بِسْمِ اللَّه وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ

آزادی رشد و ترقی و آزادی انحطاط و هرزگی

بدون وجود آزادی (در هر بعدی از ابعاد زندگی) انتخابی نمی توان داشت و کاری نمی توان انجام داد، و با عدم آن همه چیز قفل و راکد و مجهول و نامشخص می ماند، بنحوی که دنیای بشری بسیار بی حرکت و بی تحول و عقیم و نازا می شود. و اینهم ناشی از این واقعیت است که آزادی زمینۀ آگاهی و شفافیت، انتخاب و تجدید نظر در انتخابها، و راه مُیَّسر نمودن تغییر و تحول در زندگی است. بنابر این، آزادی نه برای بلاتکلیفی و بلامسئولیتی، و نه برای پایمال کردن مرزهای دینی و انسانی، بلکه برای فعال شدن و حرکت کردن و انجام دادن مسئولیتها، و خلاصه برای ممکن کردن و «بازگذاشتن دروازۀ انتخاب» است، و چنین امری مظهر آزادی و آزاد زیستن است، چرا که: انتخاب که عبارت از ترجيح و گزينش چيزى و فکرى و روشى است (براى رسيدن به اهداف و مقاصدى)، زمانى مطرح می شود که در پشت خواست و نياز (اعم از مادى و معنوى) اراده اى وجود داشته باشد، اراده اى که صاحب خواست و نياز را قادر به تصميم گيرى میکند و حرکت او را جهت رسیدن به هدف و مقصد میسر می سازد. و این کاری است که در وضع استبدادی خیال و افسانه و غیر ممکن است، چونکه سلطۀ استبدادی و سرکوب کننده، بشریت را «مسلوب الاراده» و فاقد توان و حرکت میکند (نقل از: پرچم ایران و شعارهای سماء).

از منظر توحیدی قرآن ذات بشر آزاد خلق شده است (لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ)، بدین معنا که هر انسانی طوری خلق شده که میتواند مسیرهای متفاوتی را اختیار نماید. عکس حیوانات که مسیر و ماهیت مشابهی دارند و از وضعیتِ متفاوت محروم میباشند. و این بدین معناست که حیوانات ذات و نهاد آزادی ندارند، و بدین خاطر نمیتوانند سرنوشت مختلفی پیدا کنند. کمااینکه انسانها و جوامع بشری هنگام رکود و توقف و دوران انحطاط و استبداد (که آزادی و عقول بشری بسیار خنثی میشود)، خیلی مشابه و نزدیک به یکدیگر می گردند و دچار تک نظری و تک فرهنگی می شوند. و خاصتا این وضعیتِ خواب آلود و تحمیلی «پیش از قیامهای آزادیبخش - در طول تاریخ» بسیار قابل مشاهده است، و در قرآن حکیم نیز این توَحُّد و تشابهِ غیر ارادی چنین منعکس شده است: وَ مَا كَانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا (یونس - ۱۹): «و مردم جز امت واحده و مشابهی نبودند، و بعد از بعثت و خیزشِ توحیدی دچار اختلاف شدند». و طبعا این نوع توحد و تشابه غیر از اتحاد و انسجام ارادی و عقلانی و اخلاقی است (که بشریت در سایۀ آزادی و طی کردن مراحل رشد و ترقی میتواند بدان دست یابد)، و امت واحدۀ شورایی نماد این وضعیت متعالی است که مسلمین و جوامع اسلامی با «مبنا قرار دادن توحید و آزادی و اسلامی اجتهادی» میتوانند آن را احراز نمایند، همانطور که در گذشته در این راستا قدمهای اساسی برداشتند.

بنابر این و با توجه به ذات و ماهیتِ آزاد بنی آدم (بعد از تولد و بر حسَب محیط خانوادگی و اجتماعی و وضعیت سیاسی و اقتصادی، و همچنین با توجه به راه و روشی که هنگام رشد و بلوغ عقلی اختیار مینماید)، آزادی بشر دو مسیر متضاد را طی می کند: یکی مثبت و رشد دهنده، و دیگری منفی و انحطاط آفرین. مسیر اولِ آزادی مایۀ تجلی اراده و انتخاب و موجب رشد و ترقی می شود، و در سایۀ آن، تعلیم و تربیتِ فرد و اجتماع امکان پذیر می گردد، و به تبع آن، با طی شدن مراحل رشد و ترقیِ بشر و عبور از «استبداد و فقر ذو الابعاد و انحصار در نیازهای غریزی»، وضعیت ابتدایی و رشدنیافتگی پایان می یابد، و انسانها اصلِ: «آزادی، انتخاب، التزام» را متحقق و آیۀ «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» را جامۀ عمل می پوشند. و این همان آزادی رشد و ارتقاء و آزادی سازنده است، و طبعا این آزادی بشریت را به سر منزل مقصود می رساند.

