بسم الله الرحمن الرحيم

پایه ها و مبانی تشکیل مملکت و دولت

بصورت بدیهی، هر وطن و مملکتی که وجود دارد یا بوجود می آید، بايد داراى پايه ها و ريشه هاى دوامدار و محکمی باشد، و اکثريت قريب به اتفاق مردمِ هر وطن و مملکتی در رابطه با پایه ها و مبانی آن اتفاق نظر داشته باشند، تا اينکه وطن و مملکتی که وجود دارد یا میخواهد شکل بگیرد، هم «بدون نزاع و زور استبدادى» دوام بياورد، و هم مردم و افرادش به شیوۀ عادی «احساس شهروندى و همبستگى» نمایند، و مرزهاى ايجاد شده و مردمان داخل آن «خودى و از خود» تلقى شوند. براین اساس، هم روح مشترک و سرنوشت مشترک در همگان بوجود مي آيد، و هم «بودن» درآن محيط (بجاى احساس بيگانگى) احساس آرامش ايجاد می کند. در غير اينصورت ايجاد اوطان و ممالک از طريق زور و سرکوبگرى، مايۀ غلبۀ حس بيگانگی بر مردم می شود، همانطور که در بسيارى از اوطان و ممالک جهان شاهدیم و عملا چنين شده است. و چنين اوطان و ممالکی از ريشه و بنیاد با «ثبات و آرامش سیاسی» در تضاد می باشند و با اراده و انتخاب مردمانش سر سازگارى و هماهنگی ندارند، و راه ايجاد ثبات و آرامش ظاهرى در آنها فقط از طریق سرکوب مردم و برقراری نظام استبدادی و حذف و نابودى آزادى و مردمسالارى و کثرتگرایی حاصل می گردد. بنابر این، براى این امر اساسی و ایجاد وطن و مملکتی که آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی را تحمل نماید، بايد «مبانى لايق و پایداری» را جست، تا در سايۀ آنها به ثبات و آرامش سیاسی رسيد و زمینۀ رشد و ترقیِ مُداوم و اجرای برنامه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و بهداشتی و فقر زدایانه و عدالت خواهانه را فراهم نمود.

و اما در طول تاريخ مملکت داری و دولت سازی (و همچنین در دورۀ معاصر) بيشتر دو پايه و مبنا جهت تشکیل مملکت و دولت از چنان عمق و ريشه اى برخوردار بوده اند که هم بردوام باشند و هم بتوان روی آنها تکیه نمود؛ و عملا نیز تنها این دو پایه و مبنا توانسته اند بشريت را به اختيار و ارادۀ خود در مرز و محدوده اى قرار دهند و از آنها «اجتماع و امتى» تشکیل دهند و فرهنگ مشترک و تاريخ مشترک و سرنوشت مشترک و احساس مُشترک ایجاد نمایند. و اين دو پایه و مبناء يکى «قوم و نژاد»، و ديگرى «دین و عقیده» بوده است. اينست که اگر به تاريخ اوطان و ممالک موجود در جهان نگاهى بيندازيم (و به عصر حاضر هم توجهی مبذول داریم)، مى بينيم که هر وطن و مملکتی، يا بنابر اين پایه های اساسى و تاریخی بوجود آمده، و يا قدرت و زور استبدادی و استعماری و امپراتوری و الحاق و تجزیۀ زورکی آن را تحمیل و بوجود آورده است. در اين رابطه و جهت وضوح بيشتر به تحليل مبسوط «ماهیت مرزهای ارضى» مراجعه نماييد.

