بسم الله الرحمن الرحيم

تـفـاوتهـاى اسـاسـى بين اسـلام و کمونيسـم در
 ميدان مقـابلـه بــا استعمار و امپرياليسم غربـى

بسيارند کسانى که اسلام و کمونيسم را در مورد مقابله با استعمار و امپرياليسم غربى با هم مقايسه ميکنند و حتى اسلام و جوامع اسلامى را جانشين جديد!! کمونيسم و دول کمونيستى تلقى ميکنند، و در عين حال کمتر به تفاوتهاى آنها توجه مى نمايند. چنين تصورى، که مبنى بر جانشينى اسلام به جاى کمونيسم در رابطه با قدرتهاى استعمارى و امپرياليستى غربى است، بکلى باطل است و عميقاً عاميانه ميباشد. تصورى که ناشى از سهم عظيم اسلام و مسلمين در ميدان مقابله با غرب، بويژه ناشى از توجه به جهاد مسلمين و شعله ورى و گسترش قتال مسلمين و جريانات اسلامى است. و دلايل بطالت تصور جانشينى اسلام و مسلمين بجاى کمونيسم از اين قرارند: اولاً اسلام و مسلمين ۱۴۰۰ سال است که موضعشان در برابر استبداد و شرک و ماديت، صليبيت و صهيونيت، استعمار و امپرياليسم و.... که همۀ آنها در نظامهاى سلطه و غارت غربى متجلى شده اند مشخص مى باشد. ثانياً کمونيسم و کمونيستها برخلاف تصور رايج و تبليغ شده هرگز مخالف غرب و سلطۀ غرب نبوده اند، و همانطور که درمتون از کمونيسم تا سرمايه دارى و سرنوشت خونهاى قربانيان کمونيسم و تضاد نظام استبدادى و نظام سرمايه دارى آمده، مشکلۀ کمونيسم با غرب، تنها اقتصادى بوده و منحصر به چگونگى مالکيت اقتصادى و شيوۀ توليد سرمايه دارى و سلطۀ جمعى از سرمايه داران و کارخانه داران بر اقتصاد ميشود. و زمانى هم که کمونيسم وارد چهارچوبه هاى لنينى (روسى) و چينى (مائويى) گرديد و در بلاد و جوامع اسلامى ظاهر شد، فرقى با استعمار و امپرياليسم غربى پيدا نکرد، و هر دو شر و بلاى مسلمين شدند.

با وجود همۀ اين مسائل اساسى که هر يک در جاى خود لايق بحث مفصل و تحليل و تبيين کافى ميباشد، در اينجا تنها به تفاوتهاى اساسى که بين اسلام و کمونيسم وجود دارند، اکتفا ميشود، و اين تفاوتها، عنوان وار، از قرار ذيل هستند:

١- کمونيسم مارکسى قبل ازهر چيز يک مسئلۀ طبقه اى و طبقاتى و براى بهبود زندگى کارگران تحت استثمار بلاد اروپاى غربى عرضه شده بود، اما هنگاميکه در بلاد اسلامى زير عنوان مارکسيسم لنينى و مارکسيسم مائويى ظاهرشد، بصورت وباى خطرناکى، دين و ايمان جوامع اسلامى را هدف قرار داد، و کمونيسم به آلت نظرى و عملى استعمار روسى درآمد، و نسبت به مسلمين و جوامع اسلامى فرقى با استعمار و امپرياليسم سرمايه دارى (غربى) نداشت، و حتى استعمار و امپرياليسم روسى - کمونيستى و استعمار و امپرياليسم سرمايه دارى در راه عداوت با اسلام و مسلمين جبهۀ مشترک ايجاد کرده و در اين رابطه متحد شده و سرزمينها و جوامع اسلامى را تحت سلطه قرار داده و به اشغال و استعمار خود در آوردند، تا جايى که شوروى کمونيست جزو اولين ممالکی بود که استعمار صهيونى را که مظهر استعمار غربى بود، به عنوان دولت اسرائيل به رسميت شناخت. از طرف ديگر نيز آسياى ميانۀ اسلامى و قفقاز مسلمان به اشغال و سلطۀ روسهاى کمونيست درآمده بود. بنابراين نگرش طبقاتى کمونيستها تنها در بلاد غربى و براى کارگران اروپايى و آمريکايى در قرن ١٩ و نيمۀ اول قرن ٢٠ ميلادى معنا پيدا ميکرد. بعد از اختلافات طبقه اى و چگونگى حصول و سطح مالکيت اقتصادى، فرق محسوسى بين غرب سرمايه دارى و کمونيسم غربى (و روسى) وجود نداشت، و از هر لحاظى يک مکتب و فرهنگ و روش بودند، و از نظر دينى هم منشأ آنها مسيحيت غربى است، که سرانجام منتهى به عَلمانيت و ماديگرى گرديد. در حاليکه بين اسلام و غرب و دول استعمارگر و امپرياليست از هر جهتى اختلاف و تضاد وجود دارد  و اسلام از هر لحاظى مستقل است. اسلام يک دين و فرهنگ و تمدن تاريخى و مستقل و توحيدى است و داراى اُمت جداگانه و ادبيات جداگانه و تاريخ جداگانه و قانون و عرف جداگانه و ايام و اعياد جداگانه و لباس و پوشش جداگانه و.... است. (جهت وضوح بيشتر در اين رابطه به تحليل از کمونيسم تا سرمايه دارى مراجعه نماييد که در شبکۀ سماء منتشر شده است).

لازم به ذکر است که منظور از کمونيسم (جامعه گرايى) در اينجا کمونيسم به سبک مارکس است. کمونيسم ابتکار مارکس نبود، و کمونيسم يکى از مکاتب مادى غرب است و از نظر درک اجتماعى و تأثير فرد و اجتماع روى يکديگر و در بُعد چگونگى توليد و توزيع اقتصادى با فردگرايى سرمايه دارى (اندويدوآليسم) اختلاف نظر دارد.

٢- تفاوت اساسى ديگرى که در ميدان مقابله و مبارزه با استعمار و امپرياليسم سرمايه دارى بين اسلام کمونيسم وجود دارد و خيلى تعيين کننده هم هست اين است که اسلام متکى به توده هاى مؤمن و اُمتى ۱۴۰۰ ساله است، اما کمونيسم متکى به نظامها و حکومتهاى استبدادى بود. بدين شيوه سرنوشت اسلام وابسته به سرنوشت توده هاى مردم در سراسر جهان است، اما سرنوشت کمونيسم وابسته به سرنوشت نظامها و حکومتهاى استبدادى بود. و اين واقعيت چيزى است که همگان آنرا ميپذيرند. کمونيسم با از دست دادن نظامهاى سياسى- استبدادى بکلى مضمحل و متلاشى و بخار گرديد، تا جايى که حتى اکثريت قاطع احزاب و سازمانهاى کمونيستى يا منحل و پراکنده شدند و يا به جبهۀ سرمايه دارى که دشمن کمونيسم!! و کمونيستها!! محسوب میشد، پيوستند. اما در مقابل، دين اسلام و اُمت اسلامى، که حداقل بصورت رسمى و علنى، قرنهاست که نه تنها بدون حکومت سياسى بلکه حتى زيرسلطۀ حکومتهاى استبدادى و اسلام ستيز، به بقاى خود ادامه ميدهد. و از اين هم بيشتر اينست که حال اسلام و مسلمين در راستاى کسب مجدد حاکميت خويش و بازگشت استقلال و آزادى و اسلاميت، مجدداً سر برآورده و در پى احياى حاکميت اسلامى و بازسازى اُمت اسلامى هستند و براى بازگشت دوبارۀ آنها بپاخاسته اند و روز به روز هم برقوت و توانايى اسلام و مسلمين افزوده ميشود، که مثال اين واقعيت، تحرکات اسلامى و ظهور گستردۀ جريانات اسلامى است که تمام دنيا و کرۀ زمين را فرا گرفته و سلطۀ استعمار و امپرياليسم را به لرزه درآورده است و آنرا در معرض نابودى و در مرحلۀ سقوط و زوال قرار داده است. و منظور استعمار و امپرياليسم از ارهاب اسلامى و ارهاب و خطر بين المللى نيز همين است، که يک اعتراف به شکست و درعين حال اعتراف به قوت و قدرت اسلام و مسلمين است، که توانسته اند سلطۀ استعمار و امپرياليسم و موجوديت استعمارى و امپرياليستى آنها را در معرض تهديد و خطر و سقوط  قرار دهند، که جاى تبريک و تهنيت ميباشد. بله قصۀ اسلام و اُمت اسلامى، قصۀ ايمان و توحيد و ابديت است، اما قصۀ کمونيسم و کمونيستها قصۀ ماده و ماديت و ناکامى در راه رسيدن بدان! ميباشد. اينست که قرنهاست که جنگ واقعى استعمار و امپرياليسم اعم از غربى و روسى و.... براى عقيم کردن پيشروى اسلام و ناکام گرداندن جنبش آزاديبخش و استقلال طلبانۀ مسلمين و جلوگيرى از رسيدن جوامع اسلامى به آزادى و استقلال و اسلاميت و تلاشهاى مکارانه و ماکياولى جهت استمرار نظام سلطه و غارت در بلاد و جوامع اسلامى ميباشد.

٣- اسلام داراى پايه هاى فطرى و فرهنگى و عرفى عميقى است، و تاريخ ١۴ قرنۀ اسلام و مسلمين اين واقعيت را بصورت مطلق اثبات نموده است. همين است که ريشه کن سازى اسلام از جوامع اسلامى بصورت يک امر محالى در آمده است. و اين امر اساسى و حياتى و عامل دوام و پايدارى، بدون چون و چرا ناشى از اين واقعيت است که اسلام داراى يک منطق قوى و خلل ناپذير و جوابگوى نيازهاى بشريت در هر عصر و زمان و مکان بوده و هست. اسلام در دوره هاى مختلف تاريخى امتحان خود را داده و مراحل تاريخى را در پناه قرآن و سنن نبوى و منطق توحيدى سپرى کرده، و بعنوان مکتب راهنما و نجات دهنده در دنيا و آخرت، هميشه جلوتر از عامۀ مردم حرکت کرده است، و دانشمندان و علماى اسلام، هميشه مطمئن تر و مؤمن تر از توده هاى مردم  بوده اند. اما کمونيسم علاوه بر اينکه هيچ ريشه اى در هيچ جامعه اى نداشت و اثرى هم از خود بجا نگذاشت، به دليل مبانى غير منطقى و ضد فطرت و خلقت بشرى، مثل تلاش براى لغو مالکيت خصوصى (مشروع و غير مشروع)، و يا به دليل اوهام و خيالات ناشدنى مثل جامعۀ بدون طبقه و بدون دولت و بدون کمبود!! (مانند روسيۀ امروز!!!)، آن هم در يک جامعۀ بى ايمان و کافر؟؟!! که جز ماده و ماديت را برسميت نميشناسد و تعاون و اُخوت و همدردى اصلاً برايش مطرح نيست، در عرض کمتر از ٧٠ سال، بکلى فرو ريخت، و آنچه که خارج و ماوراى سرمايه دارى غربى ادعا ميکرد، پوک و هيچ درآمد. در نتيجه کمونيستها به آغوش مادر بازگشته!! و از کمونيسم و مارکسيسم و لنينيسم و.... چيزى باقى نماند. فاعتبروا يا اولى الابصار پس عبرت و درس بگيريد اى صاحبان عقل و بينايى.

سازمان موحدين آزاديخواه ايران

۳ ربيع الثاني ۱۴۲۳ - ٢۴ خرداد ١٣٨١