اما مسیر دوم آزادی، بشریت را بسوی انحطاط و هرزگی و ناتوانی و خُسران دنیا و آخرت می برد: مسئولیتها را زائل و انسانها را در امیال غریزی «غرق و رها» می سازد، و متعاقب آن، جهالت و تنازع و ناامنی و همچنین فقر و استبداد و بردگی و ارباب متفرقه و...... روی زمین ظاهر می شوند، کمااینکه تاریخ بشر مملو از این وضعیت اسفناک می باشد. و این آیۀ بزرگ سند این حقیقت تلخ است: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (روم - ۴۱): «ظهور فساد بر روی زمین حاصل فسادکاری بشر است، فسادی که بخشی از عواقب ناگوار را به انسانها می چشاند، ای بسا در روش خودشان تجدید نظر کنند». و طبعا اگر فقط مسلمین بدین آیۀ اساسی توجه می کردند، تمام وضع خراب و ویران خود را به گردن خالقشان نمی انداختند؛ و خود را از هر اقدام و عملی معاف! نمی ساختند؛ و با تماشاچی شدن و نیز همراهی و همکاری با اعدای توحید و آزادی، و مشابه شدن کافر و مسلمان در میدان عمل! در فاسد شدن دنیا شریک نمی شدند.

پس، آزادی هدف نیست، وسیله است، دروازه است، راه رفتن است، مایۀ حرکت است، و عدمش موجب توقف و رکود می شود. و مهم اینست که از این دروازه و از این راه و در این حرکت به کجا می روی؟ و متأسفانه اینجای آزادی و این دو راهۀ کلیدی زیاده از حد «فراموش و اِهمال» شده است. و البته بدیهی است که عمدی در کار است تا روی این موضوع زیاد تأکید نشود؛ و دشمنان آزادیِ رشد و ارتقاء دوست دارند که این دو راهۀ سرنوشت ساز هیچ وقت مکشوف نگردد، بلکه میخواهند همیشه مکتوم و تاریک! بماند. و همین است که آزادی و آزادیخواهی (که اساس حرکت و مسیر خیر و شرّ در دنیا و آخرت میباشد) یک لفاظیِ مجهول الهُوّیه شده است؛ و هر کسی و هر طرفی (بدون توجه به مُحتوی) آن را عَلَم و تکرار مینماید. و در این میدانِ بی مُحتوی و مسخ شده، مستبدین، اهل فسق و فساد، و آنهایی که دنبال «فسادکاریِ بلاحدود» هستند؛ بر آزادیخواهان و طالبانِ «آزادیِ اراده و انتخاب و رشد و ترقی» دست بالا پیدا کرده اند.

البته معلوم است که سلطه گرانِ حیله گر (و اهل فسق و فساد) آزادی را برای انحطاط و شکار بشر! و غرق شدن در ابتذال و هرزگی و بی ارادگی، و به تبع آن، بلاتکلیفی انسانها و غافل شدن از مسئولیتهایش میخواهند. و در اینجاست که بود و نبود آزادی و مواضع «موافق و مخالف با آزادی» بهم میرسند و بین آنها تفاوت چندانی باقی نمی ماند؛ بدینصورت که: آزادی میشود بی قیدی (بی مسئولیتی)، که منتهی به پوسیدگی و گندیدگی و انحطاط و فساد فراگیر و ذلت و حقارت و رکود می گردد؛ کمااینکه عدم آزادی نیز مساوی است با استبداد و خفقان و سلب رأی و انتخاب، و متعاقب آن، سکوت و رکود و عقب ماندگی و محرومیت و....... و همین وضع است که همیشه اصل مشکلِ بشر بوده است: فقدان امری یا وجود فاسدش! و این مسئله در رابطه با هر چیزی (و من جمله در رابطه با دین توحیدی اسلام) صدق میکند. و طبعا کسان و جهاتی که (در مراحلی) آزادی را کلمۀ خبیثه تلقی کرده؛ و نیز آنهایی که آزادی را اساس انسانیت! دانسته اند؛ بیخود حرف نزده اند، بلکه چنین مواضع ظاهرا متضادی در محیط و دورۀ خودش معناها داشته، و حتی بیشماران با آنها موافقت داشته اند. کمااینکه تا همین اواخر، آزادی و آزادیخواهی (در قاموس کمونیستی) لیبرال منشی و گرایش به سرمایه داری غرب محسوب می گشت؛ همان چیزی که امروزه (و با زوال نظامهای کمونیستی) عکس آن بی داد می کند! و آزادی و آزادیخواهی (بدون توجه به ماهیت و مُحتوی و اهداف آن!) همه چیز، اول و آخر، و ظاهر و باطنِ موج زدگان شده است. غافل از اینکه این موج مُخرب و ویرانگر نیز «بنابر ماهیت ضد بشری و بی نتیجه بودنش!» سپری می شود و وضع دیگری پدیدار خواهد گشت. و طبعا اگر جهات و جریاناتِ «مسئول و وظیفه شناس و هدفدار» نتوانند اوضاع را مهار نمایند، روزگار و امواج متضاد و آزادی ستیزانه ای را شاهد خواهیم بود، که آزادی و آزادیخواهی را (در کلیت خودش) حمل بر «پستی و انحطاط و دون شخصیتی» خواهد کرد.

غالب و صاحب اراده؛ یا نفسانی و محیطی؟!