باید دانست که پایه ها و مبانی فوق الذکر (برای وطن و مملکت) تاریخی و ریشه دار هستند، لکن در ادوار معاصر پایه ها و مبانی ديگرى هم بر آنها اضافه شده است، و «مملکت و دولت اتحادى» یکی از آنهاست، پدیده ای که از اتحاد اختيارى اقوام و مسـالک و مذاهبى که داراى اشتراکات اساسى هستند تشکيل میشود و از آنها «مملکت و دولت اتحــادى» بوجود مى آيد. به عبارت ديگر، مملکت و نظام اتحادى عبارتست از مملکت و نظامی که بنابر تصميم جوامع و اقوام و خواست پيروان اديان و عقايد نزديک به یکدیگر و داراى اشتراکات اساسى تشکيل می گردد. بگذريم از اينکه اين پایه و اساس نسبتا جديد (بنابر ماهيتى که دارد)، از اتحاد و تلفيق  «نژاد و قوميت» و «دين و عقيده» نشأت گرفته است، هر چند چنين مملکت و دولتی و نظام سیاسیِ حاصل از آن کمتر وجود عینی داشته است، اما احتمالا بتوان مملکت و دولت سوئيس را نمونه اى واقعى براى این نظم و نظـام تلقی نمود. لکن در بلاد و جوامع استبداد زده و استعمار شده، چنین مملکت و دولتی و نظم و نظام منبعث از آن بلا مِصداق میباشد، و نظام اتحادى - اختیاری در «بلاد مقهور و زور زده» نه ظهور کرده و نه ميتواند ظهور نمايد. با وجود این، در جهان اسلام و در جوامع اسلامی، جهت عبور از وضع استبدادی - استعماری و رسیدن به جامعۀ توحیدی و امت واحدۀ شورایی، نظام اتحادی و مبنی بر اسلامیت، بهترین راه حل برای اقوام و فِرَق مسلمان است، نظامی که از اقوام و فرق مسلمان تشکیل میشود و قومیت و اسلامیت اساس آن را تشکیل میدهد، کاری که میتوان آن را «قومگرایی اسلامی» تعبیر کرد. اما علاوه بر مبانی و پايه های فوق الذکر برای تشکیل مملکت و دولت و برپایی یک نظام سیاسی، پایه و مبنای ديگری هم ظهور کرده است، و حتی این یکی (علاوه بر جدیدتر بودن) موفق تر ظاهر شده و در سايۀ آن بالفعل ممالک و جوامعی شکل گرفته و بر اساس آن ممالک و دولتهایی شکل گرفته اند داد و نظم و نظام خود را بوجود آورده اند. و این پایه و مبنا همانا «فرهنگ و عرف اِندماجى» است، پايه و مبنایی که در قرون جديد و توسط بلاد غربى بوجود آمده و به وسیلۀ نظام تربيتى خاصى به نام اينتگريشن (دمج و ادغام) متحقق شده است، نه بر اساس فرهنگ و عرفی که محصول زندگى تاريخى و مشترکِ جوامع بشرى است. و در حقيقت اين مبنای جدید محصول يک کار گستردۀ تربيتى و تحميلى و احیانا داوطلبانه ای است که در اوایل امر همراه با اجبار و تحميل است (و حتی ميتواند روش و منهجى استبدادى بحساب آید)، تا زمان بیشتر طی می شود موضوع سهل تر و کار اندماج ساده تر جلو می دود. اين پايه و اساس بيشتر در سرزمينهاى جديدی که استعمار شده اند بکار گرفته شده است (مثل آمريکا و استراليا و نیوزیلند)، که يا سکنه نداشته اند و يا سکنۀ آنها توسط استعمارگران نابود و يا ناديده گرفته شده است. همچنين اين پايه و اساس در رابطه با پناهندگان و آوارگانی که به ممالک غربى مى روند (جهت ذوب و ادغام شان) استعمال می شود. و لکن اين مبنای اساسا استعماری و استبدادی بیش از آن سهل و مسالمت آمیز باشد، اشغالگرانه و استبدادی و خونین بوده است، و در این راستا علاوه بر نابود شدن اقوامی در مملکت سازی استعماری، در منهج کمالى (آتاتورک) و رضا خانى و در جاهایی مثل هند و چین  و روسیه و....... این روش خشن و خونین ظاهر و واقع شده است. لازم بذکر است که فرهنگ و عرف «تاريخى یا اندماجی» بخشى از پایه و اساس دين و عقيده بحساب مى آيد، زيرا فرهنگ و عرف خودش عبارتست از عقايد و افکار و ارزشهايی که به مروز زمان به رسم و عادت مُبدل شده اند، چه فرهنگ و عرف تاريخى (اعم از قومى يا دينى)، چه فرهنگ  و عرف اندماجى (مانند اينتگريشن غربى)، و چه عرف و فرهنگ استبدادى (مانند منهج و روش کمالى - آتاتورک، و رضا خانى).

مسئلۀ حائز اهمیتِ دیگر در این رابطه اینست که: ممالک و دُوَلی اسما و رسما مدعى چيزهایی و از جمله حقوق مواطنین هستند، و در همان حال مبانى آن ممالک و دُوَل با «چیزهای مورد ادعا» هماهنگی دارد. در چنین وضعی امکان تلاش براى اِعمال و مُحتوادار کردن اسم و رسم ادعایی وجود دارد، اما مصيبت زمانی بزرگ و خطرناک و پر هزينه می شود که در ممالک و دُوَلی (اسما و رسما) هم تبعيض و نابرابرى نفى نشود (و بلکه قانونى و مرسوم گردد) و هم مبانى مملکت و دولت عملا ناديده گرفته شود. چنین ممالک و دُوَلی که از ریشه بر پايۀ زور و تبعيض بوجود آمده و ساختارى در تضاد با «آزادى و مردمسالارى و کثرتگرایی» دارند بسيارند، همان ممالک و دُوَلی که اسم و رسمشان با پايه هاى تشکيل دهندۀ آنها متضاد می باشد. بدین صورت که: این ممالک و دُول مثلا چند قومى و چند جمعیتی هستند، اما اقوام و جمعیت شان انکار می شود؟! يا مثلا چند مذهبی و چند عقيده هستند، اما مذاهب و اعتقاداتشان نادیده گرفته شده و حتى سرکوب می شوند؟! و بلاشک و شبهه ايران ولايت مطلقه مثال بارز اين نوع مملکتها و دولتهاست که نابرابرى شهروندانش رسما و قانونا اعلام گردیده و نظام حاکم بر پايۀ تبعيضات اعلام شده حکمرانى و فرمانروایی می کند؟! بطوری که در قانون اساسى نظام ولايت فقیهی صراحتا چنین اعلام شده که نظام سياسى ايران «شيعۀ جعفری اثناعشری است و این اصل الى الابد غير قابل تغيير میباشد». بدیهی است که اين اصل فرقه ای - استبدادی يک تبعيض شاخدار و علنى را اعلام می دارد، زيرا بنابر اين اصل تبعیض گر و پایمال کننده، هر کسى در ایران شيعۀ جعفری اثناعشرى نباشد، الى الابد حذف و محروم و مُعظم حقوق شهروندى از ایشان سلب و حتی بيگانه و غير خودى تلقى می شود؟! و اين در حاليست که در ايران مُتکثر و چند مذهبی و چند مسلکی و چند قومی، ميليونها انسان غير اثناعشرى زندگی می کنند؟! و مسلمین اهل سنت و مسلمانان اجتهادی و کسانی که اهل دين و آيينى نيستند، و همچنین پيروان اديان ديگر مثل مسيحى و يهودى و....... جزو اين محرومين و مظلومین می باشند. کمااینکه «شيعيان غير ولايت فقيهى»، که اصلا توده های مردم شیعه مذهب از آنها تشکیل می شود، در صـف این محرومين و مظلومین قرار می گيرند، چونکه اين نظام اسما و رسما يک نظام شیعیِ اثناعشریِ ولايت فقيهی است (صرف نظر از مُحتوایش که به هيچ چيزى پايبند نيست و يک نظام استبدادى و پر تبعيض و فاسد بحساب می آید و همۀ اقوام و مذاهب ايران در آن مقهور و محرومند). روى همين اساسِ تبعيض آميز، در ايرانِ ولايت مطلقه عدم اعتقاد و التزام به ولايت فقيه و نظام فرقه ایِ آن، مايۀ محروميت از حقوق بسیاری و منجله حقوق استخدام و شغلهاى دولتى می شود؛ ولو اینکه چنين کسى حتی شيعۀ اثناعشرى باشد؛ بگذریم از اینکه ولایت فقیهی بودن نیز باید در «روش خمینی و خامنه ای» محصور گردد! و امثال حسینعلی منتظری روی همین موضوع و تفاوت نگرش در رابطه با موضوع ولایت فقیه و منجمله نظارتی کردن آن حذف و گرفتار شدند.

و در رابطه با تبعيضات نژادیِ اين نظامِ فرقه ای - استبدادى؛ همين قدر کافیست که بدانیم در قانون اساسى فرقه ای و ولایت فقیهی اش اینچنین قید شده است: شخصى می تواند در ايران به رياست جمهورى برسد که «ايرانی الاصل و از رجال شيعۀ جعفری اثناعشرى» باشد؟! این اصل نژادی و جنسیتی و فرقه ای، هم بیانگر موضعی نژادی و قومگرایانه است، که حقوق بسیاری از مردم را که به مرور در ایران «متوطن شده و میشوند» پایمال می سازد، هم اصلی مبنی بر جنسیت و علیه حقوق زنان در راه رسیدن به مقام ریاست جمهوری است، و هم اینکه یک اصل فرقه ای و علیه تمام کسانی است که شیعۀ جعفری اثناعشری نمی باشند. بدیهی است که چنين نظامی تنها با زور سلاح و روشی استبدادی ميتواند بر ايرانِ «کثير الاقوام و کثير المذاهب و کثیر المسالک و متشکل از زن و مرد» به حاکميت خودش تداوم بخشد. کمااینکه عامتا در رابطه با نحوۀ «حاکميت سياسى» بزرگترين ظلمهاى قانونى و رسمى در ایران ولایت مطلقه اِعمال و اعلام میشود، که قلۀ آنها ولى مطلقۀ فقيه است؛ بدین صورت که: در ایران ولایت مطلقه بت پوسیدۀ حاکم یعنی ولی مطلقۀ فقیه (البته سفیه) تا زنده است حاکم مطلق العِنان و انتقاد ناپذير مملکت است، و از این جهت حق انتخاب حاکم و رهبر مملکت از همگان و منجمله از مردم شیعه مذهب کلا سلب گشته است. زيرا کسى حتى حق انتقاد از این بُت زنده را ندارد، و ولى مطلقه (تا نظام ولایت مطلقه باقی است) حاکم مطلق العِنان و انتقاد ناپذير باقی می ماند. آری؛ اين نظام فرقه ای - استبدادى، علنا ايران را «مملکت امام زمان!» معرفى می کند، و به دنبالش نیز ولى مطلقه اش را بعنوان نائب امام زمان موهومش می شناساند؛ و بدين ترتیب حاکميت نظام ولايت مطلقه را ابدى! اعلام می دارد. به اميد روزی که شاهد زوال و برکناری اين نظام استبدادی و غير انسانى و غير اسلامى باشيم، بنحوى که بجايش نظامى «آزاد و مردمسالار و کثرتگرا» برقرار شود، نه نظامى که مثل نظام ولايت مطلقه «استبدادى و تبعيضگر» باشد، و از مردم و جوامع ایران سلب آزادى و انتخاب نماید.

حال ببینیم مملکت ایران و مرزهای ارضی اش چگونه شکل گرفته و دولت و نظام سیاسی آن دارای چه پایه هایی میباشد و چگونه دوام خواهد آورد؟ بلا شک و شبهه، مرزهای ارضی ایران و آنچه حالا مملکت ایران نامیده میشود به اختیار و انتخاب مردمان و اقوامی که جزو آن بحساب می آیند، تحدید و مشخص و معین نشده و در نحوۀ تشکیل و ایجاد ایران کنونی تقریبا هیچ قوم و فرقه ای و بطور کلی هیچ بخشی از مردم ایران دخالت و اراده ای نداشته است. و ایران ما و مرزهای ارضی اش (مانند بسیاری از بلاد و اوطان اسلامی و غیر اسلامی)، محصول قدرت و سلطه گری و اشغالگری مستبدین و استعمارگران میباشد. و طبعا اگر به مبانی فوقا ذکر شدۀ «وطن و اجتماع» توجه نماییم، می بینیم که هیچیک از این مبانی و پایه ها در مورد ایران کنونی ما مصداق پیدا نمی کنند، چرا که: اولا از نظر قومی، ایران وطن و مملکتی یک قومی نیست، تا بتوان آن را وطن و مملکت یک قوم نام نهاد (مثل وطن و مملکت فارس)، بلکه ایران وطن و مملکتی چند قومی بوده و لا اقل وطن و مملکت «هفت قوم» میباشد. هر چند بسیار تلاش کرده اند که ایران را فارسی گردانند (به شیوۀ استبدادی و تحمیلی و از طریق نظام حکومتی) و میخواهند زورگویانه همه را قوم فارس بخوانند (از طریق جعلیات و ساخته کاری)، و اینها همه روی حساب و تضعیف اقوام دیگر بوده است. ثانیا از نظر مذهبی، ایران وطن و مملکت یک فرقه و یک مذهب نیست، تا اینکه آن را به انحصار یک فرقۀ مذهبی در آورد (همانطور که حالا چنین کرده اند و رسما ایران وطن و مملکت تشیع اثناعشری - ولایت فقیهی شده است بلکه ایران وطن و مملکتی متعدد الاطراف و چند مذهبی و چند فرقه ای و چند مسلکی است، و علاوه بر مذاهب شیعه و سنی و مسلمین آزاداندیش، پیروان ادیان و مسالک و مذاهب دیگری نیز درآن زندگی می کنند. ثالثا از نظر شکل گیری، ایران وطن و مملکتی اتحادی نیست (کمااینکه نظام اتحادی بر آن حاکم نمی باشد)، تا بتوان گفت این اقوام و مذاهب و مسالک را بنابر اراده و انتخاب در خودش جای داده است، و حتی حکام سلطه گر و استبدادی (بر خلاف گذشته و تا آخر دورۀ قاجار که ایران رسما و علنا ممالک محروسه قلمداد می گشت)، نه بوجود مستقل و سرزمین اقوام ایران اعتراف می کنند و نه حق و حقوق مذاهب و مسالک مختلف را به رسمیت می شناسند؛ بلکه آنچه را هوس نمایند با زور و قلدری بر همۀ مردمان و جوامع ایران تحمیل می کنند. رابعا از نظر فرهنگی، ایران وطن و مملکتی متشکل از آوارگان بلاد مختلف نیست که در طی زمان و در سایۀ یک تربیت و پرورش منظم دارای یک عرف و فرهنگ شده باشد (مثل آمریکا یا استرالیا و سرزمینهای دیگری که آوارگان و مهاجرانش دارای یک هویت فرهنگی و تربیتی شده باشند)، بلکه حالا نیز بوضوح می بینیم که ایران وطن و سرزمین اقوام و مذاهب و مسالک مختلف است. بگذریم از اینکه استبدادیان ولایت مطلقه رسما و علنا و با زور و قلدری، ایران را وطن و سرزمین امام زمان و شیعه یان اثناعشری - ولایت فقیهی معرفی می کنند؟! کمااینکه نژادپرستان پهلویست (که پایی در مجوسیت باستان و پایی در مراکز استعماری دارند)، ایران را سرزمین پارس و پرشیا تلقی می کنند! همان کسانی که در دشمنی با اقوام ایران و فرهنگ و اعراف آنها و در عداوت با دین اسلام و مسلمانی مردم ایران شُهره هستند. بدین صورت، نزد حکام ولایت فقیهی هر کسی که شیعۀ اثناعشریِ نباشد، خودبخود غیر ایرانی تلقی شده و از او سلب وطن و شهروندی شده است، و اگر هم (با توجه به فقدان زمینه ها) عملا از ایران اخراج نمی شود، لااقل در ابعاد حقوقی و فرهنگی و روحی ایران را وطن و مملکت ایشان بحساب نمی آورند. این نوع تعامل ضد انسانی در رابطه با نژادپرستان پهلویست هم صدق می کند، و آنها نیز از موضع نژدای و فارس بازی با مردم ایران و اقوام مختلف آن رفتار می نمایند. و خلاصه نزد این فرقه گرایان و نژادپرستان، یا ادغام و محو هویت یا تحمل بیگانگی و محرومیت. حال باید گفت: پس ایران چه وطن و مملکتی است و چگونه بوجود آمده است؟ جواب این سؤال اختصارا بدین قرار است: ایران مملکتی شبه امپراتوری و دارای نظامی استبدادی است، و مرزهای ارضی اش بنابر جبر و سلطه گری بوجود آمده است، بنحوی که این مملکت متشکل از اقوام و فرق «درهم تنیده و از هم گسیخته ای» است که حق و حقوق اساسیِ آنها پایمال شده و حتی شهروندی آنها بنابر هویت قومی و مذهبی شان زیر سؤال رفته است. بنابر این، ایران کنونی با توجه به مـاهیت فعلی اش، وطن و مملکتی است که موجودیتش ماهیتا با «آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی» ناسازگار و در تضاد می باشد، و به محض ظهور آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی این مملکت  بصورت فعلی باقی نخواهد ماند، و در نتیجه میتوان گفت: «یا ایران استبدادی! یا ایران متلاشی!».

لکن سؤال اساسی و لایق طرح و بیان اینست که آیا میتوان ایران و مردمانش را از این دو راهۀ ناهموار نجـات داد؟ نظر موحدین آزادیخواه بر اینست که بلی میتوان ایران را هم از «وضع استبدادی» و هم از «تجزیۀ خونین» نجـات داد، و طریق نجات ایران و مردم ایران و فِرَق و اقوام آن همانا «نظام توحیدی و اسلام اجتهادی» است. زیرا بگذریم از ماهیت و محتوای اسلام و اسلامیت (که سرنوشت بشریت در دنیا و آخرت وابسته به ایمان و تسلیم بدانست)، نظام توحیدی و اسلام اجتهادی تنها راه نجات ایران و تنها «عامل اتحاد فِرَق و اقوام ایران و تنها پایۀ مشترک مردم ایران است». اما با توجه به اینکه نظام توحیدی و اسلام اجتهادی باید در میان اقوام و فِرَق ایران منعکس و منتشر شود و مردم ایران بر مبنای آن متحد گردند، و به تبع آن جامعۀ اسلامی بوجود آید، در نتیجه مقدمات آن، نظام اتحادی (جمهوری متحدۀ مردمی) و برقراری «آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی» است، نظامی که هم از تجزیۀ خونین و حتی ناممکن ایران جلوگیری میکند (تجزیه طلبی ناکام)، و هم زمینۀ تأمین حقوق اساسی اقوام و فِرَق مختلفه را فراهم می سازد. اما راه نهایی برای نجاتِ ایران و مردم ایران و فرق و اقوام ایران (با توجه به ریشه ها و ماهیت اسلامی شان و بنابر اینکه ایران مملکتی اسلامی بحساب می آید»، عبارتست از برقراری نظام توحیدی و خلافت مردمی، نظام سیاسی و حکومتی که با عبور از «فرقه گری و قوم پرستی» و «وصول به اسلام اجتهادی» می تواند جامۀ عمل پوشد. البته طی کردن این راههای اساسی خیلی هم ساده نیست، و در این رابطه «سه عامل اساسی» نقش تعیین ای را بازی می کنند: یکی خطوط و رهبران سیاسی، که باید در راستای نظام اتحادی و ترویج فرهنگ توحیدی حرکت کنند و صادقانه دنبال حل و فصل مشکلات برآیند. دوم اقوام و فرق ایران، که باید هویت فکری و فرهنگی خود را مشخص نموده و روحا و عملا به موجودیت و حقوق یکدیگر اعتراف نمایند و جریانات خصومت آفرین و تفرقه انداز را منزوی و حاشیه نشین کنند. و سوم دخالت خارجی و استعماری، که باید آن را خنثی کرد و نباید تصمیمات سیـاسی مملکت توسط استعمارگران اجنبی اتخاذ شود و نیروها و جریانات سیاسی هم مجری سیاستها و برنامه های استعماری گردند. در غیر این صورت ره بجایی نخواهیم برد و کسی هم توقع چیزی نداشته باشد.

بنابراین توضیحات، اگر مردم ايران «توان تصمیم گیری و انتخاب» داشته باشند و از شر استبداد مطلقه و سلطۀ استعماری نجات يابند، آيندۀ فکرى و عقيدتى و فرهنگی ايران از يک طرف (با توجه به ريشه هاى مسلمانى) و ضرورت وجود طريقى راهگشا از طرف ديگر، در نفی و عبور از چهار مسیر پر مصیبتِ: «شيعه گرى صفوی - ولایت فقیهی»، «سُنّی گری مصرف شده و از کار افتاده»، «قومگرايى و نژادپرستیِ نزاع آفرین»، و «غربگرایی الحادی و ماده پرستانه» و در تأیید و انتخاب «توحید و آزادی و اسلام اجتهادى و اتحاد آفرين» خواهد بود (بإذن اللّه). اسلام و اسلامیتی که با جُهد و تعقل بدست مى آيد و ایران و ایرانی را از شر منازعات فرقه گرایی و قومگرایی و بلای غربگرایی و هرزگی و مصیبت شرک و خرافه پرستی نجات خواهد داد و آزادی و استقلال و برادری و به تبع آن رشد مادی و معنوی را جانشین آن خواهد کرد. بگذریم از اینکه غیر از این طریق بر حق توحیدی و نجات دهنده، راه و چارۀ دیگری وجود ندارد، و فرقه گرايى مذهبى و قومگرايى نژاد پرستانه و الحاد و هرزگی، نه تنها مشکلى را حل نمی کنند، بلکه مردم و مملکت ايران را در مصائب عظمی بیشتر غرق می سازند. در نتيجه مردم و اقوام و فِرَق ایران بجـای اين کوره راههاى مصيبت بار و ضد بشرى، در صورت وجود «آزادى و مردمسالارى و کثرتگرایی» به راه اسلام اجتهادى می روند و اسلام توحید و آزادى و اسلام اتحاد و برادری را انتخاب می کنند، و بدین جهت باید مطمئن بود که اگر آزادى و مردمسالارى و کثرت گرایی بر قرار شود، فرقه گرايى مذهبی و قومگرایی نژاد پرستانه پشت سر گذاشته می شوند. و در رابطه با الحاد و هرزگی هم بايد گفت: بعيد می نماید که مردم ايران در مسیر الحاد و هرزگی و بی دینی بیفتند و اسلام و مسلمانی را بکلى رها سازند. حدوث چنين امر پر مصیبتی بسيار دشوار به نظر می رسد، چرا که اسلام و فرهنگ اسلامی ريشه اى هزار و چهارصد ساله در ميان مردم ايران دارد، اما استبداد و استعمار مانع وصول «اسلامیت توحيدى و اجتهادی و اتحاد آفرین» به مردم شده اند، و بدين شيوه اسلام و اسلاميت را عملا عقيم ساخته و آن را در آخوندی گری و فرقه بازیِ شرک آمیز و خرافه پرستی عامیانه گمُ کرده اند. اینست که آنچه مردم از اسلام و به نام اسلام مى بينند و می شنوند، عبارتست از خرافه پرستى و مظاهر عقب مانده اى که حقیقتا لياقت بقاء و استمرار ندارد. و همانطور که مسلمين نبايد راه الحاد و هرزگی را در پيش بگيرند، با همان قاطعيت نیز بايد براى زوال شرک و خرافه پرستى و زدودن مظاهر عقب ماندگى همت بگمارند و اراده بخرج دهند. بدنبال اين موضع گیری اساسى، و در ميدان آزادى و کثرتگرایی، همۀ اقوام ايران می توانند زير چتر اسلام توحیدی و اجتهادى و آزاديخواه متحد شوند و الگوى ساير اقوام و جوامع اسلامی گردند، و به تأکید راه وحدت و همبستگی و طریق نجات و پیروزی همين است.

 اما و صد اما، نظام استبدادى عامل سرکوب و خفه سازى مردم و مُوجّد وابستگی به استعمار اجنبی شده است، استعماری که از یک طرف کارش ابقاء و تثبيت نظامهای استبدادى، و از طرف ديگر تعميق و توسعۀ فرقه گرايى و همچنین قومگرایی نژادپرستانه است. لکن اینها همه برای تفرق و ایجاد تنازع است، اما کار اصلی اجانب سلطه گر و غارتگر همانا گسترش و عرفی کردن الحاد و هرزگیِ مسلمين و در بین جوامع اسلامی است. و همین است که استبداد و استعمار و فرقه گرايى و نژادپرستی و الحاد و هرزگی «عوامل تفرق و تنازع و مسبب حروب طولانى و ويرانى دامنه دار و عقب ماندگى فراگير و فقر سياه و زير سلطگى بى پايان هستند». و این عوامل مهمترين عِلل متلاشی کنندۀ ايران و بزرگترین اسباب تنازع و حروب داخلی در بین جوامع ایران بوده و خواهند بود، و موردبندی این عوامل و اسبابِ سیه روزی خلاصه وار چنين می باشد:

 ١- نظام استبدادى (اعم از سنتی - مذهبی، و استعماری - الحادی) سرکوب کنندۀ مردم و اقوام و مذاهب بوده و مُوجّد کينه و عداوت در بين آنها و عامل وابستگى به خارج است، پديدۀ شوم و مصيبت بارى که مادر مشکلات مسلمين و کل بشريت بحساب می آيد.

 ٢- فرقه گرايى مذهبى، ناشى از رکود و عقب ماندگى و تعصب کور و همچنین سیاستهای خبیث است، مصیبتی که عامل تفرق و تنازع فرقه هاى مذهبى و مسبب جنگهاى طولانى و موجد تجزيه و جدايی هستند، و تا حال کرارا شاهد آن بوده ايم، و اکنون هم این جنگها و تنازعات کماکان ادامه دارد. و اگر فرقه بازيهاى خصمانه و در انکار یکدیگر تداوم پيدا کند، بدتر از آن را شاهد خواهيم بود.

 ٣- قومگرايى نژادپرستانه (که منشاء آن استعمار اجنبی است) و براى تفرق و تمزق امت اسلامى و ديگر جوامع بزرگ و متحد ترويج و تحميل می شود، و هدف آن تضعيف و ناتوان سازى بشریت و سلب توان مقاومت در برابر سلطه گرى و غارتگرى استعمارگران و جهت استمرار جنگ و ويرانى در ميان جوامع اسلامی و همچنین در میان جوامع بشری است. در رابطه با خود اقوام و نژادها نيز، علاوه بر وابستگى مطلق به دول استعمارى و استبدادى، قومگرايى نژادپرستانه (ناسیونالیسم) عامل از هم گسستن و در هم تنيدن اقوام و نژادهاى تحريک شده و متنازع شده است.

 ۴- الحاد و بى دينى در ايران (و در جوامع اسلامى)، که علاوه بر مصيبت بار بودن و ويرانسازى دنيا و آخرتِ مردم، زور استبدادی و استعماری هم نمیتواند بدین سادگی آن را متحقق و عملی نماید، و تحميلات جنايت بار و شکست خوردۀ اَندلُس و شوروى و ممالکی مثل ترکيه و اندماج غربى مصاديق اين حقیقت هستند. بگذريم از تنازع و تخاصم آفرينى آن، که همه را اسير وضع خطرناک و پر تلفاتی می سازد، و اصلا همین تحمیلات ضد بشری است که جهان را پر از فساد و تبعیض کرده و آن را در یک نابرابری تحمل ناشدنی و وضعی استعماری - استبدادی و در مسیر جنگ و ویرانگریِ بی پایان قرار داده است.

کداميک بهتر و آسانتر است: اتحاد و همبستگی حول اسلام اجتهادى؛ يا حول فرقه گری و قوم پرستی و بی دينى؟! بنابر اصول و مبانی فوق الذکر، تنها راه و چارۀ مردم و اقوام و فِرَق ایران، دين توحيدى و اسلام اجتهادى است، توحید و اسلامی که در ایران ریشه دارد، تاریخ دارد، هزار و چهارصد سال است که مردم بدان گرویده و با آن آشنا هستند، و همۀ بزرگان و دانشمندان و شاعرانش مسلمان می باشند. توحید و اسلامی که ايران و اقوام آن را از تنازع و عقب ماندگى نجات خواهد داد، همانطور که قبلا از این اقوام و جوامع «امت واحده» تشکیل داد، و توحید و اسلامی که استبداد و استعمار را بر کنار و زائل خواهد نمود و ايرانى آزاد و عادلانه و متحد خواهد ساخت. آیا غیر از اینست که قومگرایی و نژادپرستی ایران را «یا اسیر زور استبدادی می کند و یا آن را متلاشی می نماید؟»، چیزی که نه منتهی به اتحاد و همبستگیِ مردم و اقوام ایران خواهد شد و نه کسی را به استقلال و خوداتکایی خواهد رساند، بلکه یا همه را سرکوب و خفه می سازد و یا آنها را در فتنۀ قوم پرستی به خاک و خون می کشاند و با ذلت و خواری به چنگال استعمارگران  می اندازد. آیا غیر از اینست که فرقه گرایی، ایران را در جنگهای فرقه ای فرو خواهد برد و مردم ایران را قربانی اهداف فرقه گرایانه و تعصبات فرقه ای و حیله گران فرقه باز خواهد کرد و حتی ایران را به «مرکز جنگ فرقه ای» مبدل می سازد؟ کاری که تماما ضد اسلامی و بر علیه اتحاد مسلمین و در تضاد با امت واحده می باشد. و آیا غیر از اینست که عامۀ مردم ایران و اقوام مسلمان آن (در سایۀ آزادی و انتخاب خویش) بدین سادگی اسلام و اسلامیت را رها نخواهند کرد و ملحد و بی دین نخواهند گشت؛ و به تبع آن، ترویج  و تحمیل الحاد و بی دینی (غربگرایی) جز انعکاس حضور و تدخل قدرتهای خارجی و تداومجنگ و تنازع بین مسلمین و ملحدین و حذف مبنای «آزادی و انتخاب» چه معنای دیگری خواهد داشت؟! همان الحاد و بی دینی که از طریق وابسته کردن اطیاف و جریانات دست پرورده «ترویج و تحمیل» میشود؛ و سلب آزادی و انتخاب و کشاندن مردم به میدان ابتذال و هرزگی و پرتابشان به دامن استعمارگرانِ سلطه گر اول و آخر آنست، و این یعنی خسارت و از دست دادن همه چیز و تداوم وضع موجود استبدادی - استعماری. اينست که موحدین آزادیخواه در ارتباط با «سرنوشت ایران و اسلام اجتهادی» چنین می اندیشند: اتحاد و همبستگى مردم ایران تنها در سایۀ «ديندارى توحيدى و اسلام اجتهادى» ميسر می شود، نه در الحاد و بی دينى، نه در فرقه گرايى خُرافی و متنازع، و نه در نژاد پرستى خصمانه و افسانه اى و استعمارى. و اصلا تنها مبنای مشترک و فراگیر و پایۀ اتحاد و همبستگی در ایران و در میان اقوام و فِرَق ایران همانا «تفکر توحیدی و اسلامیت اجتهادی» است. پس بهترين و آسانترين راه اتحاد و همبستگیِ مردم ایران و اقوام متعدد آن «دینداری توحیدی و اجتهادى» است، و بر این اساس بايد «جنبيد و انتخاب کرد»، تا از تفرق و جنگ و ويرانى و استمرار اسارت در چنگال خونين استبداد و استعمار بيرون جهيد. در غير این صورت، صاحبان سلطه و قدرت آنچه را که می خواهند و آنچه را که برنامه ها و طرحهایشان اقتضاء کند، بر مردم و اقوام و جوامع ايران تحميل می کنند، همانطور که تا حال چنين کرده اند.

سازمان مــوحدين آزاديخــواه ايــران

۳۰ جمادى الاول ۱۴۲۷ - ۵ تير ماه ۱۳۸۵