بسم الله الرحمن الرحيم

نظام ولایت مطلقه در سه راهۀ سرنوشت

بعد از حدود ۲۵ سال حکومت استبدادى بر پايۀ ولايت مطلقۀ فقيه، اکنون بايد به نتيجه گيرى و سرنوشت اين نظام استبدادى پرداخت و افق آينده را براى مردم روشن کرد، و در عين حال به رؤساى نظام ولایت مطلقه هم عواقب استمرار استبداد و سرکوبگرى شان را گوشزد نمود.

هرچند در ميدان اظهار نظر نسبت به سرانجام مسائل و پديده هاى سياسى و اجتماعى، تعامل قاطعانه و ارائه دادن پيش بينى نهايى کارى مشکل و احيانا گمراه کننده است. اما اين بدان معنا نيست که نسبت به امور روشنتر نميتوان اظهار نظر واضحترى ابراز کرد. و آنچه دربارۀ سرنوشت نظام ولایت مطلقه ميتوان گفت اينست که این نظام (بنابر واقعيات داخلى و خارجى)، سه سرنوشت پيدا خواهد کرد، و ناچارا کارش به يکى از آنها منتهى خواهد شد، و اين سرنوشتهای سه گانه از اين قرار هستند:

مصالحۀ ملى و برقرارى مردمسالارى

بهترین راه چاره اینست که رؤساى نظام ولایت مطلقه تن به صلح و مصالحۀ ملى و فراگیر بدهند، و با قبول انتخابات آزاد و قانون اساسى جديد و مبنى بر رأى و رضايت اکثريت مردم، راه نجات ایران و ایرانی را باز کنند. و از اين طريق ادارۀ مملکت را از چنگ نظام استبدادى و يا افتادن احتمالى آن به چنگ مستقيم اجانب استعماری رها ساخته و نظام سیاسی را تسليم مردم (که صاحب مملکت اند) بنمايند، و بدين صورت سرنوشت نظام سياسى ايران را رقم بزنند. اين سرنوشت بدون شک به نفع همۀ اطراف خواهد بود و ايران و ايرانى در سايۀ آن نجات پيدا ميکنند (اين بخش در يک بيانيۀ تحليلى تحت عنوان: وقت صلح و مصالحه فرا رسيده  از طرف سماء منتشر شده است). در اين وضع و حالت درست است که نظام ولايت مطلقه بازنده خواهد شد و رأى نخواهد آورد، اما علاوه بر حفظ استقلال و وحدت جامعه و در امان ماندن جان مردم و صيانت اقتصاد ملى، خود رؤساى نظام هم جان و مالشان محفوظ خواهد ماند و آنها نيز مانند ديگران خواهند توانست براى کسب را ى مردم و شرکت در انتخابات فعاليت نمايند. لازم به ذکر مجدد است که مانع اصلى در راه صلح و مصالحه رؤساى نظام ولایت مطلقه هستند، و گرنه اکثريت قريب به اتفاق مخالفين (در داخل و خارج) براى چنین امری آمادگى دارند، و حتى مخالفينى که در راه مبارزه با نظام ولایت مطلقه شيوۀ مسلحانه پيش گرفته اند خواستار پذيرش همه پرسی و برگزارى انتخابات آزاد از طرف نظام ولایت مطلقه و تأسيس نظام جديد سياسى بر اساس رأى و نظر مردم هستند، که اين خودش يک نوع آمادگى براى صلح و مصالحۀ ملى و فراگیر است.

سازش اساسى با آمريکا و تسليم نهايى

سرنوشت ديگر نظام ولایت مطلقه (در صورت عدم پذيرش صلح و مصالحۀ ملى)، همانا سازش اساسى با آمريکا و تسليم نهايى در برابر آن ميباشد. اين سرنوشت شوم بدين معناست که نظام ولایت مطلقه آماده است ايران و نظام سياسى مملکت را در چنگ آمريکا و استعمارگران بيندازد؛ اما حاضر نمی شود که در برابر مردم و مخالفين سياسى اش کوتاه بيايد و ادارۀ اجتماع بدست مردم بيفتد و آزادى و مردمسالارى و کثرت گرایی برقرار شود. حال بايد مشخص کرد که معناى تسليم شدن و سازش اساسى نظام ولایت مطلقه با آمريکا چه معنايى دارد و به چه بهايى اين امر ميسر ميشود؟ آيا چنين چيزى ممکن است؟ بدون ترديد نظام ولایت مطلقه مشکلات اساسى با آمريکا (و کلا غرب) دارد؛ و اين مشکلات تنها با رياکارى و سُنّی ستیزی و اصلاحات قلابى و آرياگرى و پارسيت و علم کردن تخت جمشيد و راه اندازى روزنامه هاى آفتاب يزد و نوروز و ياس و بهار و....... و همچنین با ريش و سبيل تراشيدن گويندگان تلويزيون و دامن زدن به قرتى گرى و ترويج صيغه گرى و گفتگوى تمدنها و سفرهاى خاتمى و....... حل نمی شود. کمااینکه با دادن امتيازات غير اساسى در لبنان و نيز همراهى و همکارى آمريکا در هجوم به افغانستان هم حل نمی شود. بگذريم از اينکه اينها و دهها برابر اينها کلا براى ساخت و سازش با آمريکا و غرب بوده اند. (محسن رضايى هم، که حالا دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام شده، در دو مصاحبۀ اخيرش امتيازات زيادى را برشمرده که در دورۀ رفسنجانى و خاتمى يک طرفه! به آمريکا و غرب اعطاء شده اند؟! بدون اينکه نظام ولایت مطلقه حتى چيزکى دريافت کرده باشد!). و هديۀ آمريکا به نظام ولایت مطلقه و سياست امتيازدهى و راضى سازى اش، همانا قرار دادنش در قائمۀ محور و مثلث شرارت بوده است؛ چون آمريکا چيزهاى ديگرى از این نظام استبدادی ميخواهد: آمريکا از نظام ولایت مطلقه سازش اساسى و تسليم نهایی ميخواهد؛ و نظام ولایت مطلقه نیز خوب ميداند که آمريکا چه ميخواهد؟!

اينست که این نظام بدين سادگى از چنگ آمريکا نجات پيدا نخواهد کرد، زيرا آمريکا ميداند که نظام ولایت مطلقه فاقد پشتوانۀ مردمى و تنهاست. عمر این نظام دو دهه و نيم است: يک دهۀ آن (دهۀ خمينى) در دشمنى با آمريکا و غرب سپرى شده، و یک دهه و نيم بعدی هم در سازش  و همکاری با آمريکا و غرب گذرانده است. اما اين تلاشهاى رياکارانه نتيجه اى نداده اند؛ زیرا آمريکا (و کلا غرب) چند شرط اساسى براى تحمل نظام ولایت مطلقه دارند، که برآوردن آنها از طرف این نظام کار ساده اى نبوده و نيست؛ چونکه اين شروط ذات و اساس آن را هدف قرار ميدهند، و اگر نظام ولایت مطلقه تسليم چنین شروطی شود به احتمال قوى متلاشى شده و سقوط خواهد کرد. اما چون راه سازش اساسى و تسليم نهایی با آمريکا و غرب از اين شروط بنیان برانداز می گذرد، در نتیجه امکان کوتاه آمدن غرب از آنها وجود ندارد، و گذشتن از آنها به مثابۀ پذیرش نظام چند قطبى است، و چنين امرى در تضاد با اصول سياست خارجى آمريکا و غرب قرار دارد. و اهمّ شروط آنها براى سازش اساسى با نظام ولایت مطلقه و تحمل شدن اين نظام از اين قرار است:

الف- دست برداشتن از شيعيگرى سياسى (در داخل و خارج مملکت): اين نوع شيعيگرى، که مبتنى بر ولايت فقيه است، براى آمريکا و غرب تحمل شدنى نيست؛ چونکه شيعيگرى سياسى و مبنى بر ولايت فقيه به يک نظام سياسى و دولتى تبدیل شده است. و نظام ولایت مطلقه ميخواهد اين نظام سياسى و دولتى را در کل مناطق شيعه نشين و مشخصا در عراق، لبنان، بحرين، و حتى آذربايجان شمالى مستقر سازد. همچنين نظام ولایت مطلقه در تلاش است که در مناطق و ممالکی که شيعيان در اقليت هستند با مال و سلاح و جوانب ديگر آنها را تقويت و رهبرى نمايد و آنها را در ميدان سياست ممالک مزبور به وزنه اى و نيز دروازۀ نفوذ تبديل کند. و مثلا براى همگان مشخص است که نظام ولایت مطلقه سعى ميکند که از هر لحاظى حرکات شيعى را به خود وابسته کند و آنها را در ابعاد مختلف فکرى و فرهنگى و سياسى سازماندهى و رهبرى نمايد و آنها را به قدرت برساند و يک نوع امپراتورى و قدرت فرامرزى و بر مبناى شیعه گری ولايت فقيهى ايجاد نمايد. اينست که آمريکا و غرب چنين نظامى را (با چنین سیاستهایی) ابدا تحمل نمی کنند؛ و از نظر آنها حتما بايد متحول شود. و صرف نظر کردن از شيعيان لبنان و رهاسازى حزب ولايت فقيهى موسوم به حزب الله، و نيز صرف نظر کردن از شيعيان عراق و رهاسازى احزاب و دستجات ولایت فقیهی آن، و همچنين صرف نظر کردن از شيعيان افغانستان، در صدر خواسته هاى آمريکا و غرب قرار دارند. و چون نظام ولایت مطلقه کارش بر استبداد و فرقه گری متکى است، توان مقابله با آمريکا و غرب را ندارد، و خصوصا در ايران (که تکيه گاه اصلى نظام ولایت مطلقه است)، طى ۲۵ سال گذشته بکلى منفور و ریشه کن شده است.

ب- خواست دوم آمريکا و غرب از نظام ولایت مطلقه (که بدون تغيير روش فرامرزى و شيعيگرى ولايت فقيهى برآورده شدنى نيست)، همانا تغيير بنیادی مواضع نظام ولایت مطلقه در رابطه با فلسطين و استعمار صهيونى است. آمريکا و غرب از نظام ولایت مطلقه ميخواهند که استعمار صهيونى را برسميت بشناسد و سفارت غاصبان صهيونى را در تهران مستقر سازد. در رابطه با مبارزان فلسطينى هم (خاصتا اسلامیین آن) نه تنها بايد آنها را از ايران اخراج کند، بلکه بايد آنها را بعنوان جرياناتی ارهابى برسميت بشناسد. اين خواست، خط قرمز آمريکا و غرب است، و هر دولت و حزب و جريانى درسياست آمريکايى - غربی بوسيلۀ موضعى که در اين رابطه اتخاذ ميکند سنجيده ميشود، و راه رضایت آمريکا و غرب از پذیرش استعمار غربی - صهيونى می گذرد. بنابر اين، نظام ولایت مطلقه ابدا نميتواند اين مسير را ناديده بگيرد و به سادگی از آن عبور نماید، و شعار خمينى مبنى بر: راه قدس از کربلا می گذرد  بايد به شعار: راه آمريکا از استعمار صهيونى مى گذرد تبدیل شود، تا امکان ساخت و سازش اساسى اش با آمريکا جامۀ عمل پوشد.