نفس آزاد و انتخابگر و نفس مُنحط و بی اراده: آزادی در نفس انتخابگر و صاحب اراده متجلی می شود، نفسی که عقل و اخلاق بر آن حاکم بوده و عوامل اسارت و بی ارادگی (نفسانیت و محیط زدگی) در آن مغلوب و منتفی شده است، و نص قرآنِ مُنزَل صاحبان چنین نفس متعالی و رشد یافته ای را چنین وصف کرده است: فَبَشِّرْ عِبَادِ، الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُوالْأَلْبَابِ (زُمَر - ۱۷ و ۱۸): «بشارت باد بر کسانی که (بنابر ماهیت آزادشان) هر سخنی را می شنوند، و آنگاه (بنابر آزادمنشی و توان انتخابگری) از بهترین ها تبعیت و پیروی می کنند، آنها کسانی اند که الله هدایت شان کرده و صاحب عقل و خرَد می باشند». اما نفسی که قوای غریزی و بلاتربیت بر آن غلبه نموده و محیط غیر انتخابی بر آن احاطه کرده است (نفس مُنحط و هرزه) چنین لیاقت و ظرفیتی را از دست داده، و برای عقل و اخلاق و اراده (رشد و ترقی) بی زمینه و بی گنجایش گشته است، و صاحبان ناتوانش مصداق این آیۀ قرآنی هستند: إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَىٰ (نجم - ۲۳): «بجز گمان و توهمات و آنچه هواهای غریزی اقتضاء نماید تبعیت نمی کنند؛ و این در حالیست که از طرف خالقشان هدایت و راهنمایی و به راه توحید دعوت شده اند». کمااینکه آیۀ ۲۳ سورۀ فرقان همین وضعیت (و داستان هواپرستان) را بیان و به نمایش می گذارد، و مُعرّف کسانی است که هوی را مصــدر حرکت و خدای خویش نموده اند؛ و اصـــول و قـــواعدی (غیر از هواها و امیال غریزی) برای زندگی کردن ندارند: أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا (فرقان - ۴۳): «آیا دیدی آنکه هوایش را خدا و مصدر خویش نموده است! پس چگونه می توانی وکیلَش گردی و مسئولیتش را پذیرا شوی؟!». و این بدان معناست که یک عنصر «نفسانی و محیطی و تابع هوی» سرنوشت مجهول و غیر قابل پیش بینی دارد؛ و نمیتوان روی موضع و حرف و عهدش زیاد حساب کرد. و طبعا در همۀ میادین زندگی، وقتی هوی و امیال غریزی و رشد نیافته اصل و مبنا باشد و «هر کسی تابع هوای خود گردد» چیزی درست نمی شود، و حتما هواپرستی و حرکت بر اساس آن و مبنا کردنش، نشانۀ انحطاط و هرزگی است نه آزادی و آزادیخواهی. بگذریم از اینکه اگر هواپرستی آزادی و آزادیخواهی بود؛ همۀ جوامع بشری تا حــــال (و من البـــدایه!) آزاد شده بودند و مبارزه ای هم لازم نمی آمد.

غلبۀ هوی و غرایز بر بندگان مغلوب: نگاه به پایین، یأس از ارتقـــاء، شخصی شدن، و متعاقب آن، حرکت به پایین، غرق شدن در نفس و محیط، و تعاملات غریزی، به مثابۀ تـــوقف رشد یابندگی و سیر انحطاطی و غفلت از میادین عقیدتی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی است. و این همان سیر و جهتی است که سلطه گران و اخوان الشیاطین سعی می کنند (به هر وسیله ای - تهدید و تطمیع و تبلیغ) فرد و اجتماع و کلا بشریت را در مسیر تبعیت از غرایز کور و اولیه اندازند؛ تا مانع رشد و ترقی او گردند. عکس خط و منهج توحیدی، که مبنی بر هدایت بشر بسوی تزکیه و پاکسازی نفس و آزادی از هوی و غرایز کــور و اولیه (و وصول به آزادی ذاتی و ظهور اراده)، و به تبع آن وصول به زندگی توحیدی و اُخوّت اسلامی است: وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا، فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا، وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (شمس - ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰): «قسم به نفس بشر و آنچه بدان آراسته شده است، نفسى که الله بدان فسق و فجور و تقوى و انضباط الهام و جا داده است، پس به تا کيد پيروز و نجات يافت آنکه نفس خود را پاک و تزکيه نمود، و شکست خورده و زيانکار شد آنکه نفس خود را آلوده کرد و به فساد و انحراف کشاند». و در این راستا و برای سهل العبور شدنِ راههای انحطاطی و اسارت آور، سلطه گران و اخوان الشیاطین آنها را مفتوح و آزاد و پیش پای مردم می گذارند؛ و جنسیت، مَست کاری، اعتیاد و تخدیر، ماده گرایی، مدرک خواهی (که در انحصار نهادها و مؤسسات استبدادی و استعماری و سلطه گرانه است) و....... نمونه این طُرُق انحطاطی و اسارت آور هستند، و این یعنی «بستن راههای رشد و ترقی! و باز کردن راههای انحطاط و هرزگی - منع رشد و آزادی فساد). و این در حالیست که نفس پرستی (و مغلوب نفسانیات شدن) بیانگر غلبۀ نیروهای کور و غریزی و بلاتربیت است و مصداق واقعی: «وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا» میباشد. و طبعا حاکمیت نفس کور به مثابۀ تجلی و حاکمیت توحش است، و «سلطه گری و مادیگری و غلبۀ جنسیت» نمودهای اساسی آن هستند: سلطه گری به استبداد و انحصار طلبی منتهی می شود؛ مادیگری سر از خودپرستی و تبعیضات اقتصادی و نظام سرمایه داری در می آورد؛ و غلبۀ جنسیت هم فاصلۀ چندانی بین بشریت و حیوانیت باقی نمی گذارد و ارزشهای انسانی و روابط اخلاقی را جدا زیرپا می گذارد.

