بسم اللّه الرحمن الرحيم

بیست و یکمین سالگرد تأسیس سازمان موحدین آزادیخواه ایران پیروز و مبارک باد. بدین مناسبت و در هجرت و آوارگی (و دور از وطن و اجتماع) این سالگرد فرخنده را به مردم مظلوم و استبداد زدۀ ایران و اقوام و جوامع آن تبریک و تهنیت می گوییم. باشد که شاهد زوال و برکناری نظام ولایت مطلقه باشیم، همان نظامی که ایران را غرقِ استبداد و شرک و مادیت نموده و وطن ما را به میدان سرکوب و زندان و اعدام تبدیل کرده است. به امید آنیم که سرانجام به آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی برسیم و بخشی از عمر خویش را در وطن بلا زدۀ خویش و در میان مردم آزاد شده سپری نماییم. همچنین در این روز پیروز (علاوه بر فعالیتها و مراسمات داخلی) مطلب اساسی و راهگشای زیر را (۵ تیر ۱۳۹۱) تقدیم می داریم:

اسلام مبنای اتحاد و شراکتِ مردم ایران

در مطلبِ پایه های تشکیل مملکت و دولت چهار مبنای اساسی جهت ایجاد تشکیل مملکت و دولت بیان شده، که مختصرا چنین هستند: بصورت بدیهی، هر وطن و مملکتی که وجود دارد یا بوجود می آید، بايد داراى پايه ها و ريشه هاى دوامدار و محکمی باشد، و اکثريت قريب به اتفاق مردمِ هر وطن و مملکتی در رابطه با پایه ها و مبانی آن اتفاق نظر داشته باشند، تا اينکه وطن و مملکتی که وجود دارد یا میخواهد شکل بگیرد، هم بدون نزاع و زور استبدادى دوام بياورد، و هم مردم و افرادش به شیوۀ عادی احساس شهروندى و همبستگى نمایند، و مرزهاى ايجاد شده و مردمان داخل آن خودى و از خود تلقى شوند. براین اساس، هم روح مشترک و سرنوشت مشترک در همگان بوجود مي آيد، و هم بودن درآن محيط (بجاى احساس بيگانگى) احساس آرامش ايجاد می کند. در غير اينصورت ايجاد اوطان و ممالک از طريق زور و سرکوبگرى، مايۀ غلبۀ حس بيگانگی بر مردم می شود، همانطور که در بسيارى از اوطان و ممالک جهان شاهدیم و عملا چنين شده است. و چنين اوطان و ممالکی از ريشه و بنیاد با ثبات و آرامش سیاسی در تضاد می باشند و با اراده و انتخاب مردمانش سر سازگارى و هماهنگی ندارند، و راه ايجاد ثبات و آرامش ظاهرى در آنها فقط از طریق سرکوب مردم و برقراری نظام استبدادی و حذف و نابودى آزادى و مردمسالارى و کثرتگرایی حاصل می گردد. بنابر این، براى این امر اساسی و ایجاد وطن و مملکتی که آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی را تحمل نماید، بايد مبانى لايق و پایداری را جست، تا در سايۀ آنها به ثبات و آرامش سیاسی رسيد و زمینۀ رشد و ترقیِ مُداوم و اجرای برنامه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و بهداشتی و فقر زدایانه و عدالت خواهانه را فراهم نمود. و اما در طول تاريخ مملکت داری و دولت سازی (و همچنین در دورۀ معاصر) بيشتر دو پايه و مبنا جهت تشکیل مملکت و دولت از چنان عمق و ريشه اى برخوردار بوده اند که هم بردوام باشند و هم بتوان روی آنها تکیه نمود؛ و عملا نیز تنها این دو پایه و مبنا توانسته اند بشريت را به اختيار و ارادۀ خود در مرز و محدوده اى قرار دهند و از آنها اجتماع و امتى تشکیل دهند و فرهنگ مشترک و تاريخ مشترک و سرنوشت مشترک و احساس مُشترک ایجاد نمایند. و اين دو پایه و مبناء يکى قوم و نژاد، و ديگرى دین و عقیده بوده است. اينست که اگر به تاريخ اوطان و ممالک موجود در جهان نگاهى بيندازيم (و به عصر حاضر هم توجهی مبذول داریم)، مى بينيم که هر وطن و مملکتی، يا بنابر اين پایه های اساسى و تاریخی بوجود آمده، و يا قدرت و زور استبدادی و استعماری و امپراتوری و الحاق و تجزیۀ زورکی آن را تحمیل و بوجود آورده است. در اين رابطه و جهت وضوح بيشتر به تحليل مبسوط ماهیت مرزهای ارضى مراجعه نمایید.

