بسم الله الرحمن الرحيم

تذکراتى پيرامون نقد احسان موسوى

١- قبل ازهر چيز بايد گفت که متأسفانه آقاى احسان موسوى، با توجه به متن منتشرشده اش، براى حل مشاکل و نزديک شدن به فضاى گفتگوى مسالمت آميز، اين انتقادات مهار نشده را انتشار نداده است، بلکه هدف اصلى و پيام واقعى اين انتقادات، ساکت کردن و ايجاد جو خفقان براى اهل نظر است، و به عموم هشدار ميدهد که: کسى حق ندارد! اين نظام را شيعى معرفى کند!، و ميخواهد بگويد: اين بحثها نباشد، زيرا مجال بحث در اين مطلقيات وجود ندارد. و بهمين خاطر فضا را بجاى تصفيه و روشن سازى، پيچيده تر و آلوده تر کرده و به روش لاعنيه از ابن تيميه به خدا پناه برده!! و براى اينکه نکند کسى او را متهم به علاقه به ابن تيميه کند حتى دفاع از عقايد خود را هم رها کرده است!!

٢- جناب موسوى در متن انتقادى شان حتى يک بار هم نام سماء (سازمان موحدين آزاديخواه) را ذکر نکرده!!، در حاليکه قاعده اينست که وقتى کسى به انتقاد جريانى بر ميخيزد بايد جرئت آنرا هم داشته باشد که نام صاحب نقد شده را بياورد!!، و اگر کسانى تحليل: وهابيت و علل خصومت با آن در ايران را نخوانده باشند، از طريق نقد احسان موسوى نميتوانند بدانند که اين تحليل از طرف چه کسى منتشرشده است!!، همچنين ايشان حاضر نشده که مثلاً متن تحليل نقد شده را ضميمۀ نقد خود نمايند.

٣- آقاى موسوى در نقد خود وانمود کرده که سماء در پى اينست که نظام خمينى را يک نظام شيعى معرفى کند!، و بعد از اينکه اعلام ميکند که کسى حق ندارد اين نظام را شيعى معرفى کند!، که خود تلاشى براى بستن مغز و اذهان ديگران به حساب می آيد، مى خواهد به عنوان يک مدافع شيعه اما بى خبر از اصطلاحات: شيعۀ لاعنيه و صفويه و مطلقه، عليه تحليل سماء موضع بگيرد، که نشان ميدهد ايشان يا تحليل سماء را مطالعه نکرده اند و يا اينکه متأسفانه در اين رابطه بى انصافى بخرج ميدهند، زيرا کار سماء از اول تا آخر اين بوده که بفهماند که نظام خمينى: نه يک نظام اسلامى است، نه يک نظام شيعى است، و نه حتى يک نظام آخوندى است!!، بلکه اين نظام يک نظام استبدادى است و به چيزى مقيد نمى باشد، و تعريف استبداد هم نزد سماء از جمله عدم تقيد و وفادارى به اصول و نيز بى اصولى است. در تحليل جديد هم تفکيک شيعه و نظام خمينى به تفصيل مشاهده ميشود. (لازم به ذکر است که آقاى موسوى در متن خود اعلام ميکند که ايشان شيعۀ انتصابى است ومعتقد به نصب امامان و حاکمان از طرف الله است، و چنين کسانى توجهى به مردمسالارى و از جمله به نحوۀ خلافت على بن ابى طالب ندارند).