بنابر این، آزادی و اختیار (و قدرت انتخاب) رابطۀ تنگاتنگی با نفس عقلانی و اخلاقی و صاحب اراده دارد، همانطور که مغلوبیتِ ذاتی و انحطاط و هرزگی روی دیگر اسارت و بی ارادگی و نفسانیت است و مکمل یکدیگر هستند. پس، آزادی یعنی توان حرکت و فعالیت، و توان حرکت و فعالیت نیز نمــاد اختیار و اراده تلقی می شود. و از این جهت کسی که صاحب اختیار و اراده گردیده و طاقات و تواناییهای خود را متحرک و فعال نموده، غالب و پیروز است و آمر و صاحب نفس خود می باشد. و چنین کسی شایستگی و زمینۀ آن را دارد که به «نفس مُطمئِنّه» برسد، نفسی که علاوه بر مهار شدگی، عقلانی و اخلاقی و مؤمن و عقیدتی شده است. و این همان نفسی است که محل رضایت الله است، و هدف تربیتی و تعلیماتی قرآن نیز ظهور انسانهایی با این نــوع ذات و ماهیت است: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبَادِي، وَادْخُلِي جَنَّتِي (فجر - ۲۷ و ۲۸ و ۲۹ و ۳۰): «ای نفس و ذاتی که به ثبات و آرامش رسیده ای، به سوی خالقت برگرد، در حالی که راضی و محل رضایت هستی، پس به صف بندگان من درا و داخل بهشت من شو». و طبعا روی این مفاهیم است که در ادبیات توحیدی اسلام و در قوامیس لغوی مسلمین، آزادی به معنای «اختیار، شرافت، و اخلاص» آمده است، و انسان آزاد یعنی انسانی که صاحب اختیار (مختار) و صاحب شرافت (شریف) و صاحب اخلاص (مُخلص) می باشد. و در مقابل انسانِ آزاد و شریف، انسانِ «محبوس و بی اراده»، «ذلیل و بی شخصیت»، و «پَست و مادی» قرار دارد، که مسخ و ساقط و فاسد بحساب می آید، که در طول تاریخ و همیشه ننگ بشریت بوده است. در این رابطه بدین مطلب مبسوط مراجعه شود: خَلقت مُختار بشر و مَنهج آزادیبخش قرآن).

و اما نفسی که ناتوان و بی اراده شده و غرایز اولیه و تربیت نشده او را زیر سلطه گرفته و احاطه کرده اند، و به هر سویی می کشانند؛ نفسی مغلوب و بی اختیار و ناتوان قلمداد می شود، و بنابر ذلت و انحطاطی که دچارش گردیده (و پوسیده و متعفن گشته است) کاری از دست آن ساخته نیست. و طبعا تمام ناتوانی ها و بی اخلاقی ها و عدم التزامها و بی ثباتی ها از همین ماهیت حقیر و مغلوب شده سرچشمه می گیرند، و بردگی و اعتیاد و فحشاء و مزدوری و خیانتکاری و پیمان شکنی و...... جزو مظاهر آن قلمداد می شوند. اینست که «آزادی هوس بازی نیست»؛ بلکه قدرتِ اراده و انتخاب است، که در غلبۀ قوای عقلانی و اخلاقی بر قوای ناتوان کننده و مغلوب کننده پدید می آید، و «عزم راسخ» و «التزام به مبانی اخلاقی» و «عمل بر مبنای درک و تشخیص» نمودهای اساسی آنند. کمااینکه «بی ارادگی و بی اخلاقی و بی ثباتی» مظاهر انحطاط و هرزگی و مایۀ گرفتاری و اسارت می باشند. و آیۀ ۵۰ از سورۀ قَصَص بنحوی رسا این مردمان ناتوان و مغلوب را چنین معرفی می کند: فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِّنَ اللَّهِ (قَصَص - ۵۰): «پس اگر شما را استجابت نکردند و اوامر شما را گردن ننهادند، بدان که آنها از هوای خود تبعیت می کنند، و آنگاه چه کسی گمراه تر از کسی است که تابع و مطیع هوای خود شده است، بدون دلیل و هدایتی از طرف الله».

تا آلوده تر بهتر؛ هدف سقوط حداکثر است!

جستجوی آزادیِ حداکثر! در آلودگیِ حداکثر! و غرق بشریت در نفسانیاتِ ویرانگر؟! همانطور که می دانیم امروزه «اعتیاد و بدمَستی»، «فحشاء و تن فروشی»، «روابط قوم لوطی»، «افسانه بازی نژادی و مذهبی»، «لختی گری و آوازخوانی جنسی»، و خاصتا الحاد و اسلام ستیزیِ خصمانه (که شغل اصلی سلطه گرانِ برده آفرین است)، و دیگر مفاسدی که آخرین مراحل «انحطاط و هرزگی و تعفّن» بحساب می آیند، به مثابۀ نمادهای آزادی و آزادیخواهی تحمیل و تلقین می شوند و توسط مصادر خبری و فرهنگی و سیاسی غرب شایع و رایج می گردند؛ و بدین ترتیب این مصادر سرطان زای سرمایه داری بشریت را وارد جنگلی نموده اند که عبور از آن کاری سخت و دشوار می نماید. و سختی و دشواری که قبل از هر چیز ناشی از عدم آمادگی جوامع بشری و خاصتا حاصل «سرکوب و خفه شدگی و ناتوانی و بی اراده شدن آنها» می باشد. و در همین راستاست که: فواحش و همجنس بازان به مثابۀ آزادیخواه ترین! اهل شرک و خرافات و پیروان فِرق ضالّه به مثابۀ دیندارترین! مُعتقدین به جدایی دین از سیاست و حکومت به مثابۀ معتدل ترین سیاسیون! و خلاصه تهوع آورترین و تنفر آمیزترین کارها (بصورت وارونه!) به خورد بشریت داده می شود. لکن اگر سؤال شود که پس داستان چیست و مسئله از چه قرار است! جواب موحدین آزادیخواه بدینصورت میباشد: «هدف اصلی براندازی مفهوم انسان و انسانیت و دین و اخلاق است»؛ بنحوی که در میان بشریت این مفاهیم و روابط ناشی از آنها رخت بر بندد و جز ماده گرایی افسار گسیخته و عملَگی بشریت (و استخدام جوامع تحت سلطه در حروب و تنازع بی پایان) چیزی باقی نماند. و این همان چیزی است که فکر و فرهنگ مادی و سرمایه داری آن را اقتضاء میکند. و چون در برابر این مسیر مادی و فرهنگ انسان برانداز (که نسل بشری را حیوان تحول یافته و حیوان اقتصادی و حیوان جنسی تلقی میکند و او را به مثابۀ بنی میمون می نگرد)، دین توحیدی اسلام قرار دارد، در نتیجه ضد اسلامی شده است، و از این جهت حالا هر مسلمان فعال و مبارزی از نظر سلطه گران استبدادی - استعماری، ارهابی و آدمکش بحساب می آید؛ و حتی حقوق بشر و دمکراسی ادعایی عملا شامل حال مسلمین! نمی شود. و این امری است که بسیار آفتابی شده و در تمام جهان اسلام آزادی و مردمسالاری با موانع جدی (استبدادی - استعماری) روبرو شده است.

بدین ترتیب؛ در فکر و فرهنگ مادی - نفسانی و مبنی بر تنازع بقاء و سلطه گری (که نظریات ماده گرایانه و قدرت ذو الابعاد و ماکیاولیت سیاسی را مبنای کار خویش قرار داده است)، چیزی به نام انسان و ثوابت انسانی و مبانی اخلاقی وجود ندارد. و این همان مادیت سرمایه داری است که حالا هم (بعد از همۀ استعمارگریها و جهانخواری قرونی و ایجاد نظامهای استبدادی دست نشانده و تحمیل مرزهای جعلی و ترویج نژادپرستی و......) مدعی حقوق انسان و آزادی اوست (اومانیسم لیبرالی)، و طبعا اومانیسمی که معتقد به جدایی بشر از خالق و اخلاق است و روی «غرور و خودخواهی» و «مادیتِ افسار گسیخته» و «قدرت غلبه و سلطه جویی» و «تنازع اقوام و شعوب» بناء شده است، نتیجه ای غیر از این نخواهد داد. و از این جهت، بدیهی مینماید که در این طریقِ «مأخوذ از رابطۀ جنگلی و متکی به نظریۀ منشاء انواع و تلقی بنی آدم بعنوان بنی میمون»، آزادی بشریت در انحطاط و هرزگی و سقوط حداکثر (آزادیهای تخدیری!) جستجو و دنبال شود؛ آزادی که آخرین مراحل انحطاط و هرزگی محسوب شده و در موارد فوق الذکر جلوه گر شده است. و همین است که امروزه و بر اساس غربگرایی و تحت سلطه و سیطرۀ جهانی غرب (و در عصری که قرار بود بشریت اهل علم و تمدن و انسانیت شود)، رابطۀ جوامع و دُوَل حاکمه بر مبنای «مادیت الحادی و تنازع بقای جوامع و ماکیاولیگری سیاسی» و مشخصا «سرقت و غارت و سلطه گری» استوار شده است؛ و فواحش منحط و همجنس بازان و باندهای مافیایی و تُجّار بردگان جنسی و فروشندگان اعضای بشری و رؤسای سازمانهای جاسوسی و خرافه بازان مذهبی و افسانه سرایان نژادپرست و...... موفق ترینها شده اند. همان کسانی که از منظر تـوحیدیِ اسلام «كَالْأَنْعَام» و پَست تر از پَست هستند (أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ - همانند حیوانات و بلکه گمراه تر)، و الحق جای این مجرمین قهر جهنم است (فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَل مِنَ النَّارِ)، نه سلطه و سیادت بر بشریت.

