بِسْمِ اللَّه وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُُ

خیالات واهی و انتظارات معجزه ای

تاریخا و من البدایه چند عامل بزرگ و اساسی، گمراهی و بیراهگی بشریت را اجتناب ناپذیر، و بنابر صعب الوصول شدن اهداف و آرزوهای اولیه، ایشان را از میدان واقعیات زندگی به گرداب «خیالات و خرافات و نادیده گرفتن حقایق» سوق داده است؛ و این عوامل بدین قرار هستند:  ۱- ناتوانی روحی و جسمی و عدم التزام به وظایف انسانی و قوانین توحیدی (ناشی از کسالت اخلاقی و فرهنگی و انحطاط بشری)، ۲- ضعف عقلانی و عدم ادراک قواعد زندگی (به علت بدَویت و فقدان تعلیم و تربیت)، ۳- جبرها و موانع زندگیِ آزاد (که حـاکم بر نفس و محیط است). چنین مسیر و کوره راهی (میدان خیالات و خرافات) که از جهان طبیعت و جادۀ حقایق بیرون زده، بشر بیچاره را (بخودی خود) دچار توقعاتِ غیر طبیعی و غیر قابل وصول می نماید؛ و طبعا انتظارات معجزه ای اینچنین بوجود می آیند. بنابر این، معجزه اندیشی یعنی «نادیده گرفتن قوانین خلقت و قواعدِ حیات و ممات» و پریدن روی واقعیات و حقایقی که جلو بشریت قرار دارند. حال اگر بشریت مشاکل فوق الذکر را نمی داشت و دارای «اخلاقی عملگرا و عقلانیتی قاعده مند» بود، هرگز ماورای زمینه ها و قواعد طبیعی و معقول فکر نمی کرد، و فوق لیاقتها و عملکرد خویش به چیزی نمی اندیشید، و انتظاراتش در چنین محدوده ای شکل می گرفتند. و الحق انسانها (و علی الاقل انسانهای هدایت شده و مؤمن به قوانین توحیدی) نمی بایست ماورای زمینه های معقول و لیاقتها و عملکردهای خویش به چیزی بیندیشند و خارج از آن انتظاری داشته باشند. لکن (و متأسفانه) ناتوانیها و بیخردیها و بی اِرادگیها موجب گردیده که بیشتر آدمیان بدون محاسبه و توجه لازم به «رابطۀ منطقی و معنادار بین عمل و نتیجه» به خیلی چیزها امید ببندند و متوهِّم شوند و به آنها دل خوش نمایند؛ امید و انتظاری که حقیقتا بیهوده و خیالی بوده و قرنها تجربۀ بشری و همچنین قوانین مسلم توحیدی بی فایدگی آن را اثبات کرده اند. و خاصتا اینکه: این صاحبان قدرت بوده اند (اعم از قدرت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و علمی) که جوامع بشری در برابرشان راه گدایی و دریوزگی در پیش گرفته؛ و به فکر استفاده و حتی سوء استفاده از آنها برآمده اند. و بدیهی است که در میدان این استفاده و سوء استفاده! خدایان خیالی و ارباب متفرقه و حتی خالق عالم (که دارای قدرت مطلقه و بلا قاعده تصور شده و میشود!) در صدر قرار می گیرند؛ و بشریت ناتوان و متوَهِّم بیش از هر چیزی چشم طمع به آنها دوخته است. همچنین قدرتهای حاکمِ زمانه در هر مرحله ای بسیار محل طمع بیخردانِ ناتوان و مقهور بوده اند؛ همان قدرتهایی که اصلا بر اساس «ظلم و ستم و پایمال سازی حقوق انسانها» بوجود آمده اند. لکن بازهم بیخردی و ناتوانی و مقهور بودنِ بشریت باعث می شود که چشم انتظار به آنها دوخته شود؛ و علیرغم همۀ مبادی و عملکرد و تاریخچه ای که دارند، باز امید می برند که خیر و برکتی! در آنها یافت شود.

اینست که «ناتوانی و بی ارادگی و عدم جدیّت» قوۀ عقل و فهم بشری را بی خاصیت و ناکارامد می گرداند و انسانها را به خارج از خودشان و «ماوَرای لیاقتها و عملکردشان» پرتاب و امیدوار می سازد، و تاریخ و تجربه و واقعیات زندگی هم کمتر رویشان اثر می گذارد. بدین ترتیب، در حالی که این بدبختانِ متوَهِّم بر اساس هوی و نفسانیات زندگی می کنند، اما انتظار دارند خارج از نفس خودشان همه چیز اخلاقی و عقلانی و قانونمند باشد؟! زندگی را در تنبلی و بیکارگی و بیخیالی سپری می کنند؛ اما انتظار دارند عزیز و سعادتمند بوده و از مواهب زندگی بهره مند و برخوردار باشند؟! تماشاچی و بلا موضع و حتی فاسد هستند؛ اما خواهان آزادی و عدالت و مساوات میشوند! و از جمله میخواهند «جامعه و حکومت و احزاب و مؤسسات و نهادها و......» همه به وظایف خویش عمل نمایند! و امنیت و شغل و برابری و بهداشت و خدمات و...... کلا ساری و جاری باشد؟! طبعا در رابطه با خدا و دیانت نیز بهمین شیوه رفتار می کنند: از خدا و دیانت همه چیز را میخواهند؛ از سعادت دنیا و آخرت گرفته تا اموال مُفت و همسر و فرزند خوب و سلامت جسمی و...... لکن با همۀ این طلبات و خواستها حاضر نیستند برای همین خدا و دیانتِ خدمتگذار!!! قدمی بردارند و حتی مُسلَّماتِ آنها را مراعات نمایند. خلاصه از مردمان سِفله و سَفیه (ناتوان و بیخرد)، فسق و فساد و هواپرستی! و از خدا و دیانت عطا و بخشش و گشاده دستی؟! و کافی است دعا کنند! تا فورا مزخرفاتشان استجابت گردد؟! و این در حالیست که اگر این بشریت متوَهِّم و منتظر معجزات! صاحب فهم و ادراکِ مقبولی بودند بخوبی می دانستند که تحقق «ارادۀ بی ارادگان و حرکت راکدان و عملکرد منفعلان» از تصوراتِ بی اساس و حدوث معجزات خیلی ممکن تر میباشد؛ و در نتیجه: راه نجات و پیروزیِ نسل بشر، نه اِهمال و غفلت از اراده و عمل خویش و امید به توَهُّمات گمراه کننده؛ بلکه توسل به قوانین خلقت و طاقات و استعدادهای خویش و عبور از معجزه اندیشی و انتظارات معجزه ای و فوق العاده است که در ادبیات قرآن «گمراهی» نامیده می شود. آری؛ جوامع منحط بشری به چیزهای زیادی متوسل می شوند تا در خدمت شان قرار گیرند؛ و در این میدانِ توسل و سائلانه؛ گاها به معجزات الهی روی می آورند! و گاها به قدرتهای شیطانی!! پناه می برند. اما نمی دانند که بنابر فقدان مبانی توحیدی و عدم وجود ارادۀ بشری، نه لطف الهی شامل حالشان می شود؛ و نه نیروهای شیطانی خدمتگذار و مُنجی بشریت در می آیند.

منتظر معجزه نباشید: نه از خدای متعال؛ نه از قدرتهای غدّار!

