بسم الله الرحمن الرحیم

عِلل ناتوانی و در جا زنی؛ و مَبانی تواناسازی

چنین رواج یافته است که التزام و ثبات قدم روی «اصول و مبانی» و «رعایت قوانین مُدَوَّن» و تعهد نسبت به «ارزشهای توحیدی و اخلاقی»، سعی و تلاش بشری را (جهت رسیدن به رشد و ترقی و حل مشکلات زندگی) محدود و عقیم می سازد، و در نتیجه راه چاره برای حل مشکلات و رو به راه شدن امور، واقع نگری و عملکرد بلاقید و اصول و خلاصه ابن الوقتی میباشد. و همین است که امروزه روش ابن الوقتی (ماکیاولی گری - به هر نحوی پیش برود) عین واقع نگری و مصلحت اندیشی تلقی می شود؛ کمااینکه التزام و ثبات قدم (اصول گرایی و اخلاق مداری) جزم اندیشی و مطلوب گرایی! بحساب می آید. و این در حالیست که همیشه و در طول تاریخ بشر عکس آن مَمدوح و بر حق و محل انتظار بوده است، بنحوی که تواناییِ «حفظ اصول و مبانی» و ثبات قدم روی  «تعهدات و التزامات» اصل و اساس محسوب شده است. حال لازم است بدانیم که آیا «واقع گرایی و مَصلحت بشری» در ثبات قدم و التزام به اصول توحیدی و ارزشهای اخلاقی است؛ یا در بی اصولی و ابن الوقتی و نان به نرخ روز خوردن؟!