اینست که در این بازار مُنحط و شوم، سلطه گران مادی و ماتریالیست، بجای اهتمام و توجه به آزادیِ اراده و اختیار و انتخاب بشری و نجات جوامع جهانی از استبداد و حروب و تنازع (که اصلا خودشان بانی و آتش بیار آن هستند)، زشت ترین مفاسد و پایمال کنندۀ همۀ انسانیت را به مثابۀ نمادهای آزادی و حریت بشر! تحمیل می کنند؛ و در همین راستا و جهت سیطرۀ مادیت و بی ارادگی بشریت «آزادیهای توحیدی و رشد دهنده و اخلاقی» مورد تهاجم اشغالگران و استبدادیان بی اخلاق واقع می شوند. و مشخصا فعالان مسلمان و حرکات اسلامی (زیر عنوان ارهاب!) از طرف مستبدینِ سلطه گر و بی دینانِ مادی و بی اخلاق به شدت سرکوب و ممنوع الفعالیت شده اند، تا جایی که حتی ذکر نام الله و بسم الله گفتن بسیار مشکل گردیده است، و عوامل استبدادی - استعماری آن را تحمل نمی کنند. و خاصتا عوامل غرب در جهان اسلام و در جوامع اسلامی (بنابر ذات و ماهیتی وابسته و دست نشانده)، آزادی را بصورتی خصمانه و اسلام ستیزانه در انحطاط و هرزگی هرچه بیشتر و غرق در نفسانیات پی می گیرند؛ و این طرز فکر را به زور سلاح و سلطه گری و حاکمیتِ «پلیسی - ارهابی» و تهدید و تطمیع مسلمین ترویج و تحمیل می کنند. و لکن علیرغم ترویج و تحمیلِ انحطاط و هرزگی (بعنوان نمادهای آزادی!)، لکن هنوز عــامۀ بشریت (و عــامۀ مسلمین) چنین وارونگی و تزویری را نپذیرفته و دنبال آزادی از سلطه و هیمنۀ آنها هستند.

آزادیِ رشد و ارتقاء مبانی خود را می طلبد

مارکس و انگلس خواهان جامعۀ بی طبقه و جامعۀ بی دولت و اقتصاد عمومی و حتی لغو خانواده (به مثابۀ یک اهرم طبقه ای) شدند؛ و اما آنچه کار آنها و همۀ کمونیستها را مشکل و پر دردسر نمود نفس بیشتر خواستهایشان نبود، بلکه زور و استبدادی بود که برای تحقق اهـــداف کمونیستی بکار گرفته شد (و یا میبایست بکار می رفت!)، و در نتیجه مسئله از جای دیگری و اصلا از سقوط و زوال کمونیسم و نظامهای کمونیستی سر درآورد. و حـــال سؤال اینست: آیا زور و سرکوبی که جهت تحقق اهداف کمونیستی بکار گرفته شد، و حتی در جوامعی (از جمله در شوروی) میلیونها بشر قربانی آن شدند، یک امر ضروری بود؛ یا می شد از آن اجتناب کرد؟ از نظر موحدین آزادیخواه، زور و سرکوبگری کمونیستی (در کلیت خودش) ضرورت داشت و بل اجتناب ناپذیر بود؛ و دلیل اصلی آن در این امر اساسی نهفته است: «در غیاب دین و اخلاق، وصول به اهداف غیر مادی و متعالی و فداکارانه امکان پذیر نیست، زیرا ماهیت آنها انسانی و اخلاقی و دینی میباشد». و طبعا در جوامع اسلامی هم اگر مسلمین و احزاب و سازمانهای اسلامی بخواهند ما قبل تربیت قرآنی و ظهور نسلی اسلامی - اخلاقی، اهداف توحیدی اسلام را بر جامعه تحمیل کنند، گرفتار سرنوشت کمونیستها خواهند شد و اشتباه آنها را تکرار خواهند کرد؛ کمااینکه در بعضی ممالک چنین شده است (هر چند آنچه بر جوامعی مثل ایران و افغانستان و صومال و...... تحمیل شده، اسلامیت نبوده است، بلکه سنتی گری و آمیخته ای از اعراف اجتماعی بوده است، و تحمیل کنندگان آن نیز در واقع نه اسلامیین، بلکه بهتر است بگوییم قدرت طلبان و جاه طلبانی بوده اند که مقاصد خود را به نام دین اسلام تحمیل کرده اند). و در موضوع مبانی رشد و ترقی این مطلب اساسی میتواند بسیار روشنگر باشد: اصـــــول بنیادین آزادی و آزادیخواهی. و اما اگر کسی بگوید که مگر غیر از اینست که جوامع اسلامی «دینی و اخلاقی» هستند و اجرای اهداف و مقاصد اسلامی ممکن و میسر می باشد؟! جواب ما اینست که: «چنین امری حقیقت ندارد؛ و جوامع اسلامی بیشتر نامشان اسلامی است؛ لکن مُحتَوی و ماهیت عقیدتی و اخلاقی و فرهنگی و اقتصادی و خانوادگی آنها در کلیت خودش سنتی و عرفی است». و مثلا در جوامع اسلامی حتی یک آیۀ قرآنی (ولو با فهم سنتی) به درستی اعمال نمی شود. و خلاصه آنچه در ذهن بعضی مُحتَوای دینی و اخلاقی جوامع موسوم به اسلامی تلقی می شود؛ همانا ماهیت عرفی و سنتی این جوامع و آداب و رسومی است که به علت عدم تحول و رشد یابندگی (بصورت ناقص و نامنظم) در میان آنها به چشم میخورد. و همین است که با رشد و تغییر افراد و اقشار مردم این حقیقت بیشتر هویدا میشود و دوری آنها از دین توحید و اخلاق اسلامی واضح تر می گردد.