همانطور که ذکرش رفت، توَهُّمات بشری و تصورات غیر واقعیِ انسانها زمینه ساز انتظارات معجزه ای و غیر طبیعی و خارج از اراده و عملکرد بشری می شوند. این اصل عمومیت دارد، یعنی وقتی که انسانها نسبت به چیزی تصورات واهی و دور از واقعیت پیدا می کنند، خودبخود انتظارات غیر واقعی و نامتناسب در آنها بوجود می آید، کمااینکه تصورات درست و معنادار و نزدیک به واقعیات «انتظارات متناسب و امکان پذیر» بوجود می آورند. در ادامۀ این وضعیت: انتظارات خیالی و نامتناسب، موجب موضع گیری ناصحیح و عملکرد غلط می شوند، همانطور که انتظارات متناسب و امکان پذیر، باعث مواضع صحیح و عملکرد صحیح می گردند. و اما باید دانست که انتظارات معجزه ای و نامتناسب دو مصدر و منشاء دارند: یکی عدم آگاهی و شناختِ ناقص بشر نسبت به چیزهایی که از آنها انتظار می برد و دربارۀ آنها متوهِّم و تصورات غیر واقعی پیدا می کند، و دوم ماهیت ناسالم و اخلاقیات ناپاک و آلودۀ انسان، که موجب سوء ظن و بدگمانی و یا اِغماض و چشم پوشی می شود (و غرور و حقارت نیز در این بخش قرار می گیرد)، و قضاوتهای دور از تقوی و ناسالم و خلاف واقع به همراه می آورد. و جهت روشن تر شدن این موضوع و شکافتنِ بیشتر توَهُّمات و انتظارات غیر واقعی خوب است مصادیقی را نیز ارائه دهیم:

مسئله ای که بشریت در طول تاریخ حیاتش در رابطه با آن دچار «خیالات واهی و انتظارات معجزه ای» بوده است، همانا ذات خدا و خالق عالم و نیز پدیده ها و انسانهایی هستند که منسوب به او بوده اند، توهمات و انتظاراتی که عملکرد و مواضع بسیار غلط و خرافاتی ایجاد کرده اند. و مشخصا یکی از توهمات و انتظارات بیجا و موضع گیریهای ناروای انسان در طول تاریخ در رابطه با «عملکرد و نحوۀ عملکرد خالق و مشیّت و اوامر ایشان» بوده است؛ و مثلا بشریت انتظار داشته که خدا و خالقِ عالم کارهایی انجام دهد که مشکلات آنها را برق آسا و فوری حل و فصل نماید! تا از راهی سهل و آسان به هدف برسند! و به همین خاطر منتظر حوادثی بوده اند که معجزه آسا باشد و کارها را یک سره کند؛ و با توجه بدین تصورات واهی و انتظارات غیر واقعی، راه بیکاری و بیخیالی در پیش گرفته و دل به حوادث و رویدادهای ناممکنه! بسته اند. اما این زمانی است که انتظار نعمت و نیکی داشته اند، لکن طرف دیگر قضیه هم مطرح بوده، که انتظار مصائب است، و هنگام انتظار مصائب هم تصور می کرده اند که ممکن است «هر چیزی مصیبت و بلائی بیافریند»؛ و به همین مناسبت سخت ترسیده اند و متخوفانه دست به دعا و تضرُّع برداشته اند. و خوب معلوم است که این تصورات و انتظارات و این عملکردها و موضعگیری ها از جهل بشری و نفسانی بودن او سرچشمه می گیرند؛ غافل از اینکه خدا و خالق عالم «قوانین و سنتهای محکم و ثابتی دارد» که جز از طریق این قوانین و این سنتها نه نعمتی نصیب انسانها می گردد و نه مصیبتی به سراغ این موجود ناشناخته می آید. و طبعا اگر جوامع مشهور به اسلامی تنها آیۀ ۴۳ از سورۀ فاطر را درک و دریافت می کردند، اکثر این تصورات مشرکانه و انتظارات جاهلانه و مواضع خودستیزانه محو و زائل می گردید؛ آنجا که می فرماید: فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ ٱللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّتِ ٱللَّهِ تَحْوِيلًا: «پس هرگز تبدیلی در سنن و قوانین اللّه نمی یابی و هرگز تغییری در سنن و قوانین اللّه پیدا نمی کنی». و در همین راستا باید گفت: هر آیه و قانون توحیدی (اعم از تشریعی و تکوینی)، سنتی از سُنن الهی و تدبیر و تقدیر خالق بحساب می آید، که طبیعتا در زمان و مکان و موقعیت خودشان و در محدودۀ حکمت وجودی و اسباب نزولشان به اجراء و عمل در می آیند.

طبعا در ایام رِسالات توحیدی و در زمانۀ پیامبران هم این مسائل و خیالات واهی و انتظارات معجزه ای به صورت گسترده ای رایج و شایع بوده است، و جهت فهم چنین ایام و اَزمنه ای باید به قرآن مراجعه نمود تا این مسائل مفهومتر و مشخصتر شوند. و در آیاتی از قرآن این موضوع اینطور بیان شده است: مَا هَٰذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ (مؤمنون - ۳۳): «این {رسول} جز بشری مثل شما نیست، و اَکل و شُربش هم مثل شماست». قَالُوا إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ (ابراهیم - ۱۰): «گفتند که شما جز بشری مانند ما نیستید؛ که می خواهید ما را از دین آبـاء و اجدادی بازدارید، پس برای کارتان دلیل روشنی {معجزه!} بیاورید». بدین ترتیب، اقوام و مردمان پیشین حتی بیش از مردمان کنونی تصورات واهی و انتظارات غیر واقعی و معجزه ای داشتند: هم از انسان، هم از پیامبران، و هم از وحی الهی. و مثلا آنها تصور می کردند که نوع انسان نمی تواند با خدا و خالقِ عالم ارتباط برقرار کند و پیامبر شود؛ زیرا شأن انسان را کمتر از آن می دیدند که لایق چنین ارتباطی باشد، و خطاب به پیامبران می گفتند: اگر قرار بود خدا کسی را برای ما بفرستد، حتما فرشته ای را مأمور چنین کاری می کرد؟! نه شما را که غذا می خورید؛ همسر می گیرید؛ زندگی عادی می کنید، و غیره: وَ مَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَىٰ إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَرًا رَّسُولًا (اسراء - ۹۴): «وقتی که راه هدایت باز می شد و رسولی می آمد مانعی برای ایمان آوردن مردم وجود نداشت، الا اینکه می گفتند: چگونه اللّه بشری را رسول خود قرار می دهد؟!». ذَ‌ٰلِكَ بِأَنَّهُۥ كَانَت تَّأْتِيهِمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَـٰتِ فَقَالُوٓا أَبَشَرٌ يَهْدُونَنَا فَكَفَرُوا وَ تَوَلَّوا (تغابن - ۶): «کفر و انکار مردمان نسبت به رسولان و روشنگری آنها بر این مبنا بود که می گفتند: آیا بشری ما را هدایت میکند؟! و اینچنین کافر و روگردان شدند». و طبعا این تصورات از آنجا نشأت می گرفت که آنها فکر می کردند یک انسان نمی تواند پیامبر بشود؛ و ذات انسان را کمتر از آن می دانستند که چنین مُستوایی داشته باشد. و طبعا یکی از مهمترین دلایل انکار پیامبران همین موضوع بوده است؛ تا جایی که خطاب به پیامبر مبعوث می گفتند: اگر راست می گوئی که پیامبر هستی پس بر ما عذاب خدا بفرست، همین الان! و بدیهی است که انتظارات بی موردی داشتند. یا همانطور که فوقا ذکر شد از وحیهای الهی و انبیای مُرسل توقع داشتند (بنابر خیالات واهی و انتظارات معجزه ای) که مشکلات آنها را فوری و برق آسا روبراه نمایند؛ کمااینکه امروزه هم مسئله به همان صورت پیش می رود. و خوب وقتی که چنین است (همانطور که قرآن نقل کرده) تبعیت و اطاعت نیز منتفی می شود: وَ لَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَاسِرُونَ (مؤمنون - ۳۴): «و {رؤسای شرک و کفر گفتند): اگر از بشری مثل خودتان تبعیت و اطاعت نمایید حتما خسارت بار و زیانکار خواهید بود». و جالب اینکه: اگر پیامبری شکست می خورد این شکست را نشانۀ باطل بودن او می دانستند و می گفتند: اگر از طرف خدا بودی! و اگر وحی پشتبانت بود! شکست نمی خوردی؛ در حالی که همۀ این قضایا از طریق سُنن و قوانین محکمی صورت می گیرند، لکن جُهّالِ خیال پرداز این قواعد را تحویل نمی گیرند.

