بسم الله الرحمن الرحيم

مبانی تاریخی و معاصر مملکت و دولت

بصورت بدیهی، هر وطن و مملکتی که ایجاد میشود، بايد داراى پايه ها و ريشه هاى دوامدار و محکمی باشد، و اکثريت قريب به اتفاق مردم وطن و مملکت تشکیل شونده در پايه هاى تشکيل آن اتفاق نظر داشته باشند، تا اينکه وطن و مملکتی که شکل می گیرد، هم «بدون نـزاع و زور استبدادى» دوام بياورد، و هم مردم و افرادش به شیوۀ عادی احساس شهروندى و احساس همبستگى نمایند، ومرزهاى ايجاد شده و مردمان داخل آن «خودى و از خود» تلقى شوند. براین اساس، هم روح مشترک و سرنوشت مشترک در همگان بوجود مي آيد، و هم «بودن» درآن محيط (بجاى احساس بيگانگى) احساس آرامش ايجاد میکند. در غير اينصورت «ايجاد اوطان و ممالک» از طريق زور و سرکوبگرى، مايۀ غلبۀ حس بيگانگی بر مردم ميشود، همانطور که در بسيارى از اوطــان و ممالک جهــان شاهدیم و عملا چنين شده است، و چنين اوطان و ممالکی از ريشه و بنیاد با «ثبات و آرامش سیاسی» در تضاد می باشند و با اراده و انتخاب مردمانش سر سازگارى و هماهنگی ندارند، و راه ايجاد ثبات و آرامش ظاهرى در آنها فقط از طریق سرکوب مردم و برقراری نظـام استبدادی و حذف و نابودى آزادى و مردمسالارى و کثرتگرایی حاصل میشود!!، بنابر این، براى این امر اساسی و ایجاد وطن ومملکتی که آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی را تحمل نماید، بايد «مبانى لايــق و پایـداری» را جست، تا در سايۀ آنها به ثبــات و آرامش سیاسی رسيد و زمینۀ رشد و ترقیِ مُــداوم و اجرای برنامه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و بهداشتی و فقـر زدایانه و عدالت خـواهانه را فراهم نمود. اما در طــول تاريخ بشر (و همچنین در دورۀ معــاصر) بيشتر «دو پايه» از چنان عمق و ريشه اى برخوردار بوده اند، و بیشتر این دو پایه توانسته اند که بشريت را «به اختيار و ارادۀ خود» در مرز ومحدوده اى قرار دهند و از آنها «اجتماع و امتى» تشکیل نمايند، و به دنبالش، فــرهنگ مشترک و تاريخ مشترک و سرنـوشت مشترک و احساس مُشترک را ایجاد کنند. اين دو پايۀ ريشه دار و سازندۀ وطن و اجتماع، يکى نژاد و قوميت، و ديگرى دين و عقيده است. اينست که اگر به تاريخ بشر نگاهى بيندازيم، و به عصر حاضر نيز توجهى نماييم، مى بينيم که هر وطن و جامعه اى، يا بر مبناى اين دو پايۀ اساسى بوجود آمده، و يا ايجاد و تشکيل آن ناشى از قدرت و زور اشغالگران و الحاق و تجزيه سازى استبدادى و استعمارى بوده است. در اين رابطه و جهت وضوح بيشتر به تحليل مبسوط «ماهیت مرزهای ارضى» مراجعه نماييد.