پس (و با توجه به تبیینات فوق الذکر)، اگر آزادی را به معنای: صاحب اختیار بودن (نه وابسته) و صاحب اراده بودن (نه مسلوب الاراده) و دارای عزت و کرامت (نه ذلیل و مُسَخّر) و دارای قدرتِ انتخاب (نه تابع و موج زده) قلمداد نماییم، و آن را در تضاد با «بی ارادگی و بی اختیاری و ذلیلی» معنا کنیم، آنگاه بحث ما روی اصطلاح «آزاد بودن و آزادیخواهی» سهل تر و مفهوم تر خواهد شد، و طبعا روی همین معنای واقعی و این نگرش «مقبول و قابل پذیرش» وارد میدان توحید و فرهنگ توحیدی می شویم و می گوییم: توحید در قرآن یعنی آزادی بشر از سلطۀ اربابان متفرقه و بتهای وَهمی و حقیقی (زوال شرک و مطلق سازی) و عبور از هوای نفس امّـاره و محیط جبار و تبعیض گر (رشد و تعالی فردی). و نظام توحیدی یعنی نظام آزادی بشر، نظامی که همۀ بشریت در آن (در سایۀ حاکمیت فکر و فرهنگ توحیدی) برابر و برادر می شوند، و بزرگی و کرامت انسانها تنها بر اساس تقوی و انضباط و عملکرد صالح و سازنده حاصل می شود. و به تبع آن، موحد یعنی آزادیخواه و آزاد کنندۀ بشر از دست اربابان متفرقه و مُستبدین سلطه گر، و همچنین آزاد و رها از نفس امّاره و محیط راکد کننده و اسارت آفرین. اینست که آزادیِ بشر تنها در توحید و در فکر و فرهنگ توحیدی یافت می شود. و تــوحید و آزادیِ بشر زمانی متحقق می گردد که این آیۀ کلیدی جامۀ عمل پوشد: أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ (مائده - ۵۰): «آیا حکم و قوانین جاهلی و غیر تـوحیدی را می جویید؟! و چه حکم وقانونی بهتر از حکم و قانون الله برای اهل یقین و ایمان است؟!». و در راستای این کلیدگشایی و شفاف سازیِ راه تـــوحید و آزادی، قرآن مُنیر در آیۀ ۶۴ سورۀ آل عمران، ندای صریح و قاطعانۀ خود را (جهت مُوَحِّد شدن و آزاد زیستن) چنین به سمع بشریت می رساند: قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ «ای رسول توحید و آزادی، به منسوبان مکاتب توحيدى اعلام نما که بياييد بسوى عقيدهٴ توحيد، که بين ما و شما مشترک است، و آن اينکه جز الله را عبادت و اطاعت مطلق نکنيم و شريک و هم وزنی (در خلقِ خلقت و اطاعت مطلق و صفات بلاحدود) براى الله قائل نشويم، و بعضى از ما آقا و بالاسر بعضى ديگر نشوند». و بدیهی است که معنا و مفهوم توحید (و فرهنگی توحیدی) در مراسمات و عباداتِ تربیتی هم آشکارا آزادیبخش و نافی تعظیم من دون الله است، و مثلا دست به سینگی در نماز و همچنین «رکوع و سجده» مختص الله است؛ و چنین اعمالی فقط در برابر او جائز می باشد. و هر کسی در برابر غیر الله مرتکب چنین کارهایی شود، در واقع گرفتار شرک و بت پرستی شده است. و طبعا مسئلۀ قربانی کردن نیز بهمین صورت می باشد، و قربانی برای غیر الله و در پای دیگران (و مثلا حاکمان) شرک و بت پرستی بحساب می آید. کمااینکه طواف کعبه هم یکی از نمادهای توحید و یکتاپرستی است، کاری که برای غیر الله حکم شرک و بت پرستی دارد. و همۀ اینها بیانگر این حقیقت است که در دین توحیدی اسلام غیر از الله نباید مقدس و تعظیم شود؛ و در این دینِ آزادیبخش و آزاد کننده همۀ بشریت یکسان و برابر و برادر تلقی می شوند.

در پایان این بحثِ اساسی و آزادی شناسانه، موضوعی را به مثابۀ مکمل بحث (ناتوانی مصدر شرک و بت پرستی) از مطلب مبسوط «مَصـــدر شـــرک؛ و سه نــوع بُــت پرستــی » به عرض می رسانیم، و امیدواریم که روشنگر بیشتر مطالب و تبیینات فوق الذکر باشد.

ضعف و ناتوانی (عقلی - نفسی) موجب می شود که بشر از خود مأیوس گردیده و به «عوامل قدرتمند» پناه ببرد و آنها را فوق بشری؛ یا بشرهای خـــاص! تصور نماید؛ و از همینجاست که خرافات و افسانه گری و بت پرستی و مطلق سازی زاییده می شود؛ امر شومی که پایه و اساس واقعی و حقیقی ندارد و خیال و توهم میباشد؛ و حاصل ضعف و ناتوانی و درماندگی و نیازمندی بشری است؛ و آیۀ ۲۳ از سورۀ نجم این واقعیت را بصورت رسایی چنین بیان کرده است: إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى الْأَنفُسُ:«تنها از ظن و خیالات و از هواهای نفسانی تبعیت و پیروی میکنند». و این وضعیت، هم شامل خرافه گری و بت پرستی میشود؛ و هم شامل ابتذال و هرزه گی و بلا اخلاقی. البته عکس این وضعیت نیز وجود دارد؛ که عبارتست از احساس قدرت و توانایی؛ چیزی که اکثرا مایۀ طغیان و غرّه گی میشود؛ و بنابر نص قرآن (إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَىٰ أَن رَّآهُ اسْتَغْنَىٰ - علق: ۶ و ۷) چنین احساسی انسانها را در مسیر غرور و سرکشی قرار می دهد؛ و بجای مطلق کردن غیر خودش و توسل به مجهولات؛ نفس و اموال و امکانات خود را مطلق می سازد. و روی همین مبنا می توان گفت: انسان و جامعۀ «موحد و بصیر و آزاد» بسیار مشکل بوجود می آید؛ و به تصریح قرآن حتی آنهایی که ظاهرا ایمان می آورند بیشترشان مشرک هستند (وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُم مُّشْرِكُونَ - یوسف: ۱۰۶). 