حــــــال سؤال اینست که چرا پیامبران نتوانستند پیامهایشان را متحقق سازند؟ آیا این مسئله دال بر این نیست که این پیامها متناسب با واقعیات و همچنین متناسب با فهم بشر روزگاران مختلف نبوده اند؟ در این رابطه باید گفت: جواب چنین سؤالی پیچیده و ذوالابعاد است، زیرا خود قرآن هم تصریح می کند که نسل بشر «ذات و عقل و اخلاق مسئله داری» دارد؛ تا جایی که می فرماید اصلا ایمانداری و نجات عامۀ بشریت صعب و دشوار می نماید. بنابر این، اصل مسئله قبل از هر چیز به ذات و ماهیت بنی آدم و عصیانگری ایشان و همچنین قید و بندهایی بر می گردد که ایشان را از «درون و برون» اسیر و گرفتار و محاصره نموده است. و اما با مراجعه به سرگذشت انبیاء و وحیها و تعلیمات تدریجی آنها بیشتر اثبات می شود که کار آنها به فهم بشری بسیار نزدیک و با ازمنۀ مختلف متناسب  بوده است، و داستان مجادلۀ ابراهیم و مشرکینِ مقابلش این مسئله را روشنتر می سازد. و باید دانست که منکرینِ اصلی انبیاء همان اشراف و حُکـام زمانه بوده اند که نگذاشته اند مردم پیامها و تعالیمِ توحیدی آنها را بشنود و وحی الهی را درک و دریافت نمایند: وَ مَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ (سباء - ۳۴): «ما در هیچ جایی رسول و بیدارگری را نفرستادیم، الا اینکه مُترَفان {و عیاشان فاسق} گفتند که ما به آنچه آورده ای کافر و منکر هستیم». و طبعا (مثل دورۀ ما) جباران زمان مردم را آنچنان زیر سلطۀ خود قرار می دادند که توان سر بلند کردن را پیدا نکنند. گرچه بالاخره این پیامبران بودند که بشریت را به عبودیت خالق یکتا دعوت نموده و سعی می کردند که بشریت را از بردگیها و فشارها و اوضاع تحمل ناشدنی نجات دهند. و به تأکید کسانی که در ماهیت و مَنهج رسالتِ انبیاء و رسولانِ اللّه مطالعه و تحقیق نمایند (علاوه بر کلیات توحیدی - انسانی و قواعد عامِ وَحیانی برای همۀ زمانها و مکانها) آشکارا به این نتیجه می رسند که تعالیم و احکام آنها با درک و فهم و اخلاق بشری تناسب وسیعی داشته و با «واقعیات عصر و زمان» همخوان و هماهنگ بوده است (اعم از واقعیاتِ فکری، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی، و غیره)، واقعیاتی که همۀ آنها را میتوان از آیات قرآن بیرون کشید. باشد که تصورات درست و علمی و توحیدی و به تبع آن انتظارت واقع بینانه داشته باشیم، بنحوی که منتهی به مواضع متناسب و عملکرد صحیح بشود.

نکتۀ دیگر در رابطه با وحی و قرآن و انبیاء و هر چه الهی و خدایی است (و بیانگر توَهُّمات و انتظارات غیر واقعی میباشد) اینست که مردم تصور می کنند این چیزها مطلق و خطرناک هستند و کسی نباید در بارۀ آنها سخنی بگوید؛ واویلاست! مبادا چیزی بگویید، کافر می شوید؟! و به همین خاطر امروزه از وحی که هیچ! حتی از آرای علمای قدیم و امامان هم نباید زیاده زبان درازی کرد؛ و خلاصه از چیزی نمی توان سخن گفت؛ همه می ترسند: «صاحبان رأی از خوف انتقام! و جُهّال از خوف تغییر!» و نگرانند که همه چیز بهم بریزد. بدین ترتیب، بخش بزرگی از جمود و رکودی که مسلمانان دچارش گشته اند ناشی از خوف و وحشتی است که (بنابر عوامل و عِلل متعدد) همه را فراگرفته است. و جالب اینجاست که وقتی مردم انتظاراتِ بیجایشان برآورد نمی شود (چه در رابطه با نعمتها و چه در رابطه با نقمتها) متعجب و متحیر می شوند؛ و به تأکید این بخش از مشکله بیشتر ناشی از «جهالت و بیخبری و عدم فهم قواعد حیات و زندگی است». و خوب بیشتر مردم چیزی را تحویل نمی گیرند (و یا وقت تحویل گرفتنش ندارند!) و گوشهایشان بدهکار اخذ حقایق نمی باشد. و همین است که نسبت به هر چیزی متعجب شده و از درک پدیده ها عاجز و ناتوان می مانند. مثلا تعجب میکنند چرا فلان حاکم مورد خشم و غضب خدا قرار نمی گیرد؟! یا بر عکس چرا فلان فرد یا خانوادۀ خوب گرفتار بلا و مصیبتی می شود؟! دوست و دشمن را نمی شناسند: «دشمن دوستان و همکار دشمنان می شوند». همچنین از وضعیت مادی بی دینان و اهل الحاد متحیر و انگشت به دهانند؛ کمااینکه شکست و ناکامی خودشان را هضم نمی کنند؟! و در نتیجه و از باب یأس و ناتوانی مجبورند بگویند: «دنیا بهشت کفار است و این چیزها ظاهری است»؛ و آخرش هم کافر زده می شوند. و همین است که بسیاری از مردم (خاصتا جوانان) بخاطر این مسائل از دین و ایمان بیزار و از خدا خشم می گیرند که چرا به دادشان نرسیده است؟! و این سرانجام طبیعی جهالت و بیخبری و خرافه پرستی و عاقبت افراد نفسانی و موجودات حقیر است؛ و توقعِ غیر از اینها ما را هم دچار انتظارات بیجا و غیر واقعی خواهد کرد. و در نتیجه خطاب به کسانی که همه چیز را و از جمله سرنوشت خودشان را به بازی می گیرند باید گفت: «نه لیاقت دارید که شامل لطف خدا شوید؛ چرا که مادون اخذ و التزام نسبت به رسالت توحیدی واقع شده اید؛ و نه خودتان چیزی دارید که با تکیه بر آن زندگیِ این دنیای پر امتحان را سر و سامان دهید». و طبعا با توجه به مغلوبیت و واقع شدن زیر بار جهالت و هوی پرستی بدیهی مینماید که مسئلۀ التزام و پایبندی و اقامۀ دین نیز بسیار مشکل گردد. اینست که قرآن حکیم اعلام می دارد: فَادْعُ وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَ لَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتَابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْ لَنَا أَعْمَالُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَالُكُمْ لَا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (شوری - ۱۵): «پس دعوت کن و راست و مُحکم حرکت نما، کمااینکه امر شده ای، و از امیال آنها تبعیت مکن؛ و بگو به آنچه اللّه نازل و مقرر کرده ایمان آورده ام و مأمور به اصلاح و ایجاد توازن بین شما هستم. اللّه خالق ما و شماست، لکن اَعمال ما از آن ماست و اَعمال شما نیز برای خودتان است؛ و بین ما و شما حجت و برهانی باقی نمانده {با توجه به بلاغ مبین و اِتمام حجت}، و اللّه ما را جمع میکند { در روز قیامت و جهت قضاوت و حکم نهایی}، و بازگشت بسوی اوست».

پس و با توجه به توضیحات فوق الذکر باید به نتیجه برسیم که: توَهُّمات و خیالات واهی و انتظارات معجزه ای و غیر واقعی نسبت به هر چیزی اعم از: دوست، دشمن، انسان، خدا، طبیعت، جامعه، حکومت، حزب، خانواده و....... گمراه کننده و بی فایده است، زیرا انسانها را گرفتار انتظارات غیر واقعی و فوق العاده (معجزه ای) می نماید و شکست و ناکامی آن حتمی است. و به تأکید یکی از عوامل پیشرفت غربیان نسبت به جوامع اسلامی بهمین قضیه و «تصورات و تعاملات واقع بینانه و توَهُّمی» بر می گردد. برای مثال، غربیان الحادی و دنیاگرا بنابر اصول مادیت و ماده گرایی (دَهریّت) و داروینیت اجتماعی (تنازع بقاء) به نسل انسان و بنی آدم می نگرند و منابع طبیعی زیستن را قلیل و محدود بحساب می آورند و برای بدست آوردنش رقابت می نمایند. لکن بشریت سنتی - تاریخی بنابر نگرشی که از انسان و طبیعت دارند (مبنی بر خدایی بودن انسان و نامحدود بودن مواد زیستی) از غربیان الحادی و دنیاپرست، انتظار کمک، نجات، ترحم، و بشر دوستی دارند؟! و اینچنین مردمان سنتی - تاریخی گرفتار توَهُّمات گردیده و با توجه به خیالات بیجا و انتظارات عجیب و غریب (و سَفاهت و بَلاهت) تحت سلطه در می آیند. و در این راستا مادیون دنیاگرا و انحصارطلب جهت به دام انداختن این مردمان ناتوان و متوهِّم، شعـارهای انسان دوستانه و مُبتنی بر «آزادی و مردمسالاری و دفاع از حقوق بشر و.......» عنوان می کنند؛ و بدین طریق، خیال پردازان و ساده لوحان را طعمۀ شکار بی رحمانۀ خود می سازند. کمااینکه غربیها بشریت مُفلِس و ناتوان را به ممالک خود کشانده و وانمود میسازند که بشر دوست بوده و آنها را پناه و نجات داده اند؛ غافل از اینکه آنها را غلام و خدمتکار خود نموده و از جسم و جانِ حاضر و آمادۀ آنها کار می کشند. البته به اینهم اکتفاء نکرده و آنها را باز تربیت می نمایند: چه برای الحاق فرهنگی به جوامع غربی و چه برای استعمال و بکارگیری آنها در ممالک و جوامع خودشان، و عوامل غرب در مناطق ما اینچنین بوجود می آیند.

سازمان موحدین آزادیخواه ایران

۲۳ شعبان ۱۴۴۱ - ۲۸ فروردین ۱۳۹۹

 

در پایانِ این مبحث، دو موضوع مربوطه و تکمیلی را از مباحثات «موحدین آزادیخواه» را ملحق می سازیم (که در شبکۀ سماء منتشر شده اند): یکی در رابطه با نظام قانونمند اللّه (عکس خیالات واهی و انتظارات معجزه ای)، و دیگری جهان بینی غربی و نحوۀ تعامل با جوامع بشری (که آنهم خلاف آن چیزی است که در رابطه با غرب و دُوَل آن تصور شده و موجب انتظاراتِ غیر واقعی شده است):

حاکمیت قانونمند الله و حکومت مُطلقۀ استبداد

(قانونمند = داراى حُدود و ضابطه. مُطلقه = بی حد و مرز). در مورد حاکميت الله و چگونگى تصرف بارى تعالى در امور جهان و انسان چيزهاى عجيب و غريبى گفته شده است، که واقعا جاى تاسف و در عين حال مظهر «بد فهمى» از نظام و حاکميت الهى، و نيز مايۀ گمراهى و موضع گيريهاى «خطرناک» ميباشد. و چون اين درک عليل و موضع خطرناک، بيشتر از طــرف مدافعان به اصطلاح نظام و حاکمیت الهى ابــراز شده، مسئله هر چه بغرنج تر و مضرتر گشته است، و حتی خیلی ها در همين رابطه و در اعتراض به اين فهم و موضع گیری مغلوط دچار مشاکل عقيدتى و سياسى شده اند. اما آنچه در رأس اين بد فهمى و این موضع گيرى خطرناک قرار دارد، انتسابِ «قدرت و حاکميت مُطلقه» به الله رب العالمین می باشد، قدرت و حاکمیتی که مبنى بر اِعمال همۀ آن چیزیست که در «یک ذهن عليل و عقب مانده!» مى گنجد، و این بدفهمی زیر عنوان «هر آنچه الله بخواهد!» منعکس شده است، قدرت و خواستى که «کور و بی ضابطه» تصور شده و طبعا سر از «شرک و واسطه گری» و پناه بردن به درگاه کسانی درآورده که گمان میرود نزد صاحب آن قدرت کور و بی ضابطه «نفوذ و دستی!» دارند. لکن چيزى که واقعا از همۀ اينها سخيف تر و مصداق واقعی «اِفتراء علی الله» است، تشبيه حکومت و عملکرد مستبدين و نظام هاى استبدادى به نحوۀ «حاکمیت و عملکرد الله» است، و مثلا در این رابطه چنین گفته می شود که: فلان مُستبد خدا نيست که داراى «قدرت مُطلقه!» باشد و هر کاری که خواست! انجـام دهد. آری؛ چنين جملاتى: اولا بيانگر انتساب «منطق کور و بی ضابطه» و فـوق قانونى به الله رب العــالمین! است، ثانيا چنین تصورات شــرک آمیزی به مثابۀ تشبيه عملکــرد بـــوالهَوَسانه و خـودسرانۀ مُستبدين به منطق و چگـونگی حــاکمیت الله! می باشد. و این وضــع به حـدی بی طعم و مُتعفن گشته است که حتى طاغوتيان کذاب که «خـائن به خدا و خلق» هستند، خود را جانشينان الله و مُنتصَبان الله و آيات الله و سايه هاى الله و..... معـرفى میکنند و «نظام مُطلقۀ» خود را ادامۀ حاکمیت الهى! و حکومت «تحميلى و استبدادى» خود را داراى منشاء الهى! تبليغ مى کنند. البته کسانى هم به اصطلاح از سر دلسوزى و جهت «انکار سلطه گری مستبدین» می گويند: هيچ کسى بجز الله! قدرت مطلقه ندارد و کسى نمی تواند مُدَّعى «قدرت مطلقه و دلبخواه» بشود، زيرا قدرت مطلقه و دلبخواه «مختص الله رب العالمین!» است. اما این موضع به اصطلاح دلسوزانه و استبداد ستیزانه چيزى نيست جز «سهل انگارى و بد فهمى» و جز نسبت دادن تصورات و ظنیات غلط به الله رب العالمين.

بطور کلی حاکميت قانونمند الله بر جهان و انسان (که در قرآن مُنزل مفصلا تبیین شده است) دو نوع است: نوع اول «حاکمیت فطری و تکوینی» است، که تمـام جهــان خلقت و از جمله بُعد فطـری و خلقتی بشریت را در بر می گیرد. و این آیات بیانگر این نوع حاکمیت هستند: أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَ الأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (اعراف - ۵۴): «همانا خلقت و قانونگذاری مختص الله است، مبارک و پیروز است آن خدایی که خالق و مربی همۀ جهان هاست». سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى، الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى (أعلى - آيات ١ و ٢ و ٣): «منزه و پاک گردان نام خالق برترين خود را ، خالقى که خلقت را خلق کرد و آن را نظم و نظام و تعادل بخشيد، و خالقى که قوانين خلقت را معين کرد و آن را در مسير مشخصى قرار داد». این بُعد از حاکمیتِ رب العالمین بر پایۀ «سنن ازلی الله» استوار شده و بر اساس قوانین تکوینی (وحی تکوینی – قوانین علمی) در گردش و حرکت است. نوع دومِ حاکمیت الله، که مختص جهان انسان و عالم بشریت است و متکی به حاکمیت فطـری و تکوینی و ناشی از زمینه های آنست، همانا «حاکمیت خلیفة اللهی – خلافت مردمی» است، که محصول اراده و انتخاب بشری است، حاکمیتی که در این آیات چنین منعکس شده است: إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً (بقره - ٣۰): «همانا من در کرهٴ ارض خليفه و جانشينی تعیین کردم». وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَ اجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى اللّهُ وَ مِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ فَانظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (نحل آيۀ ٣۶): «به تحقيق در هر امت و جامعه اى رسولى را بر انگيختيم، تا از الله اطاعت و پيروى کنند و از طاغوت (مستبدین - مصادر و مراجع غير توحيدى) دورى جویند. بدنبال آن بعضى راه هدايت و صراط مستقيم توحيد در پيش گرفتند و بعضى ديگر گمراه و سرگردان شدند. پس در روی زمين سير و تحقيق کنيد تا بنگريد که مُکذبين و انکـار کنندگان انبيـاء چه سرنوشت شـومى پيدا کردند». لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (حديد آيۀ ٢۵): «به تحقيق رسولان خود را با دلايل روشنگر و تبيين کننده ارسال کرديم، و همراه آنان کتاب و ميزان (کتاب و اصول و قواعد مشخص) نازل کرديم، تا در سايۀ آنها و بوسيلۀ آنها مردم براى عدالت قيام کنند و عدالت را بر قرار نمايند». این نوع حاکمیت (خلافة الناس))، هــم قوانین فطری و تکوینی الله را اجراء و جامۀ عمل میپوشد، و هـم قوانین تشریعی و ابلاغ شدۀ رسولان را متحقق می سازد. این بعد از حاکمیت با تــوجه به اراده و قدرت انتخاب بشری که الله به جنس انسان عطاء کرده است «مُعَقّد تر و پیچیده تر» است، و کلیت آن بدینصورت است: قبل از هر چیز نفس وجــود بشر، محصول قوانین فطری و تکـوینی الله است، و دراین بعد، جنس بشر بخشی از جهان خلقت است، الا اینکه الله به بشریت «استعداد عقل و قدرت تعقل» اعطاء نموده، و در سایۀ آن بشریت از نعمت وجود «اراده و انتخاب» برخوردار شده است. تا اینجا همه چیز بشر فطری و تکوینی است، اما با توجه به اینکه بشریت از توان و نعمت «تعقل و انتخاب» برخوردار شده، در نتیجه وجود حاکمیت الله در میدان زندگی بشری (حاکمیت خلیفة اللهی) وابسته به «اراده و انتخاب بشری» گردیده است. و از همینجا به بعد مسئلۀ «آزادی بشریت»، و «انتخاب دین و مسلک»، و قضیۀ «هدایت و گمراهی» و..... به میان می آید. و طبعا مسئلۀ اساسی رسالت رسولان و همچنین تسلسل و تعدد آنها ناشی از زمینه و توان «تعقل و انتخاب» نسل بشریت است. و این بدین معناست که ارادۀ الله روی این اصل قرار گرفته که «حاکمیت خلیفة اللهی» بر پایۀ «آزادی و انتخاب جوامع بشری» متحقق گردد، و تمام کتب تشریعی و از جمله قرآن مُنزَل جهت «اِقناع بشریت» و کسب رضایت بشر به این حاکمیت بوده است. و در این میدان (همانطور که قرآن حکیم تأکید نموده) این رسولان و پیروان آنها و «طالبان حاکمیت خلیفة اللهی» هستند که باید جهت اقناع بشریت و تن دادن به حاکمیت خلیفة اللهی جانانه سعی و تلاش نمایند. جهت توضیحات بیشتر در این رابطه به «مرامنامۀ سمـاء» (اهداف نهایی) و همچنین به تبیین مبسوط: «هدف اَعلای رسالت: مرجعیتِ الله و نظام توحیدیِ انتخابی». مراجعه شود. پس قناعت بشری و رضایت جـوامع انسانی «پایۀ حاکمیت خلیفة اللهی – خلافت مردمی» است، و عبور از این اصل اساسی و توسل به «زور و سرکوبگری» جهت برپایی نظام توحیدی (حاکمیت خلیفة اللهی) نه تنها منتهی به تحقق چنین حاکمیتی نمی شود، بلکه چنین کاری وچنین روشی «عین گمراهی» و«عدول از سنن اللهی» و بقصد «مسلوب الإراده کردن بشریت» و تلاشی برخلاف «دعوت رسولان»، و از همه مهمتر به معنای بهم زدن طرح و برنامۀ الله رب البشر است، که حاصل آن «فساد در زمین» و ظهور «حکام طاغوتی» و برپایی «نظام استبدادی» است. و همین است که نظامهای استبدادی و سرکوبگر مانع «روشن شدن حقایق» و مانع «وجود بلاغ مبین» و مانع «آزادی بیان» می شوند، زیرا اگر بشریت و جوامع بشری «آزاد و مختار» باشد (آنچنانکه الله رب العالمین خواسته است) هر کسی بسادگی توان فهم دین توحید و درک «هدایت و گمراهی» و تشخیص حاکمیت خلیفة اللهی را داراست. و اصلا ذات نظام استبدادی بخاطر «مجهول ماندن حقایق» و پنهان ماندن راه هدایت، و برای «عقیم سازی ارادۀ بشریت» و غصب نعمتهای عمومی، و جهت «برده سازی جوامع انسانی» بوجود می آید.