اگر احزاب و سازمانهای فکری - سیاسی درجوامع استبداد زده و رشد نیافته روی ترکیب «فاسد و پر تبعیض موجود» و بر مبنای روابط ناسالم و رایج اجتماعی و خانوادگی و باندبازانه (ترکیب اجتماعی و اسارت بار) تشکیل شوند، و مانند همیشه! ضوابط و قوانین فدای روابط  «ناسالم شخصی» گردند، کاری از پیش نمی رود و مُشکل و گِرِهی گشوده نمیشود و «مشکل در جا زدن!» پیش می آید؛ و در نتیجه بر اساس «روابط موجود» عبور از وضع موجود و نجات از عقبۀ «فسـاد و تبعیض» ممکن نمی گردد، همانطورکه تا حال چنین بوده و اکثر احزاب و سازمانها (علیرغم اسم و رسم شان) دارای ماهیتی عامیانه و مملو از مفاسد و شخصی گری و باندبازی بوده اند. این از یک طرف، اما ببینیم از طرف دیگر اوضاع از چه قرار است: اگر احزاب و سازمانهای فکری - سیاسی روی مبانی «فکری و سیاسی و تشکیلاتی جدیدی» در این جوامع بنا و پایه ریزی شوند و بخواهند از «وضع فاسد و پر تبعیض موجود» عبور نمایند، حتما با «مردم رشد نیافته ای» که دارای فرهنگی بی ضابطه هستند و به قانون و سازماندهی عادت نکرده اند، و نیز حتی با اعضای تربیت نشدۀ خود «مُشکـل» پیدا می کنند، همان مردم و اعضایی که هم خواستار «حق و عدالت!!» و سلامتی احزاب و سازمانها هستند، و هم میخواهند احزاب و سازمانها روی «وضع فاسد و پر تبعیض و عشیره ای!!» حرکت و عمل نمایند. و اینهم ناشی از این واقعیت است که این «جوامع و افرادشان» از مُقدمات و زمینه های «تغییر و تحولات فکری و سیاسی و تشکیلاتی» محروم مانده اند، و برای تفکرات و تحولات اجتماعی و نظم جدید و «تشکیلات و سازماندهی» آمادگی و زمینه های لازمه را پیدا نکرده اند، و در نتیجه بروز مشکلاتِ احزاب و سازمانهای «طراز نوین و قانونمدار» با مردم سنتی (ناتوان یا عشیره ای) و نیز با اعضای تربیت نشده (ناتوان یا عشیره ای) امری تقریبا بدیهی است. اما علیرغم همۀ اینها این پایه ریزی و این نظم جدید «بسیار ضــروری» بوده و برای عبور از وضع موجود «اجتناب ناپذیر» میباشد، و بدون آن؛ هرچه بوجود آید و هر حزب و سازمانی تشکیل شود، فقط «بخشی از وضع فاسد موجود» و تکرار مُکررات خواهد بود، وضع فاسد و پرتبعیضی که «همۀ اطراف» از دست آن مینالند و باید سپری و علاج شود. خلاصه مشکل احزاب و سازمانهای «طراز نوین و قانونمدار» با مردم سنتی و اعضای تربیت نشده از دو جهت بروز میکند: یکی از جهت «ناتوانی و سازمان ناپذیری شخصی»، و دیگری ازجهت «روابط خونی و عشیره ای و باندی». اما این دو جهت در واقع مُکمل یکدیگرند، بدین شیوه: وقتی اعضایی ناتوان و سازمان ناپذیر در می آیند، اگر به روابط خونی و باندی و عشیره ای پشت گرم نباشند، مشکلی نخواهند داشت، و با ثبوت عدم تربیت وسازمان پذیری بالاخره از حزب وسازمانشان اخراج میگردند. اما مشکل اصلی زمانی بروز میکند که اعضایی به «روابط خونی و عشیره ای و باندی» پشت گرم باشند. در آن صورت، چه حضور و چه اخراج آنها برای حزب و سازمانِ قانونمدار و اصولی و ملتزم به ضوابط تشکیلاتی «مشکل آفرین» خواهد بود، چرا که در داخل حزب و سازمان به «تبعیضگری و فسادآفرینی» می پردازند، و در صورت اخراج نیز میتوانند مشکل آفرینی و آشوبگری نمایند. و چنین اعضایی، همانطور که بصورت «دسته ای و باندی» به احزاب و سازمانها ملحق میشوند، بصورت دسته ای و باندی نیز در آنها فعـالیت میکنند، و طبعا به همان صورت نیز خارج میگردند؛ و بدین شیوه مشکل ناتوانی و در جا زنی تداوم می یابد. بگذریم از اینکه اصلا مهمترین اسباب عدم تربیت و سازمان پذیری افراد، یکی در «ضعف و ناتوانی نفسی»، و دیگری در «زمینه های سرکشی» در برابر حزب و سازمان است.

البته «راه سوم» نیز وجود دارد، و آنهم عبــارتست از روش «تدریج و تربیتِ حکیمانه و دلسوزانه»، روشی که جــامعه ای را از مرحلۀ سنتی و عشیره ای و غیر منضبط، بسوی «تربیت و تشکیلات و انضباط» می برد، بـدون اینکه در این مسیر و حرکت اساسی، مشاکل و دردسری های «مهار نشدنی» واقع شوند. آری؛ با این روش، عبور از وضع موجود را میتوان با حداقل مشکلات و درگیری طی نمود، اما این روش نیز شروطی را میطلبد و خاصتا محتاج و نیازمند «آزادی بیان» و «حضور در اجتماع» و «زمان کافی» است، شروط معقول و بجایی که متاسفانه «حاکمیت نظام استبدادی» و سرکوبگری اش آن را عقیم و غیر عملی ساخته است. اینست که در جوامع استبداد زده و زیرسلطۀ استعمارگران، و از جمله در جوامع اسلامی، علیرغم «اقدامات بسیار و تلاشهای مستمر»، تا حــال نتیجۀ ملموس و مشخصی از«کار و فعالیت مبارزاتی» به دست نیامده است. لکن با وجود همۀ اینها باید تاکید نمود: تا روزی که تغییