بسم الله الرحمن الرحیم

ماهیتِ معکوسِ دیانت مسیحی و اسلامی با جوامع شان

مُحتَواى اساسى دیانت مسيحى و پيام عيسى بن مریم مبنى بر محبت به انسان و برخورد با او از طريق فداکارى و گذشتن از خویش و حقوق خویش براى حفظ و رعایت حقوق همنوع خود می باشد. و مثال مشهور پیام فداکارانۀ عیسی مسیح در اين جملۀ معروف و منسوب به ایشان منعکس شده است، آنجا که می گوید: اگر کسى به گونۀ راست تو سيلى نواخت {به جاى انتقام} گونۀ چپت را به طرف او بچرخان. همچنین قرآن می فرماید: وَ قَفَّيْنَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ آتَيْنَاهُ الْإِنجِيلَ وَ جَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً (حدید - ۲۷): ....... و رسالت توحیدی را از طریق عیسی ابن مریم پی گیری نمودیم و به او کتاب انجیل عطا کردیم و در قلوب پیروانِ حقیقی اش رأفت و ترَحُّم قرار دادیم. بدين صورت، پیام عيسى مسیح مبنی بر ایجاد محبت و فداکاری بین بشریت است. مثال ديگر براى شناختِ ماهیت دين اخلاقی عيسى مسیح ممنوعیت طلاق است، مگر در موارد استثنایی مثل تغییر دین یا وقوع فحشاء بین زوجین، و این سختگیری مطلق نگرانه از اینجا ناشی می شود که در منهج مسیحی اعتقاد بر اینست که زن و مرد (زوجین) بايد برپایۀ محبت و فداکارى با یکدیگر زندگى کنند و براى هميشه با هم بمانند، و طرفین باید انسانيت و اهداف انسانی - الهی را بر اهداف مادى ترجيح بدهند، تا جایی که این دین اخلاقی، هدف ازدواج را نه ارضاى غرايز جنسى، بلکه خدمت به انسانها و تداوم نسل بشرى و تحقق تعاون و همکارى قرار می دهد. اما با وجود اين جُوهره و این مُحتواى اساسى که در مسيحيت و در پيام عیسی مسيح وجود دارد، جوامع و دُوَل به اصطلاح مسیحی اروپا و آمریکا علنا و عملا جوامع و دُوَل قساوت و نژادپرستی، جنگ و تنازع بقاء، و ماده گرایی و سلطه گری شده اند و معناى انسان و انسانيت را بکلی بر انداخته اند. و ماهیت قومی ممالک اروپایی، و فرهنگ و زندگی مادی و جنسی غربی، و سلطه گری و استعمارگری غربی، و سلاحهاى خطرناک غربى (اعم از سلاحهای هسته اى و سلاحهاى شيميايى و موشک هاى قاره پيما و وسايل شکنجه و مين هاى زمينى و....... که براى نابودی بشریت و سلطه گری ساخته شده اند) این واقعیت را به وضوح نشان می دهند. و جالب اینکه بعضى از اين وسايلِ تخريب و بشرکُشى (از جمله سلاحهاى هسته اى) مختص شهرها و افراد غير جنگى، اعم از اطفال، زنان، سالمندان و....... ساخته شده اند، و وسايل شکنجه نيز خاص زندانيان و به اسارت درآمدگانی است که علیه وضع استبدادی استعماری و پرتبعیض اعتراض کرده اند (بگذريم از وسايل غير قابل شمارش و ضد بشرى دیگری مثل زندانهاى مخوف، سازمانهاى جاسوسى و.......). پس جوامع به اصطلاح مسيحى - غربى نه تنها فداکار و بشر دوست نيستند، بلکه ميخواهند اين دنيا و همۀ نعمتهای آن از طریق استعمار و استبداد و استثمار در انحصار آنها و مختص آنها باشد، و بقیۀ جوامع بشری خدمتگذار و ریزه خوارشان بشوند، و موشک و بمب و وسايل شکنجه را نيز براى همين انحصارطلبى و قبضۀ کرۀ زمين ساخته اند. و حال به وضوح می بینیم که تمام جنگهای استعماری نه بلاد و ممالک غربی، بلکه در جوامع دیگر و در ممالک دیگران واقع شده است، و در این دنیا هیچ مملکت و مردمی نیست که از چنگ این گرگان مسلح در امان باشد، گرگان جهانخواری که علنا در پی تسلط بر دنیا و غارت آن هستند، و ترویج و راه اندازی گلوبالیسیم (جهانگرایی - جهانگشایی) نیز سند اعتراف استعمارگران قومی - نژرادی بدین واقعیت است. بدیهی است که جوامع بشری از جمله جوامع اسلامى در پی آزادی از چنگال استعمار و استبداد غربى و روسى (جوامع مسيحى!) هستند، و طبعا در این رابطه تلاشها و قیامها نموده اند، تا بلکه آنها را از ممالک خود طرد و خارج نمایند و به آزادى و استقلال برسند. اما اين انحصارطلبان مادى و ماکیاولی، که آزادى و استقلال جوامع بشری را تحمل نمی کنند، در نتیجه میخواهند با زور سلاح و کشتار و غارت، انحصارات وسلطه گریشان استمرار یابد. اينست ماهیت جوامع و دُوَل مسيحى! که بصورت بنيادينى در مقابل جوهرۀ دیانت عیسی مسيح و روش انسان دوستانه و فداکارانۀ او قرار گرفته اند.

اما دين و ملت اسلام: آنچه دربارۀ دین و امت اسلام به اختصار میتوان گفت اینست که: دين اسلام، دين حق و عدالت است، نه دین محبت و فداکاری! که غیر واقعی و غیر سازنده است و مایۀ مَحرومیت فداکاران و گستاخی مُتجاوزان می گردد. و گر چه دین توحیدی اسلام محبت و فداکارى را ارج می نهد و بدان توصيه می کند، اما در مجموع اصل مقابله به مثل را مبنا قرار داده و آن را به رسميت می شناسد. و از همین روست که دین توحیدی اسلام به يک مسلمان حق میدهد که اگر بر گونۀ بیگناهش سيلى نواختند، او نيز بر گونۀ متجاوزان سيلى بنوازد، تا از تجاوز بیشتر مُمانعت نماید. اما با وجود این، اسلام به مسلمین توصیه میکند که اگر زمانی عفو و بخشش اثرگذار می شود (نه از روی زبونى و ناتوانى)، بهتر است از حق خود بگذرند و شیوۀ فداکاری پیشه نمایند: وَ جَزَاء سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (شوری - ۴۰): جزای بدی، بدی است مثل آن (مقابله به مثل)، اما کسی که راه عفو و طریق مصالحه در پیش گیرد، همانا اجرش با الله است (و عفو و بخشش او ضایع نمی شود)، براستی الله ظالمان و متجاوزان را دوست ندارد. بنابر این، جزای سیئات و بدی ها عبارتست از عقوبت و پیگیری و مجازات متناسب، مگر صاحب حق بزرگواری نماید و مجرم را ببخشاید. در رابطه با مسئلۀ طلاق و ديگر قضايای زندگی نیز وضع بهمين منوال است، يعنى دین توحیدی اسلام در عین حال که طلاق و جدایی بین زوجین را به رسميت می شناسد و آن را مُجاز دانسته است، اما مسلمين را به تداوم ازدواج توصيه می کند و حتى الامکان طلاق و جدایی آنها را به تأخير می اندازد، و طبعا برايش چهار مرحله تعیین کرده است، که عبارتند از: نصیحت و تذکر، قطع روابط زناشویی، تدابیر پیشگیرانه، و تشکیل حَکَمیت. و بعد از آن نیز طلاق اول را بازگشت پذير و آن را قابل مراجعه اعلام نموده است. اما با وجود همۀ این قوانین، دین اسلام اصل طلاق و جدایی بین همسران را بعنوان راه چارۀ اختلافات مى پذيرد، و در این رابطه طرفین را آزاد و مختار کرده و به ارادۀ آنها احترام می گذارد. اینست که این دین توحیدی در عین توجه به محبت و فداکاری و توصیه به اصل عفو و بخشش، اما مبانی توحیدی قرآن روی احقاق حق و تحقق اصل حق و عدالت استوار شده است، حق و عدالتی که نیازمند توان و اراده و وجود نسل و جامعه ای ارادتمند و حضور یک نظام حقوقی و قانونمند توحیدی در همۀ ابعاد شخصی، خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، قضایی، فرهنگی و...... است. و بهمین خاطر است که در دین توحیدی اسلام حدود عملی وضع شده است، حدودی که تجاوز از آنها مُستَوجِب عقوبت و مجازات می شود. پس دین اسلام راه علاج خلافکاری را تنها به وجدان شخصی و محبت و فداکاریِ احتمالی واگذار نکرده، بلکه برای کل زندگی و نحوۀ زندگی جوامع بشری قانونگذاری نموده و در رابطه با آن حدود مشخصی وضع کرده است. بگذریم از اینکه مسئلۀ عواقب اعمال خوب و بد به اینجا نیز محدود نمی شود، و در روز آخرت هم سیئات و حسنات ذره ذره مد نظر الله قرار می گیرند و روی آنها حسـاب و کتاب باز می شود، و همۀ اینها ماهیت نظام تربیتی اسلام را منعکس می کنند، که روی واقعیات اُستوار شده است. اینست که دین توحیدی اسلام دین حق و حقوق، دین حدود و قانون، و دین عدالت و توازن است. اما همۀ اینها نیازمند امتی توانا و صاحب اراده است که بتواند قوانین اسلامی را با توجه به زمان و مکان و در سایۀ نظام توحیدی و خلافت مردمی اجراء و عملی نماید و حق و عدالت اسلامی را جامۀ عمل پوشاند.