باید دانست که پایه ها و مبانی فوق الذکر (برای وطن و مملکت) تاریخی و ریشه دار هستند، لکن در ادوار معاصر موضوعات ديگرى هم بر آنها اضافه شده است، و مملکت و دولت اتحادى یکی از آنهاست، پدیده ای که از اتحاد اختيارى اقوام و مسـالک و مذاهبى که داراى اشتراکات اساسى هستند تشکيل می شود و از آنها مملکت و دولت اتحادى بوجود مى آيد. به عبارت ديگر، مملکت و نظام اتحادى عبارتست از مملکت و نظامی که بنابر تصميم جوامع و اقوام و خواست پيروان اديان و عقايد نزديک به یکدیگر و داراى اشتراکات اساسى تشکيل می گردد. بگذريم از اينکه اين پایۀ نسبتا جديد از اتحاد و تلفيق نژادها و اقوام و ادیان و مذاهب نشأت گرفته است، با وجود این، چنين مملکت و دولتی و نظام سیاسیِ حاصل از آن به معنای واقعی اش کمتر وجود عینی داشته است، اما احتمالا بتوان مملکت و دولت سوئيس را نمونه اى واقعى براى این نظم و نظـام تلقی نمود. لکن در بلاد و جوامع استبداد زده و استعمار شده، چنین مملکت و دولتی و نظم و نظام منبعث از آن بلا مِصداق می باشد، و نظام اتحادى - اختیاری در بلاد مقهور و زور زده نه ظهور کرده و نه ميتواند ظهور نمايد. با وجود این، در جهان اسلام و در جوامع اسلامی، جهت عبور از وضع استبدادی - استعماری و رسیدن به جامعۀ توحیدی و امت واحدۀ شورایی، نظام اتحادی و مبنی بر اسلامیت، بهترین راه حل برای اقوام و فِرَق مسلمان است، نظامی که از اقوام و فرق مسلمان تشکیل می شود و قومیت و اسلامیت اساس آن را تشکیل می دهد، کاری که می توان آن را قوم گرایی اسلامی تعبیر کرد. اما علاوه بر مبانی و پايه های فوق الذکر برای تشکیل مملکت و دولت و برپایی یک نظام سیاسی، پایه و مبنای ديگری هم ظهور کرده است، و حتی این یکی (علاوه بر جدیدتر بودن) موفق تر ظاهر شده و در سايۀ آن بالفعل ممالک و جوامعی شکل گرفته و بر اساس آن ممالک و دولتهایی شکل گرفته اند داد و نظم و نظام خود را بوجود آورده اند. و این پایه و مبنا همانا فرهنگ و عرف اِندماجى است، پايه و مبنایی که در قرون جديد و توسط بلاد غربى بوجود آمده و به وسیلۀ نظام تربيتى خاصى به نام اينتگريشن (دمج و ادغام) متحقق شده است، نه بر اساس فرهنگ و عرفی که محصول زندگى تاريخى و مشترکِ جوامع بشرى است. و در حقيقت اين مبنای جدید محصول يک کار گستردۀ تربيتى و تحميلى و احیانا داوطلبانه ای است که در اوایل امر همراه با اجبار و تحميل است (و حتی ميتواند روش و منهجى استبدادى بحساب آید)، تا زمان بیشتر طی می شود موضوع سهل تر و کار اندماج ساده تر جلو می رود. اين پايه و اساس بيشتر در سرزمينهاى جديدی که استعمار شده اند بکار گرفته شده است (مثل آمريکا و استراليا و نیوزیلند)، که يا سکنه نداشته اند و يا سکنۀ آنها توسط استعمارگران نابود و يا ناديده گرفته شده است. همچنين اين پايه و اساس در رابطه با پناهندگان و آوارگانی که به ممالک غربى مى روند (جهت ذوب و ادغام شان) استعمال می شود. و لکن اين مبنای اساسا استعماری و استبدادی بیش از آن سهل و مسالمت آمیز باشد، اشغالگرانه و استبدادی و خونین بوده است، و در این راستا علاوه بر نابود شدن اقوامی در مملکت سازی استعماری، در منهج کمالى (آتاتورک) و رضا خانى و در جاهایی مثل هند و چین و روسیه و....... این روش خشن و خونین ظاهر و واقع شده است. لازم بذکر است که فرهنگ و عرفِ تاريخى یا اندماجی بخشى از پایه و اساس دين و عقيده بحساب مى آيد، زيرا فرهنگ و عرف خودش عبارتست از عقايد و افکار و ارزشهايی که به مروز زمان به رسم و عادت مُبدل شده اند، چه فرهنگ و عرف تاريخى (اعم از قومى يا دينى)، چه فرهنگ و عرف اندماجى (مانند اينتگريشن غربى)، و چه عرف و فرهنگ استبدادى (مانند منهج و روش کمالى - آتاتورک، و رضا خانى).

نظام اتحادی پاکستان سرمشقی مناسب

اگر مملکت کنونی ایران را وطنی چند قومی و چند مذهبی قلمداد کنیم (که امری بدیهی است؛ هر چند پهلوَیستها و صفویها هنوز بدان نرسیده اند! و حالا هم اقوام و شعوب ایران را قومیت و ملیت (به معنای غربی - اتنیک) و اهل سنت و دیگر ادیان و مذاهب را غیر خودی و ذِمی در نظر می گیرند)، و آنگاه اقوام و فِرَق عمدۀ آن را مسلمان محسوب نماییم، بدین حقیقت نزدیک می شویم که نظام اتحادی پاکستان سرمشقی مناسب برای ایران و دیگر ممالک اسلامیِ چند قومی و چند مذهبی است. و اما توجه برانگیز اینست که در بیشتر بحث و بررسیهای بعمل آمده دربارۀ ماهیت و کاربرد نظام اتحادی (و به اصطلاح غربی نظام فدرالی) به انواع آنها در ممالک مختلفه پرداخته شده است (از نوع اروپایی و آمریکایی گرفته تا نظام اتحادی هندی، کانادایی، برزیلی، روسی و......)، لکن و مثل اینکه بحث روی نظام اتحادی پاکستان ممنوع! میباشد؛ و این مسئله از آنجا ناشی می شود که نظام اتحادی پاکستان برای جوامع اسلامی و تشکیل مملکت متحدۀ اسلامی طرح شده است؛ و با توجه به اینکه بیشتر باحثینی که علم می شوند، اولا دنبال غرب گرایی و ترویج و تحمیل فکر و فرهنگ غربی هستند، و ثانیا قرارشان بر آن نیست که مشاکل جوامع اسلامی حل شود؛ در نتیجه این نمونۀ راهگشا باید غیرقابل بررسی و مخفی و پنهان بماند و حتی ماهیت چنین نظامی فاش نگردد؟! و این در حالیست که نظام سیاسی پاکستان (که نظامی اتحادی و مُبتنی بر تکثر قومی و مذهبی است) من البدایه برای جوامع اسلامی آن منطقه و بعد از جدایی از هندوستان ارائه شده است، و باید بگوییم که نظام سیاسی پاکستان در اصول و کلیت خودش نظامی بسیار موفق و کارساز بوده است. و همین است که نظام سیاسی پاکستان با تغییر و تحولات سیاسی عوض نمی شود و شانس تداوم آن بسیار قوی است؛ چرا که از عمق اقوام و دیانت آنها برآمده و متکی به مبانی لایق و پایدار در آن منطقه است. در نظام سیاسی و قانون اساسی پاکستان تبعیضی بین اقوام و فِرَق آن وجود ندارد، و مثلا در حالی که در نظام ولایت مطلقۀ ایران اهل سنت لعنت می شوند و از همۀ ارکان دولتی محروم هستند، اما در نظام سیاسی پاکستان اقلیت شیعۀ آن همه کاره بوده و رئیس جمهور کنونی آن (آصف علی زرداری) شیعه می باشد. کمااینکه وضع اقوام آن بهمین صورت است؛ و مثلا در حالی که در ایرانِ ولایت مطلقه، علاوه بر نقض حقوق اساسی، حتی موجودیت اقوام به رسمیت شناخته نمی شود؛ اما اقوامِ پاکستان، علاوه بر اعتراف به موجودیت شان، مدتهاست که دارای منطقۀ خودمختار و حکومت محلی هستند و مجلس قانونگذاری دارند، و این امر در کل پاکستان نهادینه شده است (بگذریم از مناطق قبایلی که آنها نیز در امور خودشان آزاد و خودمختار هستند). و اضافه بر اینها در عَین انتشار زبان اردو (به مثابۀ زبان رسمی)، زبان و ادبیات اقوام در مناطق خودمختار بسیار زنده و فعال بوده و در مدارس و ادارات و روزنامه ها و..... حضور جدی دارد. و طبعا چنین نظام آزاد و مردمسالار و کثرتگرا و ثبات سیاسی است که پاکستان را (علیرغم مشاکل بزرگ و عُمر ۶۰ ساله و جمعیت ۱۷۰ میلیونی و عدم منابع نفت و گاز) در مسیر توسعۀ پایدار و آینده ای امیدوار کننده قرار داده است.

البته بحث ما روی ماهیت نظری و اصول نظام اتحادی پاکستان و نحوۀ ساخت و تشکیل دولت آنست، نه حکومت و نظام اجرایی آن (که فاسد و پر تبعیض و وابسته گراست)، و کودتاچیان عسکری نیز هرگاه هوس کردند و یا اینکه مصالح غربی اقتضاء کرد؛ نظام سیاسی را به تصرف خود در می آورند. و خوب اینهم عوامل متعدده دارد؛ و از جمله تاریخ کوتاه پاکستان و جنگ مُستمر با هندوستان و دخالت استعمارگران و سرمایه داری افسارگسیخته و عقب ماندگی اجتماعی (و خاصتا ضعف اسلامیت و اخوت اسلامی و رواج سُنن غیر توحیدی و قبیله ای و غربی) در رأس این عوامل قرار می گیرند. و همین است که مبانی و اصول بنیادی تنها مشاکل ساختاری و زیربنایی را حل و فصل می کنند؛ و مشاکل بعدی بوسیلۀ عوامل دیگر و از جمله استقلال سیاسی و رشد اجتماعی و برنامۀ قابل اجراء حل و فصل می شوند. نظام سیاسی پاکستان بطور کلی دو مبنای اساسی دارد: یکی اینکه این نظام برای اقوام و جوامع مسلمان آن منطقه بوجود آمده است، و دیگر اینکه این نظامِ ابتکاری متکی به دین توحیدی اسلام است. و لکن با توجه به اینکه پاکستان دارای مناطق متعدد و خاصتا چهار منطقۀ قومی عمده است (پنجاب، سند، سرحد، بلوچستان)، در نتیجه اقتضاء می کرد که این مملکت من البدایه اتحادی و فراقومی و فرامذهبی باشد و به چهار ایالت اساسی تقسیم شود. و حالا هم نظام سیاسی پاکستان متشکل از مناطق چهارگانۀ مذکور است، مناطقی که قانونا از همۀ حقوق اساسی خود بهره مند بوده و در آنها انتخابات آزاد برگزار می شود و دارای مجلس قانونگذاری و حکومت محلی خود هستند. و باید دانست که پاکستان جزو ممالکِ معدود در جهان اسلام است که آزادی احزاب و نهادهای مدنی در آن نهادینه و مستقر شده است، همانطور که روزنامه ها در آن مملکت بسیار آزاد و بی قید و بند هستند. و شاید از همه مهمتر اینکه قوۀ قضائیۀ پاکستان (دیوان عالی) میتواند حتی مقامات شماره یک دولت را به محاکمه بکشد و آنها را مجازات نماید؛ و لکن در اوقات بسیاری، مفاسد سیاسی و حکومتی  مانع اجرای عدالت می گردد و این مشکل بزرگ بیشتر نهادهای قانونی و قرارات آنها را فلج کرده است. و اما مُحتوای نظام اتحادی پاکستان از همه چیز محسوس تر است، و انتخابات رقابتی و حکومتها و مجالس محلی در آنها معنای واقعی دارند. با وجود این می بینیم که غربیها اکثرا نظام لائیک و نژادپرست و اسلام ستیز ترکیه را بعنوان سرمشق جوامع اسلامی عَلَم می کنند؟! خاصتا آنچه مطلوب و مدنظر آنهاست عدم اصلاح و بازنگری در ماهیتِ قوم گرایانه و اسلام ستیزانه و غربگرای آنست؛ در حالی که نظام لائیک ترکیه و حتی نام قوم گرایانه اش (یعنی ترکیه!!!)، هم حقوق مسلمین را پایمال و همۀ مظاهر اسلامی و مشخصا احزاب و سازمانهای اسلامی را ممنوع کرده؛ و هم حقوق اقوام آن دیار و از جمله حقوق کردها را (به مثابۀ جمعیت دوم ترکیه) بکلی زیر پا گذاشته است. و نه تنها حق منطقۀ خودمختار و مجلس محلی و حکومت محلی را به آنها نمی دهد، بلکه حتی زبان و لباس و آوازخوانی کردی را (مانند مظاهر اسلامی) ممنوع نموده است. البته بدتر از اینها هم وجود دارد (مثل جبلی خواندن کردها و تلقی کردنشان به مثابۀ ترکهای کوهی توسط نژادپرستانِ الحادی)؛ و طبعا این هتاکی ها و ممنوع سازیها بیانگر ماهیت این نظام لائیک و نژادپرست و غربگراست؛ مگر اینکه نهضت اصلاح طلبی (که به رهبری جریانات و رهبران اسلامی شعله ور شده) بتواند در مُحتوی و ماهیت این نظام ستمگر تغییرات اساسی بدهد.

بدیل مخالفان اسلام برای اتحاد و شراکت چیست؟!

حال دوست داریم این مسئلۀ اساسی را به بحث بگذاریم که بدیل و جانشین مخالفان اسلام برای اتحاد و شراکت در ایران و عامتا در جهان اسلام چیست؟! هرچند بدیلهای آنها را تقریبا همۀ جوامع اسلامی دیده اند و می دانند؛ و حتی به ناچار و به زور استبداد و استعمار آن را تجربه کرده اند: قوم گرایی غربی و ناسیونالیستی را وسیعا تجربه کرده و نزاع آفرینی و تفرقه سازی آن را خوب درک می کنند (قوم گرایی غربی و اسلام ستیزانه و ناسیونالیستی)، طعم کمونیسم و نظامهای کمونیستی و اسلام ستیز را دیده و چشیده اند (خاصتا در افغانستان که ارتش شوروی مستقیما در برپایی آن مشارکت داشت)، نظامهای لائیک و اسلام ستیز غربی را دیده و به اندازۀ کافی از دست آن نالیده اند (و خاصتا در ترکیه و ایران پهلوی و در جهان عرب و من جمله در مصر و تونس؛ و حتی علیه آن قیام کرده اند). و مَخرَج مشترک همۀ آنها (با همۀ تفاوتهای اسمی و ظاهری) همانا حمل و تحمیل مناهج غربی و اسلام ستیزی و تلاش برای زوال اسلامیت است؛ اسلامیتی که دین همۀ جوامع و اقوام جهان اسلام است، و اسلامیتی که در همۀ ابعاد آن جوامع و اقوام حضور تمام عیار دارد، و حتی نظام خانوادگی آنها از روی دین اسلام برپا و قوام و دوام آورده است. و بنابر تجربه و بررسی همۀ جریانات ناسیونالیستی و کاپیتالیستی و کمونیستی نتیجه می گیریم که هدف اساسی همۀ آنها ارتداد جوامع اسلامی و اتحاد در بی دینی است، و جانشین آنها فکر و فرهنگ و سنن غربی می باشد. البته تا اینجا مشکل زیادی وجود ندارد، و لکن آنچه حقیقتا مشکل زا و خطرناک میباشد و آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی را محال و خیالی می سازد، همانا تحمیل این بدیل غربی و بنابر قهر و غلبه و زور استبدادی است. و اما لازم است علل تمایل غربگرایان به تحمیل و استبداد و غلبۀ قهرآمیز را هم درک نماییم: به نظر ما این تمایل سه منشاء مُشخص دارد: یکی ماهیت قدرت طلبانه و سلطه گرانه (که در اینجا با همۀ قدرت طلبان سلطه گر اشتراک پیدا می کنند). دوم پشت گرمی به نیروهای استعماری و حساب روی حمایت مالی و تبلیغاتی و جنگی آنهاست (که در مملک مختلفه مثالهای آن را به وفور مشاهده می کنیم). و سوم مسلمان بودن جوامع اسلامی و بازندگی آنها در میدان آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی است (چیزی که خاصتا مدنظر ماست)، چرا که جوامع اسلامی آگاهانه و از روی اختیار به احزاب و سازمانهای اسلامی رأی می دهند و غربگرایان غیر مسلمان در حاشیه و انزواء قرار می گیرند. اینست که استعمارگران سلطه گر آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی در جهان اسلام را نه تحمل نمی کنند و نه بدین سادگی اجازۀ بروز آن را می دهند. و از همه بدتر اینکه اگر هم امری و حکومت و نظامی غیر غربی در جهان اسلام تحمل شود صرفا برای سرکوب و خفه سازی جوامع اسلامی است؛ و نظام ولایت مطلقه و نظام آل سعود دو نمونۀ واضح در این رابطه هستند؛ نظامهایی که به نام اسلام و مذاهب آن مردم مسلمان ایران و مردم مسلمان عربستان را بکلی سرکوب و بلا اراده نموده و بزرگترین خیانت و جنایت را در حق آنها مرتکب شده اند؛ و آنچه دشمنان اسلام و مسلمین زمینۀ ارتکاب آن را ندارند بدست آنها صورت می گیرد.

