بسم الله الرحمن الرحيم

قلم و دَوات، مزرعۀ فَدَک، و مسئلۀ جانشينى

برادر عزيز و محترم، قبل از هر چيز بايد اين اصل اساسى را به عرض شما برسانيم که کار و فعاليت سماء کار و فعاليتى توحيدى و اجتهادى و روشن انديشانه و آزاديخواهانه است و در مذاهب سنتى اسلامى محدود نميشود، و هر مسلمانى از هر فرقه و مذهبى که باشد ميتواند داخل آن شود و به عضويت آن در آيد. نزد سماء اصل، قرآن و آيات آن است، که در زمان و مکان و بر پايۀ اصل اجتهاد تفهيم و اجراء ميشود. بعد از قرآن، ميدان بشرى فرا مى رسد، و در رأس بشريت، الگوى مسلمين يعنى نبى اکرم محمد مصطفى ص قرار دارد، که سنت مسلم و راه و روش او داراى ارزش و موقعيت عظيمى است. همچنين در سماء قانونهاى علمى و نيز عقل بشرى جزو منابع قانونگذارى هستند و ابداً نميتوان ازآنها گذشت، و با مراجعه به مواضع منتشر شدۀ سماء اين امور روشنتر ميشوند.

مسئلۀ ديگر اينکه شما بايد متوجه باشيد که بعد از قرآن منبعى وجود ندارد که کلاً جاى وثوق و اطمينان قطعى باشد. درنتيجه هر چيزى بايد بر اساس قرآن ارزيابى شود و پيش فرضهاى فرقهاى و مذهبى نبايد مبناى بررسی ها قرارگيرند. و در مورد آنچه که شما در پيامت در رابطه با آنها سؤال کرده ايد، يعنى داستان قلم و دوات، قضيۀ فدک، و داستان جانشينى، اينها چيزهايى هستند که حقيقتاً حتى شيعه يان سنتى نيز کمتر مثل گذشته به آنها مى نگرند، و الحمد لله تغييرات زيادى در اين موارد و ديگر مسائل بوجود آمده است. و حالا که نظام ولايت مطلقه و نيز مسئلۀ انتصابى گرى تماماً رسوا و مفتضح شده اند و حاصلشان جز استبداد و خاندانى کردن اسلام و خرافى ساختن اسلاميت نبوده است، اندکى عجيب مينمايد که باز هم در دانشگاهها اين مسائل مطرح باشند!، و حقا که چنين نگرشى نسبت به چنين مسائلى مايۀ تأسف است. اما باز جهت روشنگرى و طرح آنها از ديدگاه توحيدى و آزاديخواهانه چنين پاسخ ميگوييم:

اولاً عملکرد خلفاى راشده نبايد با ديدگاه متعصبانۀ مذهبى  (سنى يا شيعى و ....) يا اينکه ضد اسلامى بررسى شود، بلکه چنين بررسى و تحقيقى، مثل هر بررسى و تحقيق تاريخى ديگر، بايد با ديدى توحيدى و فوق فرقه اى و متکى به تاريخ واقعى نه مذهبى صورت گيرد. چونکه عداوت و پيشداورى، بشريت را به آنچه واقعى و حق است نميرساند. البته خوشبختانه درمذاهب اهل سنت، خلفاى راشده معصوم و فوق گناه و خطا بحساب نمی آيند، و اثبات يک عملِ خلاف از آنها نه تنها چيزى را اثبات نمى کند، و مثلاً به شيعه گرى انتصابى و مدعى ولايت الهى و مطلقه کمکى نمى رساند، بلکه اين اصل را که بعد از الله رب العالمين کسى معصوم نيست، يک قدم به جلو مى برد، و اين به نفع عقيدۀ توحيدى اسلام است. متأسفانه کسان و جرياناتى تحت عنوان اهل بيت و آل محمد و.... خواسته اند که اسلام را خاندانى و قبيله اى و رهبران مسلمين را منتصب الله و معصوم و مطلق و ديندارى اسلامى را با خرافات عجيب و غريب آلوده کنند، و ديد و نگرش آنها به اسلام و مسلمين از اين موضع و زاويه سرچشمه ميگيرد، و داستانهايى مثل قلم و دوات، نصب خدايى على، مزرعۀ فدک، و شبيه اينها، بيشتر بيانگر مواضع خصمانه و فرقه اى عليه خط خلافت و نظام انتخاباتى و شورايى اسلام ميباشد. اما بديهى است که برخوردهاى متعصبانه و خصمانه و افسانه آميز فاقد جديت و اعتبار هستند، و بجاى حل مشاکل و همخوانى و تفاهم، مشاکل و تفرق را بيشتر و زمينۀ بحث و تبادل نظر را نابود و موجب رکود قلوب و اذهان بشرى ميشوند. اينجاست که اهميت مواضع توحيدى و آزاديخواهانه و غير فرقه اى سماء ظاهر ميشود، و بدين خاطر مجدداً روى اين اصل اساسى و توحيدى تأکيد ميشود که کار موحدين آزاديخواه، فرقه گرى و جانبدارى از تعصبات فرقه اى و مذهبى کسى نيست، بلکه وظيفۀ موحدين آزاديخواه دعوت بسوى توحيد و آزادى و نجات مسلمين از فرقه گرايى و تعصبات مذهبى قرونى است. اينست که شما قبل از هرچيز، در سايۀ مطالعات و تفکر و تعقل، بايد فوق فرق و مذاهب سنتى قرار گيريد. آنگاه کسانى را که فرقهاى و سنتى اند به راه توحيد و آزادى دعوت نماييد. ثانياً ديدگاه توحيدى و واقع بينانه در مورد سه موضوع فوق الذکر چنين است:

الف - داستان قلم و دوات: اولاً اين خبرکه گويا محمد ص درهنگام مرگ، دوات و قلم خواسته تا چيزى بنويسد که هرگز مسلمين گمراه نشوند وعُمَر مانع آن شده و گفته که رسول الله بيهوش شده است موثق نيست. ثانياً ممکن است عمر (خليفۀ دوم) سخن خلافى گفته باشد. اما اين سخن خلاف به دليل واقع شدن در پايان نبوت، تا اين حد افسانه اى ويرانگر نبوده است!، و همانطور که ميبينيم اسلام به کارش ادامه داده و مقصود او هدف رسالت محمد ص که رساندن همۀ پيام الله به بشريت بوده حاصل شده است. ثالثاً اگرمحمد ص درحال نيمه بيهوشى، سخنان نامنظمى بر زبان رانده باشد و عمر رأيش برصرف نظرکردن از آن بوده باشد، چه اشکالى پيش مى آورد؟! بگذريم از اينکه رسول اکرم براى سخنان خود قلم و دوات که نمی خواسته است!، و اصلاً صحابه سخنان رسول الله را يادداشت نميکرده اند! علاوه براين، دراين ميانۀ مرگ و زندگى، حضرت رسول ميخواسته چه بگويد؟! آن هم بعد از اينکه قرآن تکميل شده وختم نبوت اعلام شده است؟!! مگر ميشود تصور کرد که با اين ممانعت غير موثق واحياناً بيجا و احياناً بجا! خانۀ اسلام بکلى ويران شده باشد؟! مگر خانۀ اسلام خانۀ عنکبوت است؟!! تازه، مدعيان دوات و قلم از رسول اسلام چه ميخواهند؟ مگر نه اينست که محمد ص تمام قرآن را در کمال امانت به مسلمين و به بشريت رسانده است؟!! مگر نه اينست که محمد مصطفى درطول ٢٣ سال، اسلام را درميدان عمل رهبرى و اجراء کرده است؟!! بگذريم از اينکه اهل دوات و قلم حتى ميگويند که پيامبر جانشين هم تعيين نموده است؟!!!

 ب - قضيۀ مزرعۀ فدک: اين قضيه بدين صورت است که اين مزرعه ملک يهوديان روستاى فدک بود. بعد از فتح خيبر بدست لشکريان اسلام از طريق جنگ و جهاد و در هم شکستن مقاومتها و دژهاى يهوديانش در جلو چشم يهوديان روستاى فدک، يهوديان روستاى فدک دچار رعب و اضطراب شدند و راه مصالحه با اسلام و مسلمين را در پيش گرفتند و قبل از وقوع جنگ و قتال بين آنها و مسلمين، آمادۀ صلح شدند و بدين قصد نماينده اى نزد پيامبر فرستادند و پيشنهاد کردند که در مقابل صلح با مسلمين آماده اند از نصف اراضى خود صرف نظر کنند و آنرا به مسلمين ببخشند. پيامبر و مسلمين هم اين پيشنهاد را قبول نموده و بدين شيوه مشکلۀ  يهوديان فدک بدون جنگ و خونريزى خاتمه پيدا کرد. اين اراضى و هر مالى که از محل مصالحۀ مسلمين و کفار و بدون جنگ و خونريزى بدست آماده باشد در فقه اسلامى فَىء نام دارد، و فىء اموال شخصى کسى بحساب نمی آيد و از آنِ اُمة و حکومت اسلامى است، و مصرفش مانند مصرف انفال و خمس و زکات و بقيۀ اموال عمومى است، و به تشخيص حاکمان صالح و منتخب، صرف رفع کمبودها و پيشرفت و ترقى ملک و ملت ميشود. علاوه بر اين، ملک و مالى که از راه خمس هم بوجود آمده باشد، با وجود تصريح قرآنى، که از آن الله و رسول و بقيۀ اقشار مستحق امت است، چون حاصل رنج شخصى نيست و بل حاصل جهاد و زحمت مشترک مسلمين است، صرف امور اسلام و مستحقان امة ميشود و ملک و مال انحصارى کسى نمى باشد و جزو بيت المال است. اين بود که بعد از وفات رسول اکرم و به فرمان خليفۀ اول (ابوبکر صديق) مزرعۀ فدک جزو اموال خلافت اسلامى و بيت المال مسلمين اعلام گرديد و امتيازى حتى به خانوادۀ پيامبر هم داده نشد. اينست که اين ملک و مزرعه و هر چه انفال و خمس و اموالى است که بدون جنگ و زحمت بدست مى آيد و يا به اسم الله و رسول است از آن مسلمين و اُمت اسلامى و خلافت اسلامى است. و اينکه چگونه مُلک و مالى که به اسم الله و رسول است از آن همۀ اُمة و حکومت اسلامى است بدين صورت مى باشد که: اولاً الله احتياجى به مال و اموال ندارد، ثانياً رسول الله نيز علاوه بر اينکه مال و جانش همه در اختيار اسلام و مسلمين است، مُلک و مالی که از راه رنج و زحمت خود بدست نياورده و از راه مُصالحه با کفار بدست آمده است، چگونه از آن خود و فرزندان خود مى سازد؟!!، مگر غير از اينست که لشکريان اسلام هم وقتى که شمشير نزده اند و زحمت و خطر نديده اند، اگر غنائمى هم بدست آيد، نصيبى نمی برند؟ و بل به حساب انفال و خزانۀ مسلمين واريز و جزو اموال اُمة ميشود. بنابراين، خيلى بديهى و عاقلانه و عادلانه مينمايد که بعد از مرگ رسول الله، فىء و خمس و انفال، از جمله مزرعۀ فدک، بجاى انتقال  به خانوادۀ رسول الله جزو بيت المال مسلمين گردد. بله مزرعۀ فدک از محل صلح کفار و مسلمين بدست آمده بود وملک و مال شخصى رسول اکرم نبود که بتوان مانند ارث معمولى و طبق قوانين ارث، آن را به ورثۀ ايشان منتقل نمود. بر اين اساس و نيز بنابر حديثى از نبى اسلام که گفته است ما پيامبران (و نيز حاکمانى که اموالشان با اموال مردم قاطى مى شود) از اموال خود ارث نمى بريم، خليفۀ اول (ابوبکر صديق) مزرعۀ فدک را جزو اموال بيت المال اسلامى قرار داد و از خصوصى شدنش جلوگيرى کرد. خوب چنين مسئله اى عداوت که نميخواهد، و اصلاً اين کار نشانۀ عدم تبعيض و نفى امتياز طلبى حتى براى فرزندان رسول اکرم ميباشد. بدين صورت ابوبکر صديق را که جزو اولين مسلمين و يار غار رسول است و در راه اسلام با جان و مال فداکاريها نموده و از همه مهمتر جامع و تدوين کنندۀ قرآن است، بخاطر حرکت در جهت اجراى توحيد و استقرار مساوات، بايد تحسين کرد، نه اينکه از يک موضع فرقه اى و کور او را متهم به دشمنى با فاطمه نمود!!

