بسم اللّه الرحمن الرحیم

بی ریشـــــــــــــــــگی و آوارگى زنان

برای زنان (در عرف سنتى و روابط خونى) خانۀ پدرى خانۀ رفتن؛ و خانۀ شوهرى خانۀ بيگانه است؛ و خود زن هم فاقد خانمان است؟!

نظام و عرف سنتى (و مُبتنى بر اصالت خون) ذاتا تبعيض آفرين است، و دورى و نزديکى در آن بر پایۀ خون و درجات آن استوار است. در اين فضاى کهنه و خونمدار و خرافى (که در جوامع به اصطلاح اسلامی نیز مثل سایر جوامع سنتی و خونمدار و خرافی قرنهاست مستقر و پا برجاست)، اين خون و درجات آن و ميزان غلظت آنست که ملاک خودى و بيگانه شده است؛ و عقيده و لياقت و عمل آشکارا در پاى خون و رتبۀ خون و روابط خونى قربانى می شوند. اما روابط تبعيض آميز خونى، که جزو ذات نظام خونمدار و خرافاتى و شرک آمیز است، قبل از هر چيزی داراى خصلت زن ستيزانه است، و بیش از دیگران، این زنان هستند که در پاى فرهنگ و روابط خونى و نژادى قربانى می شوند. خاصتا هنگامى که زنان ازدواج می کنند و از خانوادۀ خونى و روابط خونى و محيط خونى پدرى بيرون مى روند و داخل خانوادۀ شوهرِ بيگانه (غير خونى) می گردند و با بيگانگان (خانوادۀ شوهری!) روابط جديدى را آغاز می کنند، آوارگى زنان محسوس تر شده و بی پناهى و آوارگی آنها علنى تر می شود. اين وضع، مختص ازدواج بین قومی است، اما زمانی که مسئلۀ ازدواج بين الأقوام واقع می شود، وضع بدترى پيش مى آيد و حتى بايد گفت فاجعه است! و آنوقت  بيگانگى کامل مي شود؟!  و طبعا در این میدان در جوامع موسوم به اسلامی نیز مسئلۀ اساسی انما المؤمنون اخوة تقریبا کأن لم یکن! تلقی میشود، یعنی اینکه گویی چنین اصلی در اسلامیت حتی وجود ندارد!! ، بدیهی است که در چنين ازدواجى، طرفين (زن و مرد و خانــواده هایشان) نسبت به يکديگر عميقا احساس بيگانگى و غیر خـودی می کنند، و همين است که ازدواجهاى بين الاقوام به ندرت صورت می گيرد.

حال ببينيم چنين وضعى چه سرنوشتى را براى زنان رقم مى زند و چگونه روابط خونى و پر تبعيض عامل بیريشگى و آوارگى آنها مى شود. اما پيش از آن، خود بى ريشگى و آوارگى را تعريف مى کنيم: بى ريشگى يعنى عدم پيوند و بند بودن به چيزى يا به کسى يا به جايى، امرى که موجب تزلزل و بی ثباتى و آوارگى می شود. به عبارت ديگر، بی ريشگى يعنى عدم تعلق و پيوند عميق به آنچه عامل ثبات و استقرار و ريشه دارى می شود، که در آن، تعلق و پيوند اساسى و عضوى با اصل و منشاء زائل مي گردد. بنابراين، موجود بى ريشه نه جایی دارد که بدان تعلق اساسی و ریشه ای داشته باشد، و نه کسى دارد که بدان تعلق اساسى و بنیادی داشته باشد، و بدنبال این وضعیت و ماهیت، طبعا نه جايى روى آن حسـاب باز می کند، و نه کسی بدان امید می بندد، و اين همان معلق گشتن و درمانده شدن است. پس معلق يعنى کسی که نه بريده است نه وابسته؛ بل معلق و درمانده است (یعنی نه داخل است نه بيرون! توی دروازه گير کرده است!). و طبعا چنین وضعیتی او را آواره می سازد (آواره یعنی آب آورده! یعنی آنکه روی آب افتاده و جریان آب آن را در جايى ناخواسته رها نموده است). اينست که موجود بی ريشه يا کنده شده از ريشه تعلق اساسى به جايى ندارد و سرانجامش آوارگی است . اما بی ريشه ها دو نوع هستند: يا ريشه اى ندارند و يا از ريشه کنده شده اند، لکن در هر دو صورت، موجود بى ريشه داراى وضعیتی آواره و بى ثبات است. و بــدون شک، وضع و حال زنان در فرهنگ و روابط خونی و خرافى، نمونهٴ زنده اى از بى ريشگى آوارگى است، زيرا زنان در روابط خونى و روابط سنتى ، نه کس و جايى دارند که بدان پيوند اساسى داشته باشند، و نه چيز قابل توجهی دارند که به آنها تعلق گيرد، و همين است که زنان کمتر وارد عمق مسائل ميشوند و کمتر احساس مسئوليت می کنند، زیرا کمتر چیزی به آنها مربوط می شود و حوزۀ مسئولیت آنها بسیار محدود شده است. و اين جزو بديهيات است که وقتى کسى امرى را از آن خود نمى داند، در برابرش هـم کمتر احساس مسئوليت می کند. وضع زنان نيز همينطور است: وقتى آنها نه بجايى تعلق عضوى و ريشه اى دارند، و نه چيزى دارند که در برابرش حساس و عميق شوند، چگونه میتوانند احساس مسئوليت نمايند و در رابطه با آنچه به آنها مربوط نمی شود تعمق بخرج دهند؟! چنين چيزى ممکن نيست. اين اصل در رابطه با مردم بى بضاعت و فقير و يا مردم نا آگاه و بى خبر نیز صدق ميکند، چرا که نه مردم بى بضاعت و فقيــر چيزى دارند تا در برابرش تعمق و احساس مسئوليت کنند، و نه مردم نا آگاه و بى خبر، به دليل نا آگاهى و بى خبرى، در مقابل آنچـه نمى دانند و نمى بينند می توانند تعمق و احساس مسئوليت نمايند. اما مسئلۀ وضع زنان عميق تر و فراگير تر است، و واقعيات موجود نيز که بیانگر وضع و حال آنهاست، آن را تاييد می کند، وضع و حال بنيان براندازى که از جايگاه اجتماعى و اقتصادی زنان و همچنین از ماهیت نظام سیاسی حاکم نشأت مى گيرد، نه از ذات و ماهيت زنان، واقعيتى که اذهان عقب مانده و خرافى آن را وارونه کرده و بدان جنبۀ دينى بخشیده است.