۴- ايشان در اواخر نقدش در بکارگيرى اصطلاحات، متأسفانه خيلى بى پروا شده اند، و کلماتى امثال دروغگويى و غرض ورزى و.... را زياد به صاحب مقاله نسبت داده اند، و در مورد انکار کتاب الفباى شيعه (که يکى از نامهاى ديگر کتاب اسرار آل محمد است) زياد هيجان بخرج داده اند. اما متأسفانه اين کتاب هم وجود دارد و هم آنچه ازآن نقل شده، کلمه به کلمه و نقل به حرف است، و اين مطالب خلاف اصول اسلامى از چاپ دوازدهم آن نقل گشته است، و اين کتاب دقيقاً مطالعه شده است. اينست که اگر آقاى موسوى اينها را دروغ محض ميخواند، سماء اعلام ميدارد که اينها متأسفانه واقعيت محض اند!!، تازه سماء اين کتاب و دهها کتاب خرافى و فرقه اى و خصمانه را جزء گذشتۀ بی بار معرفی کرده و سؤال ميکند که چرا اين کتاب و دهها نوع از اين کتاب، از جمله کشف الاسرار آقاى خمينى و نيز کتاب مصباح الهدايۀ ايشان و بسيارى از کتب ديگر بايد توان چاپ و انتشار داشته باشند، اما کتب ديگر ممنوع ميشوند؟!! بيشتر ميتوان روى اعتراضات و انتقادات و نيز عقايد آقاى موسوى صحبت کرد، اما به اين چند تذکر اکتفا ميشود و خوانندگان را مجدداً به مطالعۀ متن تحليل سماء دعوت ميکنيم . همچنين براى روشن سازى بيشتر موضع سماء نسبت به شيعه تحليل مفصل جوامع ايران و نظام ولایت مطلقه را که ازطرف رهبرى سماء به رشتۀ تحرير در آمده است ضميمۀ اين تذکرات مى سازيم. و در پايان، متن نقد آقاى احسان موسوى جهت مطالعۀ مجدد به خوانندگان عرضه ميشود.

سازمان موحدين آزاديخواه ايران

۱۰ شعبان ۱۴۲۳ - ۲۵ مهر ١٣٨١

 


 

 نكاتي پيرامون مقاله ي وهابيت و علل خصومت با آن در ايران

در بخش هايي از اين مقاله آراء اهل حديث مطرح و بررسي شده است. با اين كه ايرادهاي فراواني بر آن وارد است و ادعاهاي گزافي در آن شده كه جاي بحث و تحقيق دارد، از نقد آن مطالب صرف نظر مي كنم، مبادا مرا پشتيبان ايشان بدانند؛ و من از اين كه كسي مرا حامي افكار ابن تيميه بداند، به خدا پناه مي برم.

اما هدف من از نگارش اين سطور بررسي و پاسخ گفتن به سخناني است كه به شيعيان نسبت داده شده. پيش از هر چيز بايد به اين نكته ي مهم اشاره كنم كه كسي حق ندارد اقدامات حكومت ايران را به پاي شيعيان بنويسد و از كارهاي حكومتي كه خود را شيعه معرفي مي كند، عقايد تشيع را استنباط نمايد. همان طور كه به گفته ي نويسنده ي آن مقاله حق نداريم كارهاي حكومت آل سعود را به پاي وهابيان (نوحنبليان) بنويسيم و همان طور كه نمي توانيم عقايد مسلمانان را از اعمال پادشاهان جبار بني اميه و بني عباس و حكومت عثماني - كه همه خود را خليفه ي رسول الله مي ناميدند- استخراج كنيم.

نمي دانم نويسنده ي آن مقاله از ياد كردن تشيع با صفاتي چون صفوي و ولايت مطلقه و انتصابي چه غرضي دارد؟ اما نظر علماي شيعه در مورد مسأله ي ولايت فقيه در عصر غيبت، به صورت آشكار در كتب فقهي و عقايديشان منعكس شده كه به دليل اطاله ي كلام،طرح دوباره ي آن ها اين جا ميسر نيست و هر حقيقت جويي مي تواند با مراجعه به آن كتب، از نظرياتشان آگاه شود.{ براي مثال كتاب مكاسب محرمه؛ مرحوم شيخ مرتضي انصاري- مستمسك العروة الوثقي؛ مرحوم سيد محسن حكيم- هم چنين كتاب هاي نظريه هاي دولت در فقه شيعه و حكومت ولايي تأليف محسن كديور كه تحقيق مبسوطي در اين زمينه دارد.}

اما در اين مقاله نسبت هاي ناروايي به تشيع داده شده كه به آن ها اشاره مي كنم.

1.طبق عقيده ي شيعيان كه آن را از قرآن و احاديث پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) دريافته اند - و بسياري از اين احاديث در صحاح سته و ديگر كتب اهل تسنن موجود است- به دستور خداوند متعال، خلافت و امامت بعد از رسول الله (ص) بدون هيچ واسطه اي به اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب (ع)  و سپس امام حسن بن علي و بعد از او به امام حسين بن علي و نُه فرزندش، يكي پس از ديگري مي رسد. دلايل اين ادعا در كتب عقايد شيعه به تفصيل آورده شده و مي توان به آن ها مراجعه كرد.اهل تسنن نيز هر چند اين دوازده نفر را امام نمي دانند اما  همواره برايشان احترام قايل بوده اند و ايشان را عادل و عالم مي دانند. چنانچه عمر بن خطاب در موارد متعددي گفته كه:لولاعلي لهلك عمريعني اگر علي نبود حتماً عمر نابود مي شد. يا رييس مذهب شافعي كه از شاگردان امام جعفر بن محمد صادق(ع) بوده همواره مي گفته: لولا السنتان لهلك نعمان يعني اگر آن دو سال (كه من شاگرد جعفر بن محمد بودم) نبود حتماً نابود مي شدم. يا احمد بن حنبل (كه او نيز غير مستقيم شاگرد امام صادق بوده) در مورد رواياتي كه يكي از اين دوازده نفر به ترتيب از پدارنشان تا رسول الله(ص) نقل كرده اند، گفته:لو قرأت هذا الاسناد علي المجنون لبرئ من جنته يعني اگر اين اسناد را براي ديوانه بخواني از جنونش شفا خواهد يافت.{صواعق المحرقة، ج2،ص597}اين سخن را محدثان مختلفي از اهل تسنن گفته اند. شيعيان نيز تنها وقتي روايتي را حجت مي دانند و به آن عمل مي كنند كه از صحت اسناد آن وصدورش از جانب يكي از ائمه مطمئن شوند.

2.در اين مقاله گفته شده كه شيعيان معتقدندكلام و سخن دوازده امام-كه نويسنده بر خلاف پيشوايانش آنان را هر امام و امام زاده اي مي خواند-مصدر آيات قرآن مي باشد نه قرآن مصدر آن ها.نمي دانم نويسنده اين حرف را از كجا آورده. به عقيده ي تمام شيعيان قرآن، اصل و روايات پيامبر و ائمه(ع) فرع بر آن و تنها مبين و مفسر آن هستند.حتي پيامبر اكرم و ائمه به شيعيانشان توصيه كرده اند كه روايت ما را با قرآن بسنجيد؛ اگر با قرآن مخالف بود آن را دور بياندايد و اگر موافق كلام خدا بود به آن عمل كنيد.(اصول كافي،ج1)

3.ادعا شده كه شيعيان معتقدند بدون روايات ائمه قرآن قابل فهم نيست.كليت اين ادعا نيز دروغ است. البته اقليتي از علماي شيعه كه امروزه منقرض شده اند، در چند قرن پيش-به اشتباه-چنين ادعايي داشته اند اما جمهور شيعه همواره بر اين اعتقاد بوده كه كلام خداوند متعال در قرآن حجت و قابل فهم عموم انسان هاست. علماي شيعه در مباحث علم اصول فقه به تفصيل در باب حجيت كلام قرآن سخن گفته اند.با نگاهي به بزرگترين تفاسير شيعه نيز بطلان اين دعوي نويسنده را درمي يابيم.به طور مثال مي توان به كتاب تفسير الميزان، تأليف مرحوم علامه ي طباطبايي كه يك شاهكار تفسيري است و در آن قرآن را با قرآن تفسير كرده، اشاره نمود.

4.نويسنده ي مقاله گفته كه هيچ اثر مكتوبي از اين حضرات ( ائمه) باقي نمانده.مگر براي عمل به دستوراتشان و استناد به فرمايشاتشان حتماً بايد اثر مكتوبي از ايشان باقي باشد؟ مگر اثر مكتوبي از پيامبر اسلام وجود دارد؟ همان طور كه قبلاً هم اشاره شد تنها رواياتي مورد استناد شيعيان قرار مي گيرد كه از صحت استناد آن روايات به ائمه اطمينان و يقين داشته باشند.