حـــال ببينيم امت اسلام چگونه است و چه حالی دارد؟ امت اسلام یا جوامع اسلامیِ امروزه بیشتر نامشان اسلامی و فی الواقع اِسما و اصطلاحا اسلامی هستند، و حقیقتا با محتوی و مبانی دین توحیدی اسلام بسیار بیگانه و با آن فاصلۀ عمیقی پیدا کرده اند. درست است که وضع جوامع اسلامی به اندازۀ جوامع مسیحی ویران و مادی نشده و تا سطح و اندازۀ آنها با دین و مبانی دینی شان تضاد ماهُوی پیدا نکرده اند، اما به علت سلطه و حاکمیت نظامهای غیر اسلامی و اسلام ستیز کار آنها نیز بسیار خراب و در سراشیب سقوط قرار گرفته است، و بهمین خاطر اگر جوامع اسلامی جهت اعادۀ حاکمیت برسرنوشت خویش و ممالک خویش و اقتصاد خویش و رهبری دین و ممالکخود اقدام نکنند، میتوانند سر از وضعیت بسیار شوم و سیاهی در آورند، وضعیتی که نه تنها بدتر از وضعیت استبدادی و استعماری و مصیبت زده و درهم تنیده و از هم گسیختۀ موجود باشد، بلکه حتی برای جوامع به اصطلاح مسیحی و ماده پرست و جنسی غربی حسرت و غِبطه بخورند. برای مثال جوامع به اصطلاح اسلامی و از هم پاشیدۀ امروزی حتی اصول دینداری اسلامی را زیرپا نهاده و اصول اساسی: خط و رهبری، تولی و تبری، اُخوَّت و امت واحده، نظام توحیدی، و اجتهاد و شوری را از دست داده اند، و حقیقتا چیزی برایشان باقی نماده است. یا مثلا جوامع اسلامی فعلی، بر خلاف نصوص مُسلّم قرآن، که موظف شده اند نه ظلم و ستم را قبول کنند و نه راه ظلم و تجاوز را در پیش گیرند، اما با وجود این تصریحات در برابر مستبدین و استعمارگرانِ کافرکیش راه ناتوانى و زبونى در پيش گرفته اند، و بین خودشان نیز بجای تحقیق و اِعمال اصل اُخوَّت اسلامی به امر حکام استبدادی استعماری در جنگ و عداوت علیه یکدیگر کم و کاستی ندارند؟! بدینصورت، جوامع اسلامیِ امروزه، موازین توحیدیِ قرآن را تماما پایمال و فراموش کرده اند، و این اصل را که مسلمین و جوامع اسلامی اهل کتاب و قانون هستند (اهل قرآن و قانون) جدا زیر سؤال برده اند. و اصلا بهمین خاطر است که مسلمین و جوامع اسلامی تحت سلطۀ انحصارگران ماده پرست قرار گرفته و اسیر دست دُوَل قاسی و مادی گشته اند، که آخرش هم کارشان سر از فقر و عقب ماندگى و فلاکت فعلی در آورده است. اینست که امت اسلام و جوامع اسلامی آشکارا از موضع  توحیدی حق و عدالت توحیدی عدول کرده و به تنازل و خواری و زیر سلطگی تن داده اند، و الحق کوتاهى و تقصیر و خواری مسلمین و جوامع اسلامی به حد افتضاح و رسوایی رسيده است. و خوب معلوم است که در چنین وضعیتی و بدنبال آن رواج صوفیگرى و شیوع ديدگاهى انزواطلبانه و خرافاتی و دورى جستن از صحنۀ سيـاست و اجتماع، سلطۀ اسلام ستيزان مادى و الحادی و حاکمیت انحصار طلبان استبدادی - استعماری حتمى می شود، و مهاجمان و استعمارگران مغولى، صليبى، غربى، روسى، کمونيستى، صهيونى، هندى و....... کل سرزمينها و ممالک اسلامى را به تصرف در می آورند و آنها را غارت و زیر سلطۀ خود قرار می دهند، و به تبع آن، جوامع اسلامی را خوار و ذليل و محروم می سازند. و باید دانست که قرنهاست که ممالک و مردمان اسلامی غارت و پایمال می شوند، بدون اينکه در اين رابطه اقدامی مؤثر و جدى بعمل آمده باشد. الا اینکه مسلمین و جوامع اسلامی اخیرا به تکاپو افتاده و مجددا فعال شده و رو به صحنه داری آورده اند، امر مبارک و سرنوشت سازی که ان شاء الله تا تحقق حاکمیت اسلام و مسلمین پیش خواهد رفت و آزادی و استقلال و شکوفایی نصیب مسلمین و جوامع اسلامی و ممالک اسلامی خواهد گشت. بدیهی است که وضعیت رقت بار و برده آفرين کنونی تنها در سایۀ همت و شجاعت و ارادۀ تهاجمی مسلمين تغيير خواهد کرد، و حقا که جوامع اسلامی راهى جز مقابلۀ جدی و شجاعانه و ارادتمند با اين وضع استعمارى و استبدادى و اضمحلالی ندارند.

لازم بذکر است که در مورد اسلام و مسیحیت و در میدان قیاس بین مِلل مسیحی و اسلامی نباید این نکتۀ  اساسی را فراموش کرد که: جوهرۀ دين مسيحى، صرف نظر از نحوۀ تدوین و میزان تحریفات و گسترۀ افسانه های تورات و اناجیل باقی مانده، بيشتر خيالى بوده و غیر عملی به نظر مى رسد، اما جوهرهٴ دين اسلام، امری واقعى و داراى زمینه های تاریخی و برخوردار از سابقۀ اجرايى و عملی است. در رابطه با قساوت و ماديت ملل و دُوَل غربی - مسیحی نیز که حرفى نيست، چرا که بکلی راه مادیت و الحاد در پیش گرفته و هیچ پیوند و عامل مشترکی بین آنها و دین مسیح وجود ندارند، همانطور که دربارۀ ناتوانى و زیر سلطگی جوامع موسوم به اسلامی شکی وجود ندارد، ناتوانی و زیر سلطگی که اساس همۀ مفاسد و مظالم است، چرا که در ناتوانی و زیر سلطگی، بشریت مسلوب الإراده می شود و همه چیز از اختیارش خارج می گردد. مثلا اگر جوامع اسلامی دچار ناتوانى و زیرسلطگی نمى شدند وکارشان سر از فساد و انحطاط و بی اخلاقی در نمی آورد، بالاخره استبداد و استعمار و اهل قساوت و ماديت حد و حدودی نگه می داشتند. و مثال مُسلّم مَفاسد جوامع اسلامی، فراموش کردن اصل اُخوَّت با یکدیگر و اتحاد در برابر استعمار و استبداد است، که اینهم ناشی از ناتوانی و زیر سلطگی و بی فکری آنهاست. بدين ترتیب و همانطورکه در خطوط فوق الذکر ملاحظه می شود: اگر ملل و دول مسيحى (خصوصا غربی)، جوهرهٴ مسيحيت و پيام عيسى مسیح را کلا زيرپا نهاده و محبت و فداکارى در حق انسانها و جوامع بشری را بصورت اساسی فراموش کرده و عکس آن ظاهر شده اند، امت اسلام و جوامع اسلامی نیز از جوهرۀ اسلاميت (که مبنى بر احقاق حق، عدالت و توازن، اُخوَّت بشریت، و نفى سلطۀ غير از الله است)، فاصله ها گرفته و عمیقا با آن بیگانه شده و مُبدّل به جوامعی سنتی و خرافی و عقب مانده گشته اند. از این جهت، همانطور که میتوان مسیحیت اصیل را دين محبت و فداکاری دانست؛ اما جوامع به اصطلاح مسیحی را باید جوامعی قاسی و مادی تلقی نمود. در رابطه با اسلام و مسلمین نیز وضع بهمین صورت معکوس شده است، یعنی در عین حال که دین اسلام دین حق و عدالت است؛ اما جوامع به اصطلاح اسلامی، جوامع ناتوان و زير سلطه محسوب می شوند. و این واقعیت از این اصل اساسی نشأت می گیرد که حقیقتا نه ماهیت و تربیت و فرهنگ جوامع مسیحی از دین مسیحی نشأت و مایه می گیرد، و نه ماهیت و تربیت و فرهنگ جوامع اسلامی منعکس کنندۀ دین اسلام است، الا اینکه این جوامع مختل و مختلط و شرک آمیز، بصورت سنتی و عرفی منسوب به این ادیان هستند و بعضی آداب و رسوم آنها را بدون روح و مُحتَوی تکرار می نمایند.

سازمان موحدين آزاديخواه ایران

۱۷ شـــــــوّال ۱۴۲۲ - ١١ دى ١٣٨٠