البته پايۀ ديگرى نيز برای ایجاد وطن و مملکت به اسم «نظام اتحادى» وجود دارد، که از اتحاد اختيارى اقوام و مسـالک و مذاهبى که داراى اشتراکات اساسى هستند، تشکيل میشود و از آنها «وطن و دولت اتحادى» بوجود مى آيد. بعبارت ديگر، نظام اتحادى عبارتست از نظامی که بنابر تصميم ملتهـا و اقوام و ارادۀ پيروان اديان و عقـايد نزديک به یکدیگر و داراى اشتراکات اساسى تشکيل ميشود. بگذريم از اينکه اين پايۀ نسبتا جديد، بنابر ماهيتى که دارد، از اتحاد و تلفيق دو پايۀ «نژاد و قوميت» و «دين و عقيده» نشاٴت مي گيرد، هر چند چنين وطنی و نظام سیاسی حاصل از آن کمتر وجود عینی داشته است، اما احتمالا بتوان سوئيس را نمونه اى واقعى براى نظـام اتحادى دانست، لکن در بلاد و جوامع استبداد زده و استعمار شده، چنین وطن و نظامی بلا مِصداق میباشد، و نظام اتحادى اختیاری در «بلاد زور زده» نه ظهور کرده و نه ميتواند ظهور نمايد. با وجود این، در جهان اسلام و درجوامع اسلامی، جهت عبور از وضع استبدادی - استعماری و رسیدن به جامعۀ توحیدی و امت واحدۀ شورایی، نظام اتحادی و مبنی بر اسلامیت، بهترین راه حل برای اقوام و فرق مسلمان است، نظامی که از اقوام و فرق مسلمان تشکیل میشود و قومیت و اسلامیت اساس آن را تشکیل میدهد، چیزی که میتوان آن را «قومگرایی اسلامی» تعبیر کرد. علاوه بر پايه های فوق الذکر، پايۀ ديگری که در سايۀ آن بتوان وطن و جامعه اى را شکل داد و بر اساس آن دولت و حکومت را تاسيس کرد، همانا «عرف و فرهنگ اِندماجى» است، پايه اى که در قرون جديد و توسط بلاد غربى بوجود آمده و به وسيلهٴ نظام تربيتى خاصى به نام اينتگريشن (دمج و ادغام) متحقق میشود، نه بر اساس عرف و فرهنگی که محصول زندگى تاريخى و مشترک جوامع بشرى است. و در حقيقت اين پايۀ جدید محصول يک کار گستردۀ تربيتى و تحميلى است، که از اول همراه با اجبار وتحميل است، و حتی ميتواند روش و منهجى استبدادى بحساب آید. اين پايه بيشتر در مورد «سرزمينهاى جديـدی» که استعمار شده اند، بکار رفته است، مثل آمريکا و استراليا، که يا سکنه نداشته اند و يا سکنۀ آنها توسط استعمارگران نابود و يا ناديده گرفته شده است. همچنين اين پايه در رابطه با پناهندگان و آوارگانی که به ممالک غربى مى روند، جهت (ذوب و ادغام شان) بکارگرفته میشود. و نمونۀ استبدادى و خونين اين پايۀ ایجاد وطن و اجتماع در منهج کمالى (آتاتورک) و رضا خانى ایران ظاهر شده است. لازم بذکر است که عرف و فرهنگ (اندماجى يا تاريخى) بخشى از پايۀ دين وعقيده بحساب مى آيد، زيرا عرف و فرهنگ، خودش عبارتست از عقايد و افکار و ارزشهايی که به «مروز زمان» به رسم و عادت مُبدل شده اند، چه عرف و فرهنگ تاريخى (اعم از قومى يا دينى)، چه عرف و فرهنگ اندماجى (مانند اينتگريشن غربى)، و چه عرف و فرهنگ استبدادى (مانند منهج و روش کمالى - آتاتورک، و رضا خانى).

اما مسئلۀ حائز اهميت در این رابطه اينست که: در ممالک و اوطانی که اسما و رسما مدعى چيزهایی هستند و درعين حال اين ممالک و اوطان با توجه به مبانى «مورد ادعا» بوجود آمده اند، امکان تلاش براى اِعمال ومحتوادار کردن اسم و رسم مورد ادعا وجود دارد، اما مصيبت زمانی بزرگ و خطرناک و پر هزينه ميشود که در ممالک و اوطـانی (اسما و رسما) هم تبعيض و نابرابرى و استبداد نفى نشود (و بلکه قانونى ومرسوم گردد) و هم مبانى وماهيت مملکت و وطن ناديده گرفته شود. اينگونه ممالک و اوطان که از ریشه بر پايۀ زور و تبعيض بوجود آمده و داراى «ساختارى متضاد» با آزادى و مردمسالارى و کثرت گرایی هستند، بسيارند، همان ممالک و اوطانی که «اسم و رسمشان» با پايه هاى تشکيل دهنده شان در تضاد می باشد، بدین صورت که این ممالک و اوطان مثلا چند قومى هستند، اما اقوامشان انکار میشوند؟!! يا مثلا چند مذهبی و چند عقيده هستند، اما مذاهب و اعتقادات موجود در مملکت و وطــن انکار و حتى سرکوب میشوند؟!! و بلاشک «ايران نظام ولايت مطلقه» مثال بارز اين نوع مملکت ها و وطن هاست که نابرابرى شهروندانش رسما و قانونا اعلام شده و نظام حاکم بر پايۀ تبعيضات اعلام شده حکمرانى و فرمانروایی می کند؟!! بطوری که در قانون اساسى نظام ولايت مُطلقه صراحتا اعلام شده که نظام سياسى ايران «شيعۀ اثناعشرى» است، و بعد هم اضافه کرده که اين اصل «الى الابـد غير قابل تغيير» است. اين اصل يک تبعيض شاخـدار و علنى را اعلام می دارد، زيرا بنابراين اصل، هر کسى که «شيعۀ اثناعشرى» نباشد، الى الابد! حذف و محروم گشته و از او حق شهروندى سلب شده است و بيگانه و غير خودى تلقى میشود؟؟!!، و اين در حاليست که در ايران مُتکثر وچند مذهبی و چند مسلکی وچند قومی، ميليونها انسان غير شيعۀ اثناعشرى زندگی میکنند؟؟!!، و مسلمين اجتهـادى، و مسلمین اهل سنت، و کسانی که اهـل دين و آيينى نيستند، و پيروان اديان ديگر مثل مسيحى و يهودى و.... جزو اين محرومين میباشند. همچنين «شيعيان غير ولايت فقيهـى»، که توده های شیعی از آنها تشکیل میشود، در صـف محرومين قرار میگيرند، چونکه اين نظام اسما و رسما يک نظام شيعی اثناعشرى ولايت فقيهی است (صرف نظر از محتوايش که به هيچ چيزى پايبند نيست و يک نظام استبدادى و پر تبعيض و فاسد است و همۀ اقوام و مذاهب ايران در آن مقهور و محرومند). و روى همين اساس تبعيض آميز در ايران ولايت مطلقه، عدم اعتقاد و التزام به ولايت فقيه و نظام فرقه ای او مايۀ محروميت از همه چيز از جمله از استخدام و رسيدن به شغلهاى دولتى ميشود، ولو آنکه چنين کسى شيعۀ اثناعشرى باشد؟؟!! اما در رابطه با تبعيضات نژادیِ اين نظامِ اسما و رسما و عملا استبدادى؛ همين قدر کافیست که درقانون اساسى ولایت فقیهی اش به صراحت اعلام می دارد که: شخصى می تواند در ايران به رياست جمهورى برسد که «ايرانی الاصل و از رجال شيعۀ اثناعشرى» باشد؟؟!!، این اصل نژادپرستانه، هم بیانگر یک موضع نژادی و قومگرایانه است، که حقوق بسیاری از مردم را که در طی زمان متوطـن شده و میشوند پایمال می سازد، و هم یک اصل زن ستیزانه و نافی حقوق زنان در راه رسیدن به مقام ریاست جمهوری است. بدیهی است که چنين نظامی تنها با زورسلاح و خونريزى ميتواند بر ايرانِ «کثير الاقوام و کثير المذاهب و کثیر المسالک» و متشکل از زن و مرد به حاکميت استبدادی خود تداوم بخشد. در بارۀ نحوۀ «حاکميت سياسى» نیز بزرگترين ظلمهاى قانونى و رسمى در ایران ولایت مطلقه اِعمال و اعلام می شود، که قلۀ آنها ولى مطلقۀ فقيه است، بدین صورت که در ایران ولایت مطلقه این بت پوسیده تا زنده است حاکم مطلق و انتقاد ناپذير مملکت است، و از این جهت حق انتخاب حاکم و رهبر مملکت ازهمگان و از جمله ازشيعيان تحت سلطه سلب شده است، زيرا کسى حتى توان انتقاد از این بُت زنده را ندارد، و ولى مطلقه (تا نظام ولایت مطلقه باقی است) حاکم مطلق و انتقاد ناپذير باقی میماند. آری؛ اين نظام سياه استبدادى، علنا ايران را «مملکت امام زمان؟!» معرفى می کند، و به دنبالش نیز ولى مطلقه اش را بعنوان نائب امام زمان! می شناساند؟!! و بدين ترتیب، حاکميت نظام ولايت مطلقه را ابدى! اعـلام می دارد. به اميد روزي که شاهد زوال و برکناری اين نظام استبدادی و غير انسانى و غير اسلامى باشيم، بنحوى که بجايش، نظامى «آزاد و مردمسالار و کثرتگرا» برقـرار شود، نه نظامى که مثل نظام ولايت مطلقه «استبدادى و تبعيضگر» باشد، و از مردم و جوامع ایران سلب آزادى و انتخاب نمايد.