بنابر این، از نظر موحدین آزادیخواه کسانی که اسلام ستیزی می کنند یا دین اسلام را نادیده می گیرند و یا اینکه این دین فراگیر و شامل را عامل تفرقه و فرقه ای می گردانند، نه دنبال وحدت ارضی ایران هستند و نه آزادیخواه و مردمسالار می باشند، زیرا دین اسلام مبنای اتحاد اقوام و جوامع ایران و پایۀ مملکت و دولت در جوامع اسلامی است. بدین ترتیب تنها در سایۀ وجود چنین پایه و اساسی اقوام و جوامع کنونی ایران میتوانند در مملکتی متحده و شورایی و با اختیار و ارادۀ خود زندگی کنند و احساس اُخوَت و شراکت و هم سرنوشتی نمایند. و به نظر ما این امری محتوم است که نظام سیاسی ایران (در غیاب استبداد و سلطه گری) شکل اتحادی خواهد داشت و تمرکز گرا و اِهمال کنندۀ مناطق مختلفه اش نخواهد بود. و لکن نظام اتحادی ایران یکی از این دو صورت خواهد داشت: یا قومی - غربی خواهد بود و ایران را بسوی تجزیه و تلاشی (و احیانا جنگ و خونریزی) سوق می دهد؛ و یا قومی - اسلامی خواهد بود و ایران را در مسیر اتحاد و همبستگی و اُخوّت و برادری قرار می دهد. البته نباید فراموش کرد که وجود مَبنای اتحاد و شراکت در ممالک تک قومی هم (همانند ممالک چند قومی و چند مذهبی) بسیار ضروری و اجتناب ناپذیر است؛ بگذریم از اینکه حتی یک خانوادۀ ساده نیز بدون داشتن مبنایی برای همزیستی و شراکت پایدار و برقرار نخواهد ماند. و طبعا مبانی اتحاد و شراکت در همۀ امور جمعی و غیر فردی امری ضروری و حیاتی است، و لکن تا امور گسترده تر و پیچیده تر باشد (مانند یک مملکت چند قومی و چند مسلکی و چند مذهبی) این قضیۀ کلیدی ضروری تر و حیاتی تر می گردد. و همین است که می گوییم و تأکید می کنیم: اگر مخالفان دین اسلام و ناهیانِ اسلامیت و مسلمانی؛ اتحاد مردم و وحدت اراضی ایران را می خواستند؛ و خاصتا اگر آنها دنبال آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی بودند؛ هرگز عمق عقیدتی و فرهنگی مردم خود و مبنای اتحاد و شراکتِ اقوام و جوامع ایران را هدف قرار نمی دادند و با آن سر ستیز نمی نداشتند؟! و حتی با زور سلاح و سرکوبگری و حمایت اجنبی، قوم گرایی را (ناسیونالیسم) و آنهم در یک مملکت چند قومی! و مکاتب و مناهج الحادی و دَهری را (مانند کمونیسم و سکولاریسم) و آنهم در یک مملکت اسلامی! و فرقه گری بغیض صفوی را (که عُصارۀ خرافات و فرقه گری است) و آنهم در یک مملکت چند مذهبی! بر مردم ایران تحمیل نمی کردند. و این اموری است که همۀ اطراف آن را دیده و تجربه کرده اند و مصائب آن را همۀ اقوام و جوامع ایران چشیده اند؛ و نژادپرستانِ غربگرای پهلوی، و فرقه گرایان ولایت فقیهی - صفوی، و کمونیستهای الحادی - استالینی چنین بوده و هستند. و این همان ایران پر مصیبت است: چرا که اسلامش استبداد و شرک و فرقه گری؛ و آزادیخواه و دمکراسی طلبش اسلام ستیز و بیگانه پرست گشته است؟! و قطعا تا زمانی که مبنای اتحاد و شراکت مردم ایران (که همان دین اسلام است) انکار و پایمال شود؛ و بجایش الحاد غربی و قومپرستی و فرقه گری تحمیل گردد، هرگز ایران روی آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی بخود نخواهد دید؛ البته اگر در سایۀ تحمیل این مناهجِ ویرانگر ایرانی باقی بماند.

وحدت در اسلامیت؛ يا در قوم پرستی و فرقه گری و لا دينى؟!

دین توحیدی اسلام روح اقوام و جوامع اسلامی است، و از همین رو مورد استهداف غربی و غربگرایان واقع شده است؛ زیرا آنها به تجربه دریافته اند که راه تفرق و تلاشی اقوام و جوامع اسلامی (امت اسلام) همانا زائل کردن اسلام و اسلامیت و جانشینی چیزی است که اراضی و جوامع و فرهنگ اسلامی را برای همیشه از میان بردارد. و برای این امر (با توجه بر تجربۀ اروپایی و زوال امپراتوری مسیحی) قومگرایی و ناسیونالیسم غربی عالیترین وسیلۀ این هدف شوم و استعماری می باشد. و همین است که آنها میخواهند این تجربۀ اروپایی (و متلاشی کننده) در جهان اسلام نیز! تکرار شود (کاری که بسیار مشکل می باشد و بعد از تقسیم استعماری بلادِ مسلمین تیرشان به سنگِ مقاومت مسلمین خورده است. و بعد از این، و خاصتا با بیداری مُجدد مسلمین و شکست و افتضاح مکاتب و مناهج غربی چنین هدفی عبث و بیهوده می نماید.

بنابر این (و با توجه به مطالب فوق الذکر) تنها مبنای اتحاد و شراکت مردم و اقوام و فِرَق ایران همانا دين توحيدى و اسلام اجتهادى است. و بر این اساس اقوام و فِرَق ایران، هم می توانند ایران کنونی را حفظ کنند و هم برادرانه در آن زندگی نمایند و امت واحده را تشکیل دهند. و خاصتا این مبنای اتحاد و شراکت فراگیر (توحید و اسلامیت) در ایران ریشه دارد، تاریخ طولانی دارد، هزار و چهارصد سال است که مردم بدان ایمان آورده و با آن آشنا هستند، و همۀ بزرگان و دانشمندان و شاعرانش مسلمان می باشند. توحید و اسلامی که ايران و اقوام ايران را از تنازع و خرافه گری و از استبداد سنتی و الحادی نجات می دهد، کمااینکه قبلا و در ادوار گذشته از اقوام و جوامع اسلامی امت واحده تشکیل داد. و توحید و اسلامی که با کنار زدن استبداد و استعمار و زائل کردن آنها ايرانی آزاد و متحد و متوازن خواهد ساخت.