بدین ترتیب، حاکمیت الله اعــم از حاکمیت فطری (تکـوینی) و حاکمیت خلیفة اللهی (خــلافت مردمی) «قانونمند و ضابطه دار» است، نه مُطلقه و بلا مرز و حدود، و مسئلۀ «حدود الله و احکام آن» سند روشن آنست، و اين حاکمیت مظهر علم و قدرتِ «بى پايان و بى انتهاى» اوست. بنابراین، ذات و هستى الله و صفات او «محدوديت بردار» نيست، بلکه ازلى و ابدى و نامحدود است، اما حاکمیت الله بر جهــانِ هستی و بر «زندگی و حیات و مَمات بشر»، متکی و مُحدد به قـوانين و سُننی است که الله رب العالمین بر اساس «علم و قدرتِ نامحدود و بى پايانش» مُقرر و تعيين کرده است، قوانين و سُننی که جزو ناموس جهان هستی و زندگی بشری بوده و «تغيير ناپذير و ابدى» هستند، و آيۀ «فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلاً» نمونه اى از صـدها آيه اى است که مصـداق اين واقعيت است، و معنای این آیه چنین است: «پس هرگز در سنت و قانون الله تبديل و تغييرى حاصل نمی شود، و هرگز در سنت و قانون الله تحول و دگرگونى بوجود نمی آید – فاطر: 43». و اینچنین نظام توحيدى و حاکمیت الهی، نظام و حاکمیتی «قانونمند و پایدار و منسجم» است، چه در جهان طبیعت، چه در جهان بشریت. و پاداش و مجازات الهى نیز چه در دنيا و چه در آخرت، با توجه بهمين «قوانين و سُنن» تعیین و مقرر شده است. و جهت توضیح بیشتر در این رابطه باید گفت: در جهان طبيعت و در حیات طبیعی بشر، حاکمیت الله مبنی بر سُنن و قوانین ابدى و پايدار و مُنتظم است، سنن و قوانینی که «وحی تکوینی» قلمداد میشوند، و نظام هستى که حاکم برکُرات و جمادات و نباتات و موجودات ذيحيات است، روی این سنن و قوانين برپا و استوار شده است. در میدان زندگی و عملکرد بشرى نيز سنن و قوانين و اوامر الهى، که بوسیلۀ پیامبران به نوع بشر ابلاغ شده و «وحی تشریعی» نام دارد، مبنى بر خيـر و صـلاح بشريت و براى یک «زندگى مطمئن» و یک «سرنوشت سعادتبخش» می باشد، و خليفة اللهى نوع بشر که در قـرآن حکیم تصريح شده است، بيانگر تـوجه الله و خالق هستى به انسان و زندگی او در دنیا و آخرت است. و طبعا در قاموس الهى سرنوشت شوم و بدفرجام متوجه کسانى است که «حاکمیت قانونمند الله و قوانين خلقت» را در جهان هستی و در زندگی بشری انکار می کنند و مايۀ فساد و انحراف در زمين و در ميان بنی آدم می شوند. بر این اساس بدیهی می نماید که «قانون و ضابطه» خمير مايۀ نظام و حاکمیت الله در جهان و خاصتا در میان بشریت باشد، قانون و ضابطه ای که مُوَجد «نظم و انسجام و تعادل» است، و همين قضیه است که عامل «ظهور و تجلی عدالت الهى» در جهان هستی شده است، بدین معنا که: منشاء عدالت، نظم و انسجام و بودن هر چيزى در جا و در موقعيت خویش می باشد، و نظام هستى و حاکم بر جهان (وحى تکوينى) و قوانين مکتوب و ارسال شده (وحى تشريعى) مظهر «نظم و نظام توحیدی» و مُـوَجِد عدالت قانونمند الله در جهان طبیعت و در جهان بشری هستند، با این تذکر که سنن و قوانین الهی (قوانین علمی) خودبخود جاری و ساری می شوند، اما سرایت و جاری شدن سنن و قوانین الهی در زندگی بشری و در محدودۀ ارادۀ بشری و در ایجاد اَنظِمۀ موضوعۀ بشری مُحتاج درک جهان و نحوۀ زندگی بشری و التزام مُجتمع انسانی به قوانین و سنن تکوینی و تشریعی است.