حال ببینیم مملکت ایران و مرزهای ارضی اش چگونه شکل گرفته و ایران کنونی دارای چه پایه هایی است و چگونه دوام خواهد آورد؟ بلا شک و شبهه، مرزهای ارضی ومحدودۀ فعلی ایران، به اختیار و انتخاب مردمان و اقوامی که جزو وطن و مملکت ایران محسوب می شوند، تعیین و مشخص نشده، و در نحوۀ تشکیل و ایجاد ایران کنونی، هیچ قوم و فرقه ای و بطور کلی هیچ بخشی از مردم ایران دخالت واراده ای نداشته است، و ایران کنونی و مرزهای ارضی اش، مثل بسیاری از بـلاد و اوطـان اسلامی و غیر اسلامی، محصول قدرت و سلطه گری و اشغالگری مستبدین و استعمارگران است. و اگر به پایه های فوقا ذکر شدۀ «وطن و جامعه» توجه نماییم، می بینیم که هیچ یک از این پایه ها در رابطه با ایران کنونی مصداق پیدا نمیکنند، چرا که: اولا از نظر قومی، ایران وطن و مملکتی یک قــومی نیست، تا بتـوان آن را وطن و مملکت «یک قوم» نام نهاد، بلکه ایران وطن و مملکتی چند قومی بوده و لا اقل وطن و مملکت «هفت قوم» است. هر چند بسیار تلاش کرده اند که ایران را فارسی گردانند (به شیوۀ استبدادی و تحمیلی و از طریق نظام حکومتی) و میخواهند زورگویانه همه را قوم فارس بخــوانند (از طریق جعلیات و ساخته کاری) و اینها همه روی حساب و تضعیف اقــوام دیگر بوده است. ثانیا از نظر مذهبی، ایران وطن و مملکتی یک فرقه و یک مذهب نیست، تا اینکه بشود آن را به انحصار یک فرقۀ مذهبی در آورد، همانطور که حالا چنین کرده اند و رسما ایران وطن و مملکت شیعه یان اثناعشری ِولایت فقیهی شده است!!، بلکه ایران وطن و مملکتی چند مذهبی و چند فرقه ای وچند مسلکی است، وعلاوه بر مذاهب شیعه وسنی ومسلمین آزاد اندیش، پیروان ادیان ومسالک ومذاهب دیگری نیز درآن زندگی میکنند. ثالثا از نظر نحوۀ شکل گیری، ایران وطن و مملکتی اتحادی نیست تا بتوان گفت این اقوام ومذاهب و مسالک را بنابر اراده و انتخاب آنها در خود جای داده است، و حتی حکام سلطه گر واستبدادی، نه به وجود مستقل وسرزمین اقوام ایران اعتراف میکنند و نه حق و حقوق مذاهب و مسالک مختلف را به رسمیت می شناسند، بلکه آنچه را هوس نمایند، با زور و قلدری برهمۀ مردمان ایران تحمیل میکنند. رابعا از نظر فرهنگی، ایران وطن و مملکتی متشکل از آوارگان بلاد مختلف نیست که در طی زمان و در سایۀ یک تربیت و پرورش منظم دارای یک عرف و فرهنگ و تربیت شده باشد، مثل آمریکا یا استرالیا و سرزمینهای دیگری که آوارگان و مهاجرانش دارای یک هویت فرهنگی و تربیتی شده باشند، بلکه حالا نیز بوضوح می بینیم که ایران وطن و سرزمین اقوام و مذاهب و مسالک مختلف است. بگذریم از اینکه استبدادیان ولایت مطلقه رسما وعلنا، و با زور و قلدری، ایران را وطن و سرزمین امام زمان و شیعه یان اثناعشریِ ولایت فقیهی معــرفی می کنند!!، و بدین صورت، هر کس که شیعۀ اثناعشریِ ولایــت فقیهی نباشد، غیر ایرانی تلقی شده و از او سلب وطن و شهروندی شده است، و اگر هم عملا از ایران اخراج نمی شود، لا اقل در ابعــاد حقوقی و فرهنگی و روحی، ایران را وطن و مملکت او بحساب نمی آورند. حال باید گفت که پس ایران چه وطن و مملکتی است و چگونه بوجود آمده است؟ جواب این سؤال مختصرا چنین است: ایران مملکتی شبه امپراتوری و دارای نظامی استبدادی است، و مرزهای ارضی اش بنابر جبر و سلطه گری بوجود آمده است، بنحوی که این مملکت متشکل از مردمان و اقـوام و فـرق «درهم تنیده و از هم بریده ای» است که حق و حقوق اساسی از آنها سلب شده است، چه در ایران و چه خارج از ایران. بنابر این، ایــران کنونی با تــوجه به ماهیت فعلی اش، وطن و مملکتی است که موجودیتش ماهیتا با آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی ناسازگار و در تضاد میباشد، و به محض ظهور آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی این مملکت  بصورت فعلی باقی نخواهد ماند، و در نتیجه میتوان گفت: یا ایران استبدادی! یا ایران متلاشی!

لکن سؤال اساسی اینست که آیا میتوان ایران را از این «دو راهۀ ناهموار» نجات داد؟ سازمان موحدین آزادیخواه ایران معتقد است که: بله میتوان ایران را هم از وضع «استبدادی» و هم از «تجـزیۀ خونین» نجات داد، و طریق نجات ایران و مردم ایران و فِرَق و اقوام آن همانا «نظام توحیدی و اسلام اجتهادی» است. زیرا بگذریم از ماهیت و محتوای اسلام و اسلامیت (که سرنوشت بشریت در دنیا و آخرت وابسته به ایمان و تسلیم بدانست)، نظام توحیدی و اسلام اجتهادی تنها راه «نجات ایران» و تنها «عامل اتحاد» فرق و اقوام ایران و تنها «پایۀ مشترک» بین مردم و فرق و اقوام ایران است. اما با توجه به اینکه نظام توحیدی و اسلام اجتهادی باید در میان «فرق و اقوام ایران» منعکس و منتشر شود و مردم ایران بر مبنای آن «متحد» گردند و «جامعۀ اسلامی» بوجود آید، در نتیجه مقدمۀ آن، نظام اتحادی (جمهوری متحدۀ مردمی) و برقراری آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی است، نظامی که هم از تجزیه ایران جلوگیری می کند، و هم زمینۀ تأمین حقوق اساسی اقوام و فِرَق مختلفه را فراهم می سازد. اما «راه نهایی نجـاتِ» ایران و مردم ایران و فرق و اقوام ایران، با توجه به ریشه ها و ماهیت اسلامی شان، و بنابر اینکه ایران مملکتی اسلامی بحساب می آید، عبارتست از برقراری نظام توحیدی (خلافت مردمی)، نظام سیاسی و حکومتی که با «عبــور از فرقه گری وقوم پرستی» و«وصـــول به اسلام تــوحیدی و اجتهــادی» می تواند متحقق گردد. البته طی کردن این راهها خیلی هم ساده نیست، و در این رابطه «سه عامل اساسی» نقش تعیین کننده دارند: یکی جریانات و رهبران سیاسی، که باید در راستای نظام اتحادی و ترویج فرهنگ تــوحیدی حرکت کنند و صادقانه در پی حل مشکلات برآیند. دوم مـردم و اقوام و فـرق ایران، که باید هویت فکری و فرهنگی خود را مشخص نموده و روحـا و عملا به موجودیت و حقوق یکدیگر اعتــراف کنند و به جــریانات خصومت آفرین و تفرقه انداز میــدان ســوء استفاده را ندهند. و سوم دخالت خارجی و استعماری، که باید آن را خنثی کرد و نباید تصمیمات سیـاسی مملکت توسط استعمارگران جهانخــوار اتخــاذ شود و نیروها و جریانات سیاسی مجری سیاستها و برنامه های استعماری گردند.

بنابراین توضیحات، اگر مردم ايران «توان تصمیم گیری و انتخــاب» داشته باشند و از شر استبـداد مطلقه و سلطۀ استعمار نجات يابند، آيندۀ فکرى و عقيدتى و فرهنگی ايران و اقـوام آن از يک طرف (با تــوجه به ريشه هاى مسلمانى )، و ضرورت وجـود طريقى راهگشا از طرف ديگر، نه شيعه گرى مُطلقه و انتصابى است، و نه سنى گرى مصرف شده و از کار افتاده؛ نه قومگرايى و نژادپرستى نزاع آفرین است، و نه غرب گرايى و بى دينى ماده پرستانه، بلکه انتخاب آيندۀ مردم ايران باذن الله «اسلام اجتهادى و آزاديخواهانه و اتحاد آفرين» خواهد بود، اسلامى که با «جُهد و تعقل» بدست مى آيد و ایران و ایرانی را از شر منازعات فرقه گرایی مذهبی و قومگرایی نژادپرستانه و مصیبت شرک و خرافه پرستی و بلای غربگرایی و هرزگی نجات خواهد داد، و آزادی و استقلال و توحید و برادری و رشد مادی و معنوی را جانشین آن خواهد کرد. بگذریم از اینکه غیر از این طریق بر حق توحیدی و نجات دهنده، راه و چارۀ دیگری وجود ندارد، و فرقه گرايى مذهبى و قومگرايى نژاد پرستانه و الحاد و هرزگی، نه تنها مشکلى را حل نمیکنند، بلکه مردم و مملکت ايران را در مصائب عظمی قرار ميدهند. در نتيجه مردم و اقوام و فرق ایران، بجای اين کوره راههاى مصيبت بار وضد بشرى، در«صورت وجود آزادى ومردمسالارى و کثرتگرایی» به راه اسلام اجتهادى میروند و اسلام توحید و آزادى و اسلام اتحاد و برادری را انتخاب مي کنند. از این جهت، اگر آزادى و مــردمسالارى و کثرت گرایی بر قــرار شود، فــرقه گرايى مذهبی و قومگرایی نــژاد پرستانه پشت سر گــذاشته می شوند. در رابطه با «الحاد و هرزگی» نیز بايد گفت: بسيار بعيد است که مردم ايران به راه الحاد و هرزگی بروند و اسلام و فرهنگ اسلامى را بکلى رها سازند. حدوث چنين مصيبتى، بسيار بعيد به نظر میرسد، چرا که اسلاميت ريشه اى هزار و چهارصد ساله در ميان مردم ايران دارد، اما استبداد و استعمار مانع وصول اسلام توحيدى واجتهادی واتحاد آفرین به مردم شده اند، و بدين شيوه، اســلام و اسلاميت را عملا عقيـم ساخته و آن را در آخــوندی گری و فرقه بازی شـرک آمیز و خرافه پرستی عامیانه خفه و گمُ کرده اند. اینست که آنچه مردم از اسلام و بنام اسلام مى بينند و می شنوند، عبارتست از خرافه پرستى و مظاهر عقب مانده اى که حقیقتـا لياقت بقــاء و استمرار ندارد. و همانطور که مسلمين نبايد راه الحـاد و هرزگی را در پيش بگيرند، با همان قاطعيت نیز بايد براى زوال شرک و خرافه پرستى و زدودن مظاهر عقب ماندگى همت نمايند و اراده به خــرج دهند. به دنبــال اين موضع گيرى اساسى، و در ميـدان آزادى و کثرت گرايى، همۀ اقــوام ايران می توانند زير چتر اسلام تـــوحیدی و اجتهـــادى و آزاديخــواه «متحـــد» شوند و الگوى ساير ملل و جــوامع اسلامی گردند، که راه وحــدت و همبستگی و طریق پیروزی و نجات نیز همين است.