5.نويسنده مي گويد:اصطلاح حديث ويژه ي سخنان پيامبر است. بايد به اين نكته اشاره كرد كه اين اصطلاح تنها نزد علماي حديث اهل تسنن بدان معناست و نزد علماي شيعه اعتباري ندارد و نمي توان اصطلاحات علمي را به ديگران تحميل كرد.

6.نويسنده مدعي است شيعيان ائمه را در همسايگي الله مي دانند. استغفر الله و أتوب اليه. به نظر علماي شيعه كسي كه چنين اعتقادي داشته باشدبه طور قطع كافر است. خود ائمه بارها به شيعيان توصيه كرده اند كه ما را از مقام الوهيت پايين بياوريد  و در موارد بسياري با غاليان به شدت برخورد كرده اند و دستور داده اند كه شيعيان با ايشان قطع رابطه كنند.امير المؤمنين نيز گروهي از كساني كه او را خدا مي پنداشتند قتل عام كرد.

7.نسبت دادن عقيده ي غيب شدن وتحريف قرآن كريم به شيعيان، حرف تازه اي نيست. نمي دانم اين چندمين بار است كه يك شيعه بايد به اين نسبت هاي ناروا پاسخ دهد؟ونمي دانم كه چرا بعضي مغرضان ازاين دروغ پردازي ها و ياوه سراييها دست برنمي دارند؟همان طور كه كه در كتب فقهي و تفسيري شيعه گفته شده، به اعتقاد شيعيان حرف حرف قرآن همان است كه بر پيامبر اسلام نازل شده و احاديث ضعيفي كه بعضي افراد به ائمه نسبت داده اند دروغ، و بيشتر آن ها كار غاليان است. براي توضيح بيشتر مي توان به اين كتب مراجعه كرد: تفسير نوين تأليف مرحوم محمد تقي شريعتي. البيان في تفسير القرآن تأليف مرحوم سيد ابوالقاسم خويي. في رحاب العقيدة پاسخ سيد محمد سعيد حكيم به سؤالات نويسنده ي اردني.العروة الوثقي تأليف مرحوم سيد محمد كاظم طباطبايي.

8. صحبت كردن در موردن ابن تيميه مجال بيش از اين مي طلبد.عقايد باطل او باعث شده كه حتي علماي اهل تسنن او را تكفير كنند و در رد كتبش كتاب بنويسند مثل شيخ ابوحامدبن مرزوق در كتاب براءة الاشعريين كه رد كتاب منهاج السنة ابن تيميه است. اهانت هاي او به امير المؤمنين علي بن ابي طالب-كه يكي از بزرگترين صحابه است- و اهل بيت پيامبر به قدري آشكار است كه براي اهل تسنن كه مدعي عدالت تمام صحابه هستند و نسبت دادن كوچكترين خطا به ايشان را بر نمي تابند، جاي هيچ توجيهي باقي نمي گذارد.

9.در مورد سخن منسوب به مصباح يزدي، نمي دانم كه او چه گفته، نويسنده هم هيچ سندي براي گفته اش ذكر نكرده، اما اين حرف به طور قطع غلط است و سيره ي امام علي بن ابي طالب كاملآ خلاف آن را نشان مي دهد.

بايد گفت كه شيعيان هرگز چنين اعتقاد سخيفي ندارند.

10.اما در مورد كتاباولين كتاب شيعه.كتابي با اين اسم وجود ندارد. اما گمان مي كنم منظور نويسنده، كتاب مشهور سليم بن قيس هلالي است كه ترجمه ي فارسي اش اسرار آل محمد نام گرفته. و بجز نويسنده ي اين مقاله هيچ كس چنين نامي برآن ننهاده. قبل از هر چيز بايد بگويم كه در ميان علماي شيعه بحث هاي زيادي در مورد اين كتاب شده و علما نظريات متفاوتي در قبال آن ابراز كرده اند. گروهي از علما معتقدند كه احاديث وارد شده در مدح كتاب سليم، در حقيقت نظر به كتاب ديگري دارد كه در آن زمان موجود بوده و به مرور زمان از دست رفته و اين كتاب كه در دسترس ماست با آن كتاب فرق دارد.

جدا از اين بحث، چند اشتباه در مقاله رخ داده كه بايد در آن ها درنگ كرد.

نخست: بر خلاف آنچه نويسنده گفته است سليم بن قيس هلالي هيچ روايتي از امام صادق(ع) نقل نكرده است چرا كه او از تابعين و از ياران علي بن ابي طالب است و در سال 76 هجري قمري يعني هفت سال پيش از ولادت امام صادق(ع) وفات يافته.

دوم:درمورد اين اشكال كه روايات موجود در اين كتاب بدون سند است بايد گفت از آن جا كه او روايات را به طور مستقيم و بدون هيچ واسطه اي از امام نقل مي كند، ديگر هيچ احتياجي به ذكر سلسله سند ندارد.

اما دو روايت به دروغ در اين مقاله ذكر شده.

اول اين روايت كه شيطان به ظاهر ابوبكر به منبر رفت، چنين چيزي در هيچ چاپي از اين كتاب وجود ندارد. اين سخن در حقيقت تحريف يكي از روايات مذكور در اين كتاب است كه به دليل طولاني بودن نمي توان همه ي آن را اين جا آورد. علاقمندان مي توانند به كتاب سليم بن قيس چاپ نشر الهادي به تحقيق محمدباقر خويني زنجاني (عربي) حديث 4 صفحه ي 578 مراجعه كنند. همچنين كتاب اسرار آل محمد حديث 4.

  دوم اين حديث كه:جبراييل وحي را براي علي آورده بود اما هنگام تحويل دادن،اشتباهاً آن را تحويل محمد داد. دروغ محض است. نمي دانم چگونه چنين دروغي با دعوي آزادي خواهي سازگار است؟ آيا همه ي آزادي خواهان دنيا چنين هستند؟ طرفه آن كه بعد از ذكر مطلب، به عنوان سند نوشته:نقل از چاپ 12. چاپ 12 كدام ناشر؟ ترجمه ي چه كسي؟چه تاريخي؟ آيا نويسنده ي اين مقاله نمي داند كه اين كتاب بارها توسط ناشران مختلف چاپ شده است؟ آيا اين اهانت به عقل خواننده و مخاطب نيست؟ آيا درست است كه براي ابراز دشمني با يك گروه، همراه با دعوي آزادي خواهي و توحيد، متوسل به دروغ شويم؟ دروغي كه بارها مطرح شده و جز رسوايي مطر كنندگان هيچ فايده اي نداشته. آيا واقعاً نمي توانيم به دور از شايعه سازي و تعصب، با انصاف باشيم و افكار يكديگر را نقد كنيم؟

.11.در نامه اي كه پاسخ مقاله ي آقاي ملازاده است، نوشته اند كه پيامبر مخالف كتابت حديث بود. اين هم دروغي  است كه بر پيامبر اسلام بسته اند. حتي علماي اهل تسنن نيز چنين ادعايي ندارند. به شهادت تاريخ ابوبكر و عمر بن خطاب بعد رحلت پيامبر تمام احاديثي كه صحابه نوشته بودند را جمع كردند و آتش زدند و نقل احاديث پيامبر را ممنوع كردند. اين مسأله نشان مي دهد كه صحابه در زمان حيات رسول الله(ص) احاديث ايشان را ثبت مي كرده اند و پيامبر با آن مخالفتي نداشته اند.- صرف نظر از احاديث بسياري كه طبق آن ها پيامبر به نوشتن صحبت هايشان دستور مي دادند و اكنون مجال بيان آن ها نيست.-در غير اين صورت خود پيامبر از اين كار نهي مي فرمودند و نيازي به اقدام ابوبكر و عمربن خطاب نبود. اين مسأله ي تاريخي را علماي اهل تسنن هم پذيرفته اند و همواره در پي توجيه آن بوده اند.

در پايان از خداوند متعال مي خواهم كه ما را به آن چه مورد رضايت اوست هدايت كند و  به همه ي مسلمانان وحدت كلمه ببخشايد.

سيد احسان موسوي81.7.22