پس حکومت مُطلقه (حکومت بلا مرز و حدود)؛ مختص رُؤسا و اربابان مُتفرقۀ «استبداد و شرک و ماديت» بوده و مظهر جهل و ضعف و بوالهوسی است، و حکومتی کور و بى جهت و حامل ظلم و تبعیض و جنایتکاری است. در نظام مُطلقۀ استبدادى، نه قانون وجود دارد و نه نظم و انسجام، و پاداش و مجازات مردم در آنها متکى و مبتنی بر «قانون و مقررات» نمی باشد، بلکه اين هوى و هَوَس مستبدين و «منافع شخصى و خانوادگى» آنهاست که حاکميت دارد و بر جامعه تحمیل می شود. بدین صورت، چگونگى حکمروایی و نحوۀ تعامل با مردم در نظامهای مطلقۀ استبدادی ناشى از هواى بى قيد و منافع نامشروع و روحيات فاسد و حاصل عقل خام و عليل حکام استبدادی است. پس خصوصیت اصلی استبداد و نظام استبدادی همانا «بى اصولى و بى انضباطى» و عدم التزام به اصول و قوانین (خودکامگى) است، خصوصیتی که هم در نظام های مطلقۀ شخصی و حزبی، و هم در نظامهای متکی به روش «ماکیاولی – رئال پولیتیک» ساری و جاری است، و در این میدان اصل مسئله «عدم التزام به اصول و ارزشها» و حرکت بر اساس میل و هوای حاکمان خودپرست و انحصار طلب می باشد، همان چیزی که عامتا بعنـوان بی اصولی و بی اخلاقی از آن یاد می شود، و بیانگر روش «نان به نرخ روز خوردن» است. به عبارت دیگر، سیاست بلا اصول و بلا اخـلاق یعنی سیاست بی پدر و مادر!!! سیاستی که ناشی از حکومتهای مطلقه و حکومتهای «ماکیاولی – رئال پولیتیک» میباشد. بدیهی است که اين خصوصیت، درميدان اجـراء و تنفیذ حکومتی، به اِعمال «عقده هاى مستبدين» منتهى می شود، تا جایی که مسئله حتى از محـدودۀ منافع نامشروع حکام استبدادى نیز عبور می کند و «وضعى مافيايى» و غیر قابل مهار بدنبال می آورد. و تعریف استبداد و حکومت مطلقۀ استبدادی چنین است: «استبداد عبارتست از خودکامگی (بر اساس امیال و روحیات و هوای خود عمل کردن) و خودسری (بر اساس رأی و تشخیص خود حـرکت کردن و رأی و تشخیص دیگران را نادیده گرفتن) و عدم التزام به چیزی (نداشتن وفاداری و پایبندی به اصل و اصول و عدم وجود قـاعده و انضباط). و نظام استبدادی عبارتست از نظامی که استبداد و خصلت هایش در آن جاری شده و حاکمیت می یابند، و ماهیت فکری و سیاسی و روش این نظام را تشکیل می دهند و تعریف می کنند. آنچه در نظام استبدادی معتبر و مطلق (بی حد و مرز) است، کام و هوای مستبد، سر و سودای مستبد، و «عدم التزام به اصل و اصول» است. و حکومت مطلقۀ استبدادی، گاها در سایۀ «جهــل و خرافه گری» و بعضا بر اساس «بی تجربگی و تحلیل غلط» و  اکثرا به وسیلۀ «زور و سرکوبگری – مالی و عسکری» بوجود می آید، و همیشه نیز با تکیــه بر «زندان و  کشتار و  محروم سازی» ادامه می یابد. (نقل از: ریشه ها و عوامل استبدادی سیاسی در جهان امروز). و طبعا همين طاغیت و مُطلقيت استبدادى و فوق قانونى موجب آشفتگى و تبعيضات نامحدود می گردد و زمين و زمان را به فساد و تباهی می کشاند، همان کـــاری که حکومت های مطلقه مرتکب شده و جوامع و ممالک بشرى را غرقِ «جنگ و خونریزی و ویرانگری» نموده اند. و حکومتهای مطلقه، همان نظامهاى استبدادى و شرک آميز و مادىِ حـاکم بر جوامع بشری هستند که جهان را غرقِ «فساد و هرج و مرج» کرده اند. همچنین نظام استبدادی ولایت مطلقه در ایران (که ظلم و تبعیض و فساد را در این مملکت بلا زده تعمیق بخشیده و سرنوشت شومی را برای این ملک و ملت و حتی خود استبداديان مطلقه تدارک دیده) مثال بارز «حکومت مُطلقۀ استبدادی» است، حکومتى که جزو نادان ترين و ناتوان ترين ها است: از «فهم عملکرد خود عاجز، از بيرون آمدن از جبرها عاجزتر، و از اِقناع مردم و حل مشکلات آنها عاجزترين» است.

http://www.samaa.org/files/qadim/hakemiyate_qanunmand_wa_hokumate_motlaqe.html

 

۲- جهان بینی غربی و نحوۀ تعامل با جوامع بشری

جهان بينى و مبـانی تفکر غربى در قرون معاصر و اصول عملى شدۀ آن عبارتند از: ١- ماديت نظرى (فلسفى) و عملى (زندگى مادى)، ٢- قوم گرايى و نژادپرستى، ٣- تنازع بقاء و پيروزى و حاکميت اقویاء، ۴- ماکياوليت و بی عقيده اى. اين ويژگيهاى چهارگانه، کليت فکر و فرهنگ و سياست غربى را تشکيل ميدهند و تاريخ پانصد سالۀ جديد غربى را تبيين و روشن می سازند. به عبارت ديگر، فکر و سياست غربى در ابعاد مختلف (فکرى، علمى، فرهنگى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى و.......) در طول پنج قرن گذشته منعکس کنندۀ اين چهار اصل اساسى و بیانگر این نوع بينش و سياست هستند، و حتى ممالک و حکومات و قوانين غربى (و نيز نحوۀ روابط شان با ديگران) روی اين پایه ها استوار می باشد. و اين پايه ها اختصارا بدين قرار هستند:

١- ماديت نظرى و عملى

ماديت و ماده گرایی پايۀ تفکر و جهان بينى و زیربنای فرهنگ و اقتصاد و سياست غربی بعد از قرن شانزدۀ ميلادى است. منظور از ماديت عبارتست از نفى و انکار و ناديده گرفتن آنچه غير مادى و خارج از محدودۀ زندگى مادى است، اعم از الله و تکليف و حقوق الهى و بعثت رسولان و روز قيامت و ارزشهاى اخلاقى و روابط متعاون و فداکارانه در اجتماع و در زندگى خانوادگى. و آنچه در جهان بينى و حيات غربى به رسميت شناخته می شود در بُعد نظرى عبارتست از محسوساتِ محدود در حواس مادى. کمااینکه در بُعد اخلاق و رفتار فردى عبارتست از منافع و ماديت فردى و شخصى. در بعد اجتماعى هم عبارتست از روابط مُبتنی بر معامله و رفتار مادى و سوداگرانه. و نتيجه و محصول اين پايه ها در ميدان عمل و رفتار عبارتست از انسانى که جز ماده و ماديت و حياتى مبنى بر لذات مادى و محصور شدن در يک زندگى غریزی و خودخواهانه را درک و فهم نمی کند، و فلسفۀ حيات بشرى در اين فکر و نگرش «زندگى مادى و استفادۀ هرچه بيشتر از ماده است» که محدود و به هر طريق ممکن باید بدست آيد. چنين نگاهى به جهان و حيات و تعامل ناشى از آن، حتما به سلطه گری و غارتگرى منتهى می شود؛ و حتما در تضاد با فداکارى و آزادسازى ديگران قرار می گیرد. و توسعه طلبى ها و غارتگریهای بشری و مشخصا انحصارطلبی سرمایه داری و استعمارگری غربى و تبعیضات نژادی (و همۀ ظلم ها و بی عدالتی ها) حاصل اين بينش و نگرش هستند، و سراسر تاریخ بشر شاهد این مدعاست. و اصلا بنابر طبیعت بشر، ظلم و استبداد و انحصارطلبی زادۀ مادیت و خودخواهی است، و مبنای کار انبیاء و پیام اصلی آنها همین موضوع بوده است، زیرا این ماهیت و گرایش مادی و تبَعات آنست که منتهی به سلطه گرى و پايمال سازى حقوق انسانها می گردد. و بدیهی است که با داشتن چنین طبع و بينش و روشی، دخالت در امور ديگران بسيار خطرناک می شود، کمااينکه حالا به دليل سلطۀ جهانى قدرتهاى مادى و انحصارطلبانه، جهان به جنگل خطرناکی تبدیل شده و خبر اصلى در آن «سلطه گرى و خونريزى و غارتگرى» است.