آیا غیر از اینست که قومگرایی غربی (ناسیونالیسم) ایران کنونی را یا در زور و استبدادِ نژادپرستانه نگه می دارد و یا آن را تجزیه و متلاشی می سازد؟ و چنین خط و منهجی نه تنها منتهی به اتحاد و همبستگی مردم و اقوام ایران نخواهد شد و کسی را به استقلال و آزادی نخواهد رساند، بلکه یا همه را سرکوب و خفه می سازد و یا همگان را در فتنۀ قومگرایی غربی به خاک و خون می کشد و تمام اطراف را اسیر استعمارگران می نماید. آخر چرا کاری که اولا شدنی نیست؛ و ثانیا رسیدن بدان نیز (لااقل در این مرحله و بدون ملاحظۀ اطراف دیگر) نتیجه ای نخواهد داشت؛ باید عَلَم و دامن زده شود؟! بدیهی است که چنین کاری نمی تواند ریشه ای خیرخواهانه داشته باشد.

آیا غیر از اینست که فرقه گرایی مذهبی، ایران را در جنگ و حروب فرقه ای و جاهلانه فرو خواهد برد و مردم ایران را قربانی اهداف فرقه گرایانه و تعصبات فرقه ای خواهد کرد و حتی ایران را به مرکز جنگ فرقه ای مبدل می سازد؟ پدیده ای که نه ارزشی دارد و نه مبنایی در اسلامیت برایش موجود است و نه نتیجه ای از آن گرفته میشود. و از همه مهمتر اینکه: چگونه یک انسان عاقل و مسلمان بخود اجازه می دهد که وارد جنگ و نزاع فرقه ای شود و بخاطر اهدافی غیر توحیدی و سنن پوسیده و حداکثر عرفی جان و مال و مملکت خود را به خطر بیندازد، و بجای دعوت مردم و همۀ فرق به توحید و اسلامیت با آنها داخل جنگ و خونریزی شود؟!

و آیا غیر از اینست که اکثریت مردم ایران مُلحد و بی دین و غربگرا نخواهند شد و اسلام و اسلامیت را رها نخواهد کرد؛ و رواج الحاد و بی دینی تنها به جنگ مسلمین و مُلحدین منتهی می شود؟ اِلحاد و بی دینی که جز به ابتذال و هرزه کشاندن مردم ایران و جز پوک نمودن اقوام و جوامع ایران و پرتاب آنها به دامن استعمارگران سلطه گر غربی عاقبتی نخواهد داشت. همانطور که سوق دادن مردم بسوی کمونیسم و تبلیغ کمونیسم روسی (شوروی) نه تنها عاقبتی نداشت، بلکه هرچه قربانی آن گردید یا تلف و هدر رفت و یا در خدمت استعمارگران ملحد قرار گرفت. و خوب سرانجامِ چنین مردمانی خسارت و زیانکاری در دنیا و آخرت می باشد.

و از همین روست که موحدین آزادیخواه اعتقاد راسخ دارند که اتحاد و همبستگى مردم ایران و اقوام و جوامع آن تنها در سایۀ ديندارى توحيدى و اسلام اجتهادى ميسر می شود، نه در الحاد و لا دينى، نه در فرقه گرايى متنازع و خرافی، و نه در قومگرایی خصمانه و افسانه اى. و به تأکید تنها عامل مشترک و فراگیر بین اقوام و فِرَق ایران و همچنین ساده ترین و طبعا بهترین راهِ اتحاد و همبستگیِ همۀ اقوام در جوامع اسلامی دین توحیدی و اسلام اجتهادى است. بر این اساس بايد جنبيد و انتخاب کرد، تا از تفرق و تنازع بیشتر و تداوم اسارت در چنگال خونين استبداد و استعمار بيرون جهيد. در غير اينصورت، صاحبان قدرت و اهل سلطه گری آنچه را میخواهند و آنچه را که طرحهایشان اقتضاء می کند، بر مردم و اقوام و جوامع ايران تحميل خواهند کرد، همانطور که تا حال چنين کرده اند؛ باشد که تکرار نشود.

سازمان موحدین آزادیخواه ایران

۵ شعبان ۱۴۳۳ - ۵ تیـر ۱۳۹۱