ج- با تحقق شروط اول و دوم آمریکا و غرب (که در واقع چيزى از نظام ولایت مطلقه را باقى نمی گذارد، ساير خواستها و شروط آمریکی - غربی براى نظام تعديل شدۀ ولایت فقیهی! بسيار ساده خواهد بود، زيرا همه چيز به دستور آمريکا و غرب يا با آگاهى و اطلاع آنها در ايران جلو مى رود، و کار این نظام همانند نظامهای اردنى و مصرى و سعودى و...... درمی آيد، و قضايايى مثل تلاش براى ساخت سلاحهاى کشتار جمعى و همکارى با آمريکا و مبارزه با ارهاب (جریانات اسلامی) و....... چيز مهمى و خواستۀ قابل ذکرى نخواهد بود. اصل اينست که نظام ولایت مطلقه مهار گردد و تحت امر درآيد و با آمريکا و غرب در مسائل مختلف هماهنگى کند. و به تاکيد قبول اين شروطِ اساسی نامى جز تسليم نهايى و سازش اساسى بر نمی دارد. بنابراين، خواستهاى آمريکا هیچ کمتر از خواستها و مطالبات مردم ايران نيست! و بلکه بسيار بيشتر و حتى سنگين تر است. اما چاره اى براى نظام ولایت مطلقه و رؤسايش وجود ندارد و بايد تصميم بگيرند، و گرنه سرنوشت صدام حسين و نظام بعثى اش در انتظار آنها خواهد بود، و در آن صورت خسر الدنيا و الآخرة  می شوند.

تداوم نظام استبدادى و سرنوشت نظام بعثى

سومين سرنوشتى که نظام ولایت مطلقه در سايۀ عدم تن دادن به دو سرنوشت فوق الذکر و در سايۀ تداوم وضع موجود و اصرار براستبداد و سرکوبگرى پيدا ميکند (و بايد رؤساى آن منتظر آن باشند)، اسقاط و سرنگونى است. همان سرنوشتى که نظام بعثى عراق و رؤساى استبدادى اش بعد از ۳۵ سال سرکوبگرى و ويرانگرى در عراق و قتل و خفه سازى مردم بدان دچار گشتند. اين اسقاط و سرنگونى به دليل لبريز شدن از وضع استبدادى و سرکوب شدگى، ميتواند توسط مردم صورت گيرد، يا ممکن است بوسيلۀ آمريکا و استعمارگران به وقوع بپيوندد. همچنين امکان دارد که مردم ايران و مخالفين نظام ولایت مطلقه با توجه به اشتراک موضع و هدف (در کار اسقاط و سرنگونى) با آمريکا و ديگر استعمارگران بصورت موقت همکار و متحد يکديگر شوند.

در هر يک از اين امکانها يک اصل مسلم است، و آن اينکه: نظام ولایت مطلقه يا باید با مردم خود بسازد و تسليم صلح و مصالحۀ ملى و فراگیر بشود، و يا اينکه با آمريکا و استعمارگران سازش اساسى و نهایی نمايد و تسليم آنها گردد، در غير اين صورت، سقوط و سرنگونى آن حتمى خواهد بود. زيرا این نظام ابدا نميتواند به حکومت استبدادى - فرقه ای ادامه دهد و در عين حال با داخل و خارج دشمنى نمايد. و اين دوره ها که بر مردم به مانند سلسله هاى گذشته استبداد قرونى تحميل نمود، و يا اينکه استعمارگران اجنبی را صرفا با سرکوب و خفه کردن مردمی راضى کرد! سپرى شده است. اين وضعيت و واقع شدن در سه راهۀ سرنوشت در مورد همۀ نظامهاى استبدادى (که در داخل مردم را سرکوب و خفه کرده اند و در رابطه با خارج هم توجهات فرهنگى و سياسى و اقتصادى فرامرزى دارند) صدق می کند.

سازمان موحدين آزاديخواه ايران

۲۶ صفر ۱۴۲۴ - ۸ اردیبهشت ۱۳۸۲