 امــا و صد امــا، نظام استبدادى عامل سرکـــوب و خفه سازى و مُوجّد وابستگی به استعمار شده است. و استعماری که از یک طرف کارش ابقــاء و تثبيت نظــام های استبـدادى دست نشانده، و از طرف ديگر، تعميق فرقه گــرايى و قومگرایی نژادپرستانه، و از طرف سوم، توسعه و عرفی کردن الحاد و هرزگی بين مسلمين و در جوامع اسلامی است. اينست که «استبداد» و«استعمار» و«فرقه گرايى» و«نژادپرستی» و«الحاد و هرزگی» عوامل تفرق و تنازع و مسبب حروب طولانى و ويرانى دامنه دار و عقب ماندگى فراگير و فقر سياه و زير سلطگى بى پايان هستند، و همین عوامل مهمترين «عوامل متلاشی کنندۀ ايران» و بزرگترین اسباب «تنازع و حروب داخلی» بین جوامع ایران بوده و خواهند بود، و موردبندی این عوامل و اسباب سیه روزی به صورت خلاصه چنين است: ١- نظام استبدادى، که سرکوب کنندۀ مردم و اقوام و مذاهب و مُوجّد کينه وعداوت در بين آنها و عامل وابستگى به استعمار است، پديدۀ شوم و مصيبت بارى که مادر مشکلات مسلمين و کل بشريت بحساب مي آيد. ٢- فرقه گرايى مذهبى، که ناشى از رکود و جمود و عقب ماندگى و تعصب کور است و عامل تفرق و تنازع فرقه هاى مذهبى و مسبب جنگهاى طولانى و موجد تجزيه و جدايی هستند، و تا حال به کرات شاهد آن بوده ايم، و حالا نیز جنگهای فرقه ای از جمله در عراق شعله ور میباشد. و اگر فرقه بازيهاى خصمانه تداوم پيدا کند، بدتر از آن را نیز از جمله در ایران صفوی زده شاهد خواهيم بود. ٣- قومگرايى نژادپرستانه، که منشاء آن استعمارغربى است، و براى تفرق وتمزق امت اسلامى و ديگر ملل بزرگ و متحد جهان ترويج وتحميل ميشود، و هدف آن تضعيف و ناتوان سازى ملل دنيا و سلب توان مقاومت در برابر سلطه گرى و غارتگرى استعمار و نيز استمرار جنگ و ويرانى در ميان جوامع اسلامی و در میان دیگر ملل جهان است. در رابطه با خود اقوام و نژادها نيز، علاوه بر وابستگى مطلق به دول استعمارى و استبدادى، قومگرايى نژادپرستانه، عامل «از هم بريدن و در هم تنيدن» اقوام و نژادهاى تحريک شده ومتنازع شده است. ۴- الحاد و بى دينى در ايران (و درجوامع اسلامى)، که علاوه برمصيبتبار بودن و ويرانسازى دنيا و آخرتِ مردم، با زور استبداد و استعمار نیز نميتواند عملى شود، و تحميلات جنايت بار و شکست خوردۀ اَندلُس و شوروى و ممالکی مثل ترکيه و اندماج غربى، مصاديق اين واقعيـت هستند. بگذريم از تنازع و تخاصم آفرينى آن، که همه را اسير وضع خطرناک و پر تلفاتی میسازد، و اصلا همین تحمیلات ضد بشــری است که جهان را پر از فساد و تبعیض کرده و آن را در یک نابرابری تحمل ناشدنی و وضعی استعماری - استبدادی و در جنگ و ویراگری بی پایان قرار داده است.