اما اگر کمی بيشتر وارد جزئيات و موقعیت اجتماعى و اقتصادی و خانوادگی زنان شويم باید بگوييم: آيا غیر از اينست که خانوادۀ پدرى براى زنان مکان موقت و محل رفتن براى دختران شده است؟! روی این اساس بديهى مى نمايد که زنان براى خانۀ پدری خیلی اثرگذار نباشند، و برای چیزهایی که ربط چندانی به آنها ندارد کار زیادی انجام ندهند (و خوب در برابر آنها کمتر احساس مسئوليت می کنند). بگذريم از اينکه وقتش را هم ندارند؛ چرا که تا بزرگ می شوند بايد آمادۀ رفتن! شوند. اينست که متقابلا پدران نيز (سنتى و غير سنتى و حتى در جوامع غربى) پسران را بر دختران ترجيح می دهند. همچنين در رابطه با خانۀ شوهرى نيز، زنان خونى و سنتى به نحوى تربيت شده اند که فکر می کنند: از طرفی خانۀ شوهر خانۀ بيگانه است، و از طرف ديگر خرج و نفقۀ آنها به عهدۀ شوهران می باشد! و بقيه آنچه در آن خانه می گذرد زياد به آنها مربوط نمی شود؟!  اينست که زنان تربيت شدۀ روابط خونى و سنتى، در رابطه با رشد و ترقى خانوادۀ شوهر نيز کمتر تعمق و احساس مسئوليت مى کنند، زيرا در آنجا نيز! چيزى به آنها تعلق نمى گيرد. آری اين زنان حتى در رابطه با فرزندانشان نيز طورى تربيت شده اند که آنها را مختص شوهرانشان بدانند و عادتا احساس می کنند که فرزندانش به آنها تعلق نمی گيرد، بلکه ازآن شوهرانشان هستند؟! بگذريم از اينکه اين زنان نه جايى دارند که فرزندانشان را به آنجا ببرند، و نه اقتصادى دارند که بوسیلۀ آن  فرزندانشان را به سرنوشتى برسانند. بدین ترتیب (و در متقابل نه کسى روى زنان حساب میکند و نه جايى به آنها اميد می بندد. و زنان جوامع سنتى و بعضا جو امع غربى، نمونۀ اين نوع زنان آواره و بى تملک و زير سلطه هستند، زنانى که اکثرا بنابر استفادۀ جنسى و خدماتی به آنها نگريسته مى شود. و همين است که عموما شخصيتى براى زنان باقى نمانده است؛ و در حقیقت زنان زير مجموعۀ مردان شده اند. همچنین با توجه به اینکه بسيارى از زنان به اين وضع غیر انسانی و شرک آمیز عادت کرده اند، در نتیجه حقوق انسانى خود را فراموش نموده اند، اينست که حقیقتا بايد آنها را در ردیف مظلومترين انسان ها بحساب آورد. بنابراین، زن بى ريشه و آواره، همان زن تماشاچى، و زن غير مسئول، و زن فاقد مالکيت، و زن فاقد ارادۀ ازدواج وطلاق، و زنى است که حتى فرزندانش هم به او تعلق نمي گيرند! دوست ودشمن نیز ندارند. چنين زنان محروم و درمانده اى، نه به درد خانوادۀ پدرى مي خورند، نه به درد خانوادهٴ شوهرى!  نه به درد دين و عقيده می خورند، نه به درد ملک وملت! و البته خودشان هم به چيزى! نمی رسند. و این نوع زنان اگر بوسیلۀ مردان به چيزى يا به قدرتى هم برسند، هر امرى را با ديد محرومانۀ خود و بنابر ماهيت و شخصيت پايين خود نگـاه می کنند، و در نتيجه جامعه را به شخصى گرى و به جايی که در سطح خود آنها و هماهنگ با روحيات و ماهيت آنهاست می کشانند، و غيرت اجرايى و دفاع وطنى و احساس مسئوليت اجتماعى و سياسى را در مردان مى کُشند. حال اگر اين وضعیت را در سطحى وسيع و بعنوان يک پديدۀ اجتماعى بررسى کنيم، به اوضاع بدترى ميرسيم، زيرا بنابر فرهنگ زنانۀ مُبتنى بر شخصي گرى، صاحب و مسئولى براى اجتماع پيدا نخواهد شد، و زندگى زنانگى و روح شخصى گرى بر کل اجتماع سايه خواهد افکند، و بدنبالش، فساد و انحطاط و بي غيرتى همه جا را فرا خواهد گرفت، همانطور که در جوامع اسلامى عملا چنين شده است، و حالا استبدادیان و استعمارگران و ارتجاع خرافه پرست می خواهند آن را هر چه بيشتر توسعه بدهند. و بدین صورت می بینیم که جوامع سنتی و جوامع موسوم به اسلامی چگونه عقب مانده اند و زیر سلطه قرار گرفته اند و به فقر ومحرومیت کشیده شده اند، و در سایۀ این وضعیت چگونه منحط شده و غارتگران به سلب و نهب ثروات آنها مشغول شده اند.

اما ببینیم راه و چارۀ این وضعیت چیست؟ و چگونه زنان از بی ریشگی و آوارگی و محرومیت و بی مسئولیتی و شخصی گری و زیر سلطگی و ناتوانی و ناتوان کنندگی و..... بیرون می آیند و چگونه میتوانند انسانهای کامل، انسانهای مستقـل، انسانهای صاحب رأی، انسانهای صاحب موضع، دارای دوست و دشمن و..... شوند و یک طرف گردند؟ از نظر سماء و بنابراين توضيحات فوق الذکر، راه توازن و نجات فرد و اجتماع و راه احساس مسئوليت مردان و زنان و راه عزت و استقـلال همۀ انسانها از این طریق بدست می آید:

١- زنان در سايهٴ استقرار فکر و فرهنگ انسانی و تساوى طلبانه و استقلال طلبانه و آزادیخواهانۀ توحيدى میتوانند زمینه های اجتماعى- اقتصادی- سياسى  پیدا کنند و از این طریق انسانهای هویت دار و صاحب رأی و موضع و آزادیخواه و استقلال طلب و توانا و مسئوليت شناس بار آ يند، و آزادی و استقلال فردی باید به مثابۀ مقدمۀ این حقوق به رسمیت شناخته شود. تحقق این امور در جوامع سنتی کار ساده ای نیست، و خاصتا وضعیت استبدادی، این جوامع را قفل و راکد نموده است، اما بدون وجود این حقوق، زنان از آوارگی و بی ریشگی خارج نخواهند شد و زن موحد و مسلمان، که تنها مطیع الله باشد و بلا واسطه دینداری نماید، بوجود نخواهد آمد.

٢- زنان بايد صاحب خانه و دارای مالکيت و شریک مردان گشته و از زمينهٴ زندگى مستقلانه برخوردار شوند و در رأس مسئوليت ها قرار گیرند، و با تحقق این امور اساسی، زنان از وضع آوارگی و از وضع غیر مسئولانه خارج می شوند و بی ریشگی آنها خاتمه می یابد. طبعا تحقق این امر بدین معنا نیست که زنان از مردان جدا شوند، بلکه بیشتر بدین معناست که در زندگی با مردان معنا ومفهوم وموجودیت داشته باشند و وزنه و طرفی بحساب آیند، و از جمله کار خانگی، اعم از خانه داری و بچه داری و آشپزی هم  بنابر رضایت و با توجه به اصل تقسیم کار به مثابۀ یک فعـالیت اقتصادی برای آنها تلقی شود، نه اینکه بعد از یک عمر رنج و تلاش بی وقفه تنها صاحب بُقچه ای باشند.