٢- قوم گرايى و نژادپرستى

در بينش و جامعه شناسى غربى، جامعه بر اساس قوم و نژاد و خون بوجود می آيد، و جامعه عبارتست از «مجموعۀ افراد انسانى که داراى اشتراکات خونى و زبانى و جغرافيايى و تاريخى» هستند. و اين مجموعه را «نيشن - قوم» ميگويند، و دولت و نظام سياسى (در اين ديدگاه) بر اساس «نيشن - قوم» تشکيل می شود، بنحوی که مرزهاى مملکت در آن مساوى با گستره و محدودۀ نيشن - قوم يعنى «جامعۀ قومى و نژادی» است. و همین است که ممالک و دُوَل غربى بر پايۀ جـامعۀ قومى و نژادی بوجود آمده اند، و محدوده و گسترۀ اين اقوام و نژادها مرزهاى مملکتی آنها را تشکيل ميدهد. لازم بذکر است که اصطلاح ملت هرگز به معناى جامعۀ قومی و خونى (نيشن) نبوده و نيست، و به غلط و نیز عمدا اصطلاح قرآنى «ملت» که بمعناى دين و جامعۀ عقيدتى است برايش استخدام شده است. اين ديدگاه قومى و خونى به اجتماع و جامعه (که غربيان آن را اساس جامعه و دولت و مرزهاى سياسى خود قرار داده اند)، در غرب به ناسيوناليسم (نشناليسم) مشهور است و به معناى نيشن گرايى و نشنال خواهى است، که معادل آن در ادبيات اسلام و جوامع اسلامى، قومگرايى و نژادپرستى می باشد و با ملت و اُمت تفاوت اساسى دارد. و به همين خاطر است که خطاب به همۀ اقوام اسلامى اصطلاحاتِ: «جوامع اسلامى يا اُمت اسلامى» استعمال می شود. در حالی که چنين خطابى در رابطه با جوامع غربی وجود ندارد و کسى آنها را مثلاً جوامع مسيحى (که در تضاد با تعالیم مسيح و نگرش مسيحى زندگی می کنند) نمی خواند، و ممالک و دولتهاى کنونى مشهور به غربى، درهر قاره اى، بر مبناى همين جامعه شناسى متکى به نوع (قوم!!) بوجود آمده و بر پايۀ قوم و نژاد نامگذارى شده اند (مثل آلمان، فرانسه، انگلستان، دانمارک، اسپانيا، سوئد، يونان و.........). و اما چونکه فرهنگ غربى در طول پنج قرن گذشته بوسيلۀ «استعمار و استبداد دست نشانده» بر جهان تحميل شده است، اکثر ممالک و جوامع با نامهاى قومى و نژادی و لکن با محتواى مختلط (چند قومى) و متناسب با نقشه هاى استعمارى ساخته شده و بوجود آمده اند. در جوامع اسلامى نيز عوامل غربى و بدخواهان اسلام و مسلمين در پى ترويج «ادبيات و فرهنگ قومى و نژادی» بوده و هستند، و به کمک غرب و پشتيبانى همه جانبۀ دُوَل استعمارگر و از طريق شبکه هاى خبرى - استعماری، توانسته اند جوامع اسلامى را هم مختل کنند و تا حدى بينش و نگرش قومی و نژادى را در آن جوامع رواج دهند. و بدتر از اينها، استعمارگران غربى و روسى، بصورت مستقيم و حضور نظامى و اشغالگری يا بوسيلۀ استبداد دست نشانده و سرکوبگر، توانسته اند جهان اسلام را مرزبندى و اُمت اسلامى را تکه تکه گردانند. هرچند با وزيدن نسيم و هواى آزادى و قيام رو به گسترش جوامع اسلامى براى بدست گرفتن سرنوشت مقدرات خویش، ان شاء الله  قوم گرايى و نژادپرستى وارداتی - استعماری هم از جهان اسلام  برچیده و زدوده خواهد شد.

٣- تنازع بقاء و پيروزى اَقوياء

اصل تنازع بقاء در جامعه شناسى غربى (که يکى از اصول سياسى دول غربى شده است)، مأخوذ از زيست شناسى داروینی و منشاء انواع ايشان و تعميم تنازع بقاى حيوانات به ميدان حيات انسانى است، و از آن بعنوان «داروينيت اجتماعى» ياد می شود. اين اخذ مادى - حیوانی جوهرۀ انسان شناسی و جامعه شناسى غربى است، بنحوی که از این منظر، انسان همان حيوان تحول يافته و حيوان اقتصادى و حيوان مُخادع تلقى می شود؛ و طبعا این نوع انسان شناسى و جامعه شناسى است که منتهى به ماکياوليت شده است. و تنازع قومى و نژادی انسانها (جامعه شناسى مأخوذ از حيوان شناسى! و مأخوذ از تنازع نژادهاى حيوانى!)، اقتصاد محدود و تلاش جهت تصرف آن، و حتميت پيروزى اقوياء بر ضعفاء، اصول جامعه شناسى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى غرب را تشکيل می دهند. علاوه بر داروينيت اجتماعى، عقايد روانشناسانۀ فرويد (که پدر روانشناسى جديد غرب و پايۀ روانشناسى غربى بحساب می آید)، مکمل انسان شناسى و جامعه شناسی غربى است. از نظر فرويد، نسل بشر (بشرى که متشکل از جسم و جنسیت است!)، ذاتاً عُقده اى و اصلاح ناپذير است و تلاش براى نيکو سازی و اخلاقى کردن انسانها کارى بيهوده محسوب می شود؛ و نتيجه اش تنها سرکوب شدن او و عقيم شدن تمايلات و غرایز اوست. اينست که فرويد مذهب را سرکوب کنندۀ خواستهاى طبيعى بشرى و مانع ظهورشان ميداند. زيرا از نظر فرويد، مشکلات روانى بشر ناشى از ماهيت جسمى و ساختارهاى طبيعت بشرى بوده و حل ناشدنى هستند. و همين است که امروزه در بلاد غربی (و به شیوۀ رسمی)، با توجه و تأثر از مبانى مادى و داروينى و فرويدى، نهاد و روشى براى اصلاح و صالح سازى و تربيت معنویِ افراد وجود ندارد، و در آن ممالک جهت پیشبرد کارها و حل و فصل امور مختلف اقتصادى و سياسى و اجتماعى و....... تکيۀ اصلى روى تکنیک و جاسوسى و غرامت مادى است! و در آنجا کسى به کسى اعتماد ندارد؛ و مثلا حتى دو همسر را مانند دو فرد مُجزا نگاه می کنند. البته همسران هم اعتمادى به يکديگر ندارند و اقتصادشان نيز براى روز جدايى مُجزا می باشد؛ بگذریم از اینکه جوامع غربی بسوی زندگی فردی و تک نفره حرکت کرده و بسیاری از آنها همین حالا به تنهایی زندگی را سپری می نمایند. بدین ترتیب، در غربِ مادی و ماده گرا «دين، معنويت، انسانيت، دوستى، شرافت، پاکى، خيرخواهى، تعاون، عزت نفس، قناعت، اخوت و......» بسیار مختصر و تشریفاتی و محصور در بعضی اشارات و مراسمات صوری گردیده و بکلى بى معنا شده است، و «فرديت و زندگى فردى و فرهنگ خودخواهانه» باعث شده که مردم حتى کمتر همديگر را بشناسند. بدیهی است که نظام ماده گرا و سرمايه دارى هم آشکارا نظام «ماده و استخدام و مراقبت و غرامت» را جانشين دين و صالح شدن و همه چيز کرده است، و حقا که در غرب ماده و تکنیک و مراقبت اساس و پايه بوده و داراى سلطۀ مطلقه هستند.