وحدت در اسلام اجتهادى؛ يا در قوم پرستی و فرقه گری و بی دينى؟! کداميک بهتر و آسانتر است؟! بنابر اصول و مبانی فوق الذکر، تنها راه و چارۀ مردم و اقوام و فِرَق ایران، دين توحيدى و اسلام اجتهادى است، توحید و اسلامی که در ایران ریشه دارد، تاریخ دارد، هزار و چهارصد سال است که مردم بدان گرویده و با آن آشنا هستند، و همۀ بزرگان و دانشمندان و شاعرانش مسلمان می باشند. توحید و اسلامی که ايران و اقوام ايران را از تنازع و تفرق و عقب ماندگى نجات خواهد داد، همانطور که قبلا از این اقوام و جوامع امت واحده تشکیل داد، و توحید و اسلامی که استبـداد و استعمار را بر کنار و زائل خواهد نمود و ايرانى آزاد و عادلانه و متحد خواهد ساخت. آیا غیر از اینست که قــوم گرایی و نژادپرستی، ایران را یا در زور و استبداد نگه می دارد و یا آن را متلاشی می سازد؟ چیزی که نه منتهی به اتحاد و همبستگی مردم و اقوام ایران خواهد شد و نه کسی را به استقلال خواهد رساند، بلکه یا همه را سرکوب و خفه می سازد و یا همگان را در فتنۀ قوم پرستی به خاک و خون می کشد و تمام اطراف را اسیر استعمارگران میسازد. آیا غیر از اینست که فرقه گرایی، ایران را در جنگهای فرقه ای فرو خواهد برد و مردم ایران را قربانی اهداف فرقه گرایانه و تعصبات فرقه ای و حیله گران فرقه باز خواهد کرد و حتی ایران را به مرکز جنگ فرقه ای مبدل می سازد؟ پدیده ای که نه ارزشی دارد و نه مبنایی در اسلامیت برایش موجود است و نه نتیجه ای از آن گرفته میشود. و آیا غیر از اینست که همۀ مردم ایران ملحد و بی دین و غربگرا نخواهد شد و اســلام و اسلامیت را رهـا نخواهد کرد و رواج الحاد و بی دینی به جنگ مسلمین و ملحدین منتهی میشود؟ الحـاد و بی دینی که جز به ابتذال و هرزه کشاندن مردم ایران و جز پوک نمودن اقوام ایران و پرتابشان به دامن استعمارگران سلطه گر عاقبتی نخواهد داشت، و سرانجام چنین مردمانی جز خسارت و زیانکاری در دنیا و آخرت نیست. اينست که سماء معتقد است: «اتحاد و همبستگى» مردم ایـران تنها در «ديندارى توحيدى و اسلام اجتهادى» ميسر ميشود، نه در «الحاد و بیدينى»، نه در«فرقه گرايى متنازع وعقب مانده»، و نه در«نژاد پرستى خصمانه و افسانه اى و استعمارى». و اصلا «تنها عامل مشترک و فراگیر» و «تنها پایۀ اتحاد وهمبستگی» در ایران وبین اقوام وفِرَق ایران «توحید و اسلامیت» است. بنابر این، بهترين راه و آسانترين طریق اتحاد و همبستگی عمومی، اسلام توحیدی و اجتهادى است، و بر این اساس بايد «جنبيد و انتخاب کرد»، تا از تفرق و جنگ و ويرانى و استمرار اسارت در چنگال خونين استبداد و استعمار بيرون جهيد. درغير اينصورت، صاحبان سلطه و قدرت، آنچه را که می خواهند و آنچه را که برنامه ها و طرحهای شان اقتضاء کند، بر مردم و اقوام و جوامع ايران تحميل می کنند، همانطور که تا حال چنين کرده اند.

سازمــان مـــوحدين آزاديخـــواه ايــران

۳۰ جمادى الاول ۱۴۲۷ - ۵ تير ماه ۱۳۸۵