٣- زنان بايد داراى رأى و موضع مستقلانه و مؤثر در همۀ ابعـاد زنـدگی باشند، و در صحنه های مختلف فــردی، خانــوادگی، اجتمـاعی، سیـاسی، اقتصادی، فرهنگی و.... طرف واقعی بحساب آیند، بنحوی که تکلیفات و حقوق زندگی روی دوش زنان و مردان قرار گیرد و در صحنه های مختلف، زنان و مردان حضور داشته باشند. و با طى کردن اين مراحل می توان اميدوار بود که زنان (و نیز مردان) انسانهاى عاقل و توانا و مؤثر گردند. طبعا تحقق چنین امری تغییر و تحولات زیادی را می طلبد و بسیاری از قوانین و اعراف سنتی و دولتی باید تغییر نمایند. و همچنین قبل از این تغییرات باید زمینه های خانوادگی و اجتماعی فراهم گردد، و چنین امری بیش از هر چیزی نیازمند تدریج و رشد و قناعت اجتماعی است، و زورگویی و قلدری نه تنها دردی را دوا نمی کند، بلکه اوضاع را پیچیده تر و وضعیت زنان را وخیم تر می سازد.

خلاصه توانايى و قائم به نفس بودن تنها راه خروج زنان از بى ريشگى و آوارگى و محرومیت و رسيدن به ثبات و شخصيت است، که ما آن را در فکـر و فرهنگ توحیدی جستجو می کنیم. در غير اين صورت، وضع اسارت بار و ناتوان کننده و شرک آمیز موجود و بى ريشگى و آوارگى زنان استمرار خواهد داشت و مشکلات زنان لاينحل باقى مى ماند. بنابر این و با توجه به توضيحات فوق الذکر، مسئله و مشکله، نه در ذات و ماهیت زنان، بلکه در محروميت زنان و بى ريشگى و آوارگى آنها و به دنبالش در فرهنگ غيرمسئولانه و هويت غير اجتماعى و غير سياسى  و در شخصى گرى و خانه نشینی آنهاست، امرى که در طول تاريخ بشر بسيار رايج و مسلط بوده و حالا هم در سطح جهان و خصوصا در جوامع سنتى و داراى رابطهٴ خونى کما فى السابق ادامه دارد. و جالبتر از همۀ اینها اینست که در جوامع استبداد زده، وضعیت منزوی و غیر مؤثر زنان در رابطه با مردان نیز تا حد زیادی تکرار شده و بیشتر مردان نیز مثل زنان در اکثر ابعاد زندگی مثل فرهنگ و سیاست و اقتصاد مملکت و روابط خارجی و..... بلا نقش و اثر گشته اند؟! به عبارت دیگر بجای اینکه زنان نیز به سطح مردان ارتقاء پیدا کنند، مردان نیز مثل زنان تنزل پیدا کرده و مثل آنها بی تأثیر و بی خاصیت شده اند. طبعا جــوامع موسوم به اسلامى نیز که مي بايست عقيدتى و توحيدى باشند و روابط زنان و مردان آنها بر اساس اصول سعى و عدالت و فـداکارى معین شود، مثل ساير جـوامع خونى و سنتى در جهان از اين مشکله رنج مى برند و مثل آنها مردسالار و خونسالار و جاهلی هستند و دین توحيدى اسلام روى آنها اثر ناچيزى گذاشته است. در این رابطه و جهت اخذ مواضع توحيدى اسلام به تبیین: تربيت سُنتى زنـان و مشکلات ايجـــاد شده و نیز تبیین اساسی مَبانى اقتصادِ خانوادۀ اسلامى مراجعه شود، که در شبکۀ سماء منتشر شده اند. در پایان این چند جمله را که خلاصه اى از تعليمات توحيدى در رابطه با زنان و مردان است به عرض می رسانیم: در دين توحيدى اسلام، زن و مرد يک نفس و ريشه اند، و در روابط توحيدى، قدر و ارزش هر انسانى، چه زن چه مرد، وابسته به ميزان لیاقت و عملکرد مثبت و انضباط دينى اوست. همچنين درجۀ پيوند و دورى و نزديکى انسان ها نيز در چنين چهار چوبه اى، وابسته به ميزان خوبى و بدى و اندازهٴ التزام و عدم التزام به موازين و معيارهاى توحيدى اسلام است.

سازمان موحدين آزاديخواه ايران

۱۸ صفر ۱۴۲۸ - ۱۵ اسفند ۱۳۸۵