و همین است که متأسفانه بیشتر انسانها، یا مُشرک و خرافه پرست میشوند (هنگامی که ضعیف و ناتوان و مأیوس در می آیند و از فرط ناچاری به خیالاتِ بیجا پناه می برند)؛ و یا گرفتار غرّه گی و احساس بی نیازی می گردند (هنگامی که پیروزی کسب میکنند و قدرت و امکانات شان مانع بصیرت و واقع بینی میشود). و در هر دو صورت این انسان درست و معقول رفتار نمی کند و به شناخت صحیح نمی رسد و خیالی و نابینا می ماند؛ الا اینکه هنگام ضعف از خود مأیوس و «بصورتی بیجا و خیالی» به غیر خود توسل میجوید؛ و هنگام پیروزی نسبت به خود دچار غرّه گی و خودپرستی و از غیر خود احساس بی نیازی میکند؛ و مست قدرت و ثروت شدن بهمین معناست. اما انسان عاقل و بینا و صاحب عـزم و توانایی (اهل توحید و قوانین طبیعی) بجای یأس و خیال و خرافه پرستی و ابر قدرت سازی؛ و همچنین بجای غرّه گی و احساس بی نیازی از غیر خود؛ به نیروی خلاق و توانایش (که خالقش به او بخشیده) و به زمینه های اجتماعی و همکاری اطرافیان (که همیشه محتاج آنهاست) متوسل میشود، و جز عمل قانونمند و حاکم بر خلقت را مُثمر ثمر و نتیجه بخش نمیداند. و هنگام کسب پیروزی (در سایۀ عملکرد مؤثر و معقولش)، بجای غرور و غرّه گی و فراموش کردن قوانین توحیدی و همکاری دیگران، از در شکر و تواضع در می آید. به عبارت دیگر، انسان مُوَحد و عزیز و شاکر، نه ذلیل و گرفتار ظنیات باطل میشود؛ و نه هنگام پیروزی دچار غرور و غره ّگی و استغناء میگردد؛ و مَنهج او ترجُمان این آیۀ توحیدی است: قُلْ هَٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي - یوسف: ۱۰۸): «بگو اینست راه من؛ که بر مبنای بصیرت و واقع بینی بسوی توحید و اسلامیت دعوت می کنم، و این روش من و پیرُوان من است». و این یعنی حرکت بر اساس قوانین توحیدی و بصیرت بشری؛ روشی که تا حال عمومیت نیافته و بشریت هنوز بدان نرسیده است.

آری؛ مصدر شرک و بت پرستی «نفس نادان و ناتوان و مادی بشر» است، بدین صورت که:

اولا جهالت و نادانی و بی خبری بشریت را گرفتار اوهام و  خرافات و به تبع آن مُبتلا به «انحراف و بی راهگی» می سازد؛ و این یکی از عوامل اساسی شرک و خرافه پرستی است؛ چرا که در چنین وضعیتی انسانها و جوامع بشری همانند اطفالی می مانند که زمینۀ تفکر و تعقل را از دست می دهند؛ و طبعا پدیدۀ شــرک حاصل عقب ماندگی عقلی بشری است.

عامل اساسی دیگر شرک و خرافه پرستی همانا «ضعف و ناتوانی بشری» است، ضعف و ناتوانی که بشریت را بلا اراده و خوار نموده و او را در مقابل امیال و امور مجهول تسلیم می سازد، و در مقابله با محیط و جبرهایش او را بلادفاع می گذارد؛ و این بی ارادگی منتهی به «غلبۀ حیوانیت بر عقلانیت و ارزش های اخلاقی» می شود.

و عامل سومِ شرک و خرافه پرستی هم عبارتست از «مادیت و اصالتِ لذات جسمی و منافع شخصی»، عاملی که از جهانِ بشریت جنگلی درست میکند و در آن کسی در مقابل دیگری جوابگو نمی شود، و همۀ خودپرستی ها و انحصار طلبی ها و ظلم و سلطه گری ها و دگرستیزی ها «امـری بدیهی» در می آیند؛ و تقوی و تربیت بشری، خیالی و غیر قابل وصـول! و احیانا مانع زندگی! قلمداد می شوند.

بنابر این؛ نفس نـادان و ناتوان و مادی بشر پایۀ شرک و بت پرستی است؛ کمااینکه همین نفس است که در سایۀ «تعلیم و تربیت و تزکیه» می تواند مصدر «علم و عقل و اخلاق» باشد؛ و تاریخ بشری شاهد این واقعیت هاست.

سازمان موحدین آزادیخواه ایران

۹ رمضان ۱۴۳۶ - ۵ تیر ۱۳۹۴