قابل ذکر است که در بارۀ خصوصى يا عمومى بودن اموال و ارث حاکمان اسلامى حالا هم ميتوان بحث کرد، و اين مسئله يک امر مرده و صرفاً تاريخى نيست، بلکه حالا نيز چنين چيزى زنده و داراى معنا و ارزش و حتى در اولويت است. اگر در جوامع اسلامى اين امر به رأى گذاشته شود، کم نيستند آنهايى که به عمومى کردن ارث و اموال حکام، و لو اينکه صالح باشند، رأى خواهند داد. و در ايران هم که حکام استبدادى و ناصالح، در سايۀ غصب حاکميت مردم ايران و خصوصى کردن اموال عموم ايرانيان، به ثروتهاى افسانه اى رسيده اند، طرفداران عمومى کردن ثروت و ارث حاکمان از مرز اکثريت گذشته و حتى به يک اتفاق ملى مبدل شده است. و اصل اقتصادى از کجا آورده اى که در زمان عمر (خليفۀ دوم) جداً پيگيرى شد، شامل ثروت و ارث حاکمان هم ميشود. البته اگر کسانى بخواهند از ديدگاه حقوق فردى به مسئلۀ مزرعۀ فدک نگاه کنند و بر اين مبنا مدافع حقوق فاطمه و مُنتقد عمل ابوبکر شوند، مسئله اى نخواهد بود، ابوبکر انسان و محل خطا و اشتباه بوده است، و حداکثرش او مسلمانى صالح و لايق و خليفه اى منتخب بوده است. عصمت حاکمان، ويژۀ مذهب ولايت مطلقه و پيروان انتصاب الهى و کسانى است که نزد آنها بزرگان و امامان خدا و مطلق ميشوند.

ج - و اما داستان جانشينى، اين مسئله  بى پايه تر ازآنست که نيازمند جواب باشد. على (خليفۀ چهارم) خود با خلفاى راشده بيعت کرده و پشت سرآنها نماز خوانده است، و ابداً نميتوان على را متهم به نفاق و دو رويى وعدم ايمان درکار خود کرد. و اگر به کار خود ايمان نميداشت و خلفاى راشده را غاصب و بى ايمان و استبدادى مى پنداشت، مى بايست مثل حسين عليه بيعت تحميلى و عليه خُلفاى تحميلى قيام ميکرد و تن به سلطۀ نامشروع و استبدادى آنها نميداد. اما على به بيعت و همکارى با خلفاى راشده اکتفا نکرده، بلکه عمر (خليفۀ دوم) را به دامادى خود نيز در آورده و دختر خود را به او داده است. و على يکى از مشاوران بر جستۀ عمر بود، و ِمن جمله حمله به ايران با مشورت على صورت گرفته است. همچنين تاريخ هجرى، به پيشنهاد على و با موافقت عمر تعيين شده است. علاوه بر اين على همان کسى است که عمر او را جزو شوراى شش نفره قرار داد و على نيز در آن شرکت کرد. اما چون على شروط خود را داشت، رأى نياورد، و بجاى او عثمان که شروط کمترى داشت، بجاى او انتخاب گرديد. اما بعد از عثمان، سر انجام على از موقعيت بيشترى برخوردار شد و مردم به سويش سرازير شدند، و در نتيجه على به عنوان يک خليفۀ انتخابى بمقام زمامدارى مسلمين رسيد و مانند سه خليفۀ قبلى عنوان اميرالمؤمنين را ازآن خود ساخت. تازه خود على نيز تنها درسايۀ انتخاب و شورا حاضر به حکمروايى بوده است، و اين نشان از التزام و صداقت در ديندارى و عدم تخطى از اصل اساسى انتخاب و شوراست. و مشکلۀ اساسى معاويه و يزيد که همۀ مسلمين در انحراف آنها از اصول حکومت دارى مسلمين، متفق هستند، ناشى از زيرپا گذاشتن اصل انتخاب و شوراست. مگر مشکلۀ حسين با يزيد جز اصل شورا و انتخاب بود؟ حسين به يزيد ميگفت: شما به چه حقى می خواهى بر مسلمين حکومت نمايى؟ و به چه دليلى من بايد با شما، که تحميل شدۀ پدر پيمان شکنت هستى، بيعت نمايم؟ آيا از من انتظار دارى که تسليم زور و قلدرى شما بشوم؟ مگر شما از طــرف مسلمين و از طريق شورا به حکومت رسيده اى؟ پدرت شما را به زور بر مسلمين تحميل کرده و شما می خواهى من با تــو بيعت نمايم؟!! مشکلۀ حسين با يزيد اين نبود که بگويد من وارث طبيعى نظام اسلامى هستم و منصوب الله و رسول می باشم!، بلکه مشکل حسين با يزيد اين بود که يزيد يک خليفۀ غير انتخابى و تحميلى بود و خارج از شورا و انتخابات به حکومت رسيده بود. حسن بن على هم بر اساس اصل حفاظت از نظام انتخابى و شورايى با معاويه صلح کرد. معاويه نيز شرط حسن بن على را پذيرفت و عهد کرد که نظام اسلامى را ارثى نسازد و براى خــود جانشين تعيين نکند. اما از عهد خود تخطى کرد و يزيد پسرش را بر مسلمين تحميل نمود. حسين هــم که مسلمانى متعهد بود تن به سلطۀ نامشروع و تحميلى و ارثى و غير شورايى يزيد نداد و عليه چنين سلطه اى قيــام کرد و سرانجـام شهيد راه نظامِ انتخاباتى و شورايى اسلام گرديد.

اصلاً در فکر و انديشۀ اسلامى هيچکس و از جمله شخص رسول الله حق ندارد که بدون انتخاب و بيعت بر کسى حکومت نمايد. و طبق نصوص قرآن، دين اسلام و آيات قرآن را نيز نميتوان به زور برکسى و بر جامعه اى تحميل کرد؛چرا که نفى و انکار زور در میدان قبول و عدم قبول دین، تقدير و امر الله رب العالمين است. اينست که بشر حق دارد بنابر اراده و فهم خود تصميم گيرى نمايد، و در دين اسلام تحميل و تسلط عين شرک است. و تحميل و انتصاب متضاد با آيات قرآن و روح توحيد و همۀ حقوق انسانى و موجد استبداد و زورگويى است. بدون بيعت و انتخاب، هر حکم و حکومتى باطل و ضد توحيدى و ضد بشرى است. مسلمين آزاد بوده و آزاد هستند که هرکس را که ميخواهند از ميان خود انتخاب کنند و او را به رهبرى برگزينند. در اسلام چيزى بنام انتصاب وجود ندارد، و على هم هرگز ادعاى انتصاب خدايى! نکرده است، و اگر چنين ادعايى مى داشت در همۀ دوره ها و همراه با ابوبکر و عمر و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و بقيۀ اصحابى که انتصاب گرايان آنها را لعنت و نفرين ميکنند، خود را نامزد خلافت انتخابى و شورايى نمى کرد، و بالاخره خليفۀ چهارم ومنتخب مردم نمیگشت. آيا ميتوان على را مسلمانى صادق انگاشت اما درهمۀ اين کارها او را متهم به نفاق و دروغگويى کرد؟ اگر على به انتخاب و بيعت مردمى و نظام شورايى ايمان نداشت چرا حاضر شد خليفۀ انتخابى مردم گردد و درهمين ميدان اين همه جنگ و خونريزى بوجود آيد و سرانجام خود نيز شهيد! و حتى براى فرزندانش هم ارثى خونين بجا بگذارد؟!! آيا وارد شدن در اين ميدانها (بدون ايمان به چنين نظامى) براى شخصى مثل على کاری ساده بوده است؟!! غيراز اين نيست که اگر على اهل انتصاب و مخالف انتخاب بود، بجاى همراهى با اهل شورا و انتخاب و حضور دائمى در همۀ دوره ها، مثل  ولى مطلقه در نظام خمينى تلاش مى نمود که خود را بنحوى بر مردم تحميل نمايد، و يا اينکه روش معاويه را درپيش ميگرفت و بوسيلۀ حيله گرى و زورگويى به حکومت ميرسيد؛ و بعد خطاب به مردم ميگفت: من بوسيلۀ شما به حکومت نرسيده ام تا به خواست شما از حکومت کنار بروم. همچنين بجاى بيعت و مشاورت و همکارى با خلفاى منتخب، آنها را تکفير ميکرد و مثل شيعيان صفوى و مطلقه ای حتى قرآن را نیز که توسط خلفاى راشده جمع آوری و تنظيم گردیده زيرسؤال مى برد. در اين موارد به خليفۀ چهارم و ظهور خلافت مردمى و جوامع ايران و نظام ولایت مطلقه و قيام آزادیخواهانۀ حسين: قیامی واقعی نه افسانه ای مراجعه فرماييد.

سازمان موحدين آزاديخواه ايران

۸ ذوالحجه ۱۴۲۴ - ۱۰ بهمن ۱۳۸۲