در جامعه شناسى حاکم و مرسوم غربى، بشريت نمی تواند با هم تعاون و همکارى داشته باشد و بصورت مسالمت آميز و عادلانه زندگى نمايد. زيرا جامعه شناسى غربى بشریت را بعنوان «بنی آدم و یک نوع واحد» تلقی نمی کند و به چيزى به نام «نوع انسان واحد» اعتقاد ندارد. جامعه شناسى غربى انسان و بشريت را با ديدى قومى و نژادی نگاه میکند؛ و در آن منظر، قوم و نژاد (نيشن، و به تبع آن نشنالیسم) یک تنوع اساسی را تشکيل میدهد. لازم به ذکر است آن انسان گرایی که در غرب و بعد از نوزایی اروپا (رِنسانس - قرن ۱۶ میلادی) ظهور کرد و بعنوان اومانیسم شهرت یافت ربطی به «انسانخواهی و بینش انسان گرایانه و فرا قومی و فرا نژادی» ندارد، بلکه آن طرز فکر بیشتر در برابر خداگرایی پاپ و کلیسا علم گردید و بیانگر انسان محوری در مقابل خدا محوری است و یک موضع الحادی - سکولاری بحساب می آید. بنابر اين، از منظر غربی (و کلا در موضع قومی - نژادی) بشريت داراى انواع است و اقوام و نژادها «نوعهاى آن» بحساب می آیند. و اين جامعه شناسى و انسان شناسى مأخوذ از حيوان شناسى و انواع حيواناتى است که داروين آن را ترسيم کرده است. بگذريم از اينکه اين جامعه شناسى با تکيه بر انسان شناسى و نظريۀ تکامل زيست شناسى داروين و مبنى بر «تکامل انواع حيوانى و تقدم نوع بشر»، انسان را نیز يکى از انواع حيوانات تلقى می کند، نوعی که توانسته است از انواع ديگر حيوانى پيشى بگيرد و بر آنها غلبه نماید. البته در نظريۀ زيست شناسى داروين نسل انسان يک نوع بحساب می آید، اما با توجه به اقتضائات سیاسی و سلطه گرانه و نگرش قومی - نژادی، اين نوع هم به «تنوع و چند نوعی» تبدیل شد؛ و بدنبالش بعضى بر بعضى دیگر بالاتر و برتر تلقی گشتند. و چون جامعه شناسى غربى (قومى - نژادی)، نيازهاى انواع بشری را بيشتر از مادیات در دسترس تلقی میکند، در نتیجه نظريۀ «محدوديت ماده و منابع طبيعى» را ارائه داده است، محدوديتى که مايۀ تنازع و جنگ و يا سرپوشى براى آن تفسير می شود. و در اين ديدگاه چونکه حيات هر قوم و نژادى وابسته به در اختيار داشتن اين مادیات و منابع است، موضوع «تنازع بقاء» اجتناب ناپذير می گردد. و در اين نزاع ابدى، آن قوم و نژادی پيروز می شود که براى قبضۀ اين مادیات و منابع آن مسلح ترين و قدرتمندترين باشد و بتواند آن را تصرف و به قبضۀ خود درآورد. و اینجاست که میتوان پی برد که چرا غربيان و استعمارگران به خطرناکترين سلاحها و بمبهاى هسته اى و کشتار جمعى مجهز شده اند، و در همان حال، جهت سلب امکان مقابلۀ ديگران، هر جامعه و دولتى که بخواهد به سلاحهاى مشابه آنها مسلح شود با مخالفت و حتی با تهاجم دُوَل غربى روبرو می شود. بدین صورت در جامعه شناسى غربى جوامع روى زمين به «سلطه گر و زير سلطه، حاکم و محکوم، و برخوردار و محروم» تقسيم می گردند، و چون در فرهنگ غربى حق و باطلى به رسميت شناخته نمی شود، و از طرف ديگر ميخواهند بجاى زیرسلطگى، سلطه گر و حاکم باشند، و بجاى غارت شدن غارتگر باشند، به زور و قدرت روى آورده و راه تسلط و غلبه را در «قوت مادی بیشتر» يافته اند، و نزد آنها ضعيف مُستخدم و پايمال شدنى است، و تسلط و حاکميت از آنِ اقوياء است. اينست که می گويند «قدرت پيروز» است؛ و اين جمله روح جامعه شناسى غربى است و نیچه هم مفسر و مظهر آنست (خواست و ارادۀ قدرت - قدرت طلبی). اما ماکياوليت (روش رسيدن به قدرت) اقتضاء می کند که دشمنان بسوی انسانيت (که در اوقات بسيارى دست و پا را مى بندد) و بسوی تفرق (که امکان دفاع و مقابله را تضعيف می کند) و بسوی اِنزواء (که توان دفاع و مقابله را از بین می برد)، و دیگرِ «مظاهر ناتوانى و تسليم» سوق داده شوند؛ تا جايی که در سایۀ این عوامل «ذلیل و ناتوان» گردند.

۴- ماکياوليت و بى عقيده اى

ماکياوليت (مأخوذ از افکار ماکیاولی) راه و روشِ متحقق ساختن اهداف سياسى و اقتصادى و وسيلۀ حصول تسلط و سلطه گرى است. ماکياوليت که بيانگر ماهيت سياست غربى است، اصل و اصولى را به رسميت نمی شناسد، اما در عين حال از هر چيزى براى رسيدن به هدف (قدرت و سلطه و انحصار) استفاده می کند و به هر چيزى که لازم آيد تظاهر مينمايد و آنها را سرپوش و وسيلۀ فريب بشريت قرار می دهد. در ماکياوليت رسيدن به هدف و غلبه کردن اصل مسئله است، به هر وسيله و حيله اى که ممکن گردد، و از این جهت ماکياوليت به اين جمله مشهور و در آن خلاصه شده است: «هدف وسيله را توجيه می کند». و چون وسايلى که براى رسيدن به اهدافِ نامشروع بکار گرفته می شوند اکثرا فاسد و حيله گرانه و کذابانه هستند، در نتيجه ماکياوليت به سياست «دروغ و حيله گرى» مشهور شده است. و چونکه در پنج قرن گذشته اين سياست غربى و استعمارى بوده که بر جهان مسلط بوده، خود سياست و کار سياسى هم دروغ و دروغگويى و حيله گرى فهم شده است. براى مثال سلطه گران غربى جهت توجيه و سرپوش گذاشتن به وحشيگرى و غارتگرى خود در گذشته از اصطلاح «استعمار» که به معناى آبادسازى و شکوفا سازى است استفاده کرده اند؛ و از اين طريق وانمود کرده اند که آنها براى آبادانى و شکوفا کردن بلاد فقير و غير آباد به آن مناطق گسيل شده اند؟! و خوب الآن بوضوح مى بينيم که حتى کلمۀ استعمار مظهر سلطه گرى و غارتگرى شده است. و اکنون نیز همين سلطه گران و غارتگرانِ  استعماری به شیوۀ جدیدی (استعمار نو) در راه سلطه گرى و غارتگرى خود از کلمات آزادى و مردمسالارى و حقوق بشر استفاده ميکنند؛ و در عین حال اظهار وجود و استقلال و آزادى و آبادانى هيچ مملکت و مردمی را تحمل نمى کنند و توان «استقلال و آزادى و رشد» را از تمام بشريت سلب کرده اند و دائماً در پى جنگ و تخريب و فروش سلاح و خونريزى هستند، تا جایی که ميخواهند کل جهان را علناً و عملاً تک فرهنگى و تک قطبى سازند و بر تمام جهان مسلط شوند. و اين همان ماکياوليت است؛ اينست سياست ماکياولى و حیله گرانه! و اينست که حتی علم سياست به علم دروغ و حیله گری مشهورشده است! و انسان سیاسی هم یعنی انسانی کذاب و دروغگو (فهمی که از مصادیق سیاست ماکیاولی اخذ شده است). و خوب باید انتظار داشت که اگر سلطۀ استعماری و استبدادی به درازا بکشد، فهم و موضع فرزندان ما دربارۀ اصطلاحات آزادى و حقوق بشر و دمکراسى نیز همان فهم و موضعى باشد که ما و جوامع مستعمره از اصطلاح زيبا و انسانى «استعمار» داريم؛ اصطلاحى که بوسيلۀ سوء استفادۀ استعمارگران و غارتگران غربى و ماکياوليهاى ضد بشرى و عملکرد سلطه گرانۀ آنها مسخ و فاسد شده و امکان استعمال آن (به معناى خودش) تاحد زيادى از بين رفته است. بدين صورت ماکياوليت متکى به حيله و خِداع بوده و وسيله اش تظاهر به آنچه «جذاب و انسانى و باب روز» است، و هدفش غلبه کردن و تحقق سلطه گری و استخدام بشریت بر اساس معلومات گمراه کننده است.

در سايۀ مبانى چهارگانۀ فوق الذکر، انحصارطلبى و سلطه گرى و جهان گشايى و استعمارگرى و غارتگرى، به ذات و ماهيت فرهنگ غرب بدل شده، و نظرا و عملا دولتهای غربى مصدر و مادر جهان گشايى و سلطه گرى و خونريزى شده اند. و حالا نیز همين غربيان! رسما و عملا جهان را و منابع طبيعى و انسانى آن را به تصرف و انحصار خود درآورده و جهان را به جنگل درندگان و سلطۀ اقويا تبديل کرده و ثروتهاى غـارت شده را بسوى غرب سرازير می کنند؛ و بقيۀ جهانيان نیز در فقر و بيکارى و زير بار قروض غربى! کمرشان خم شده و اسير و بردۀ غرب شده اند. و اما همين جهان گشايى واضح و آشکار، در دستگاه خبرى استعمار، با توجه به اصل ماکياوليت «جهان گرايى - گلوباليسم» تعريف و تبليغ می شود.

http://www.samaa.org/files/qadim/jahangarayi_wa_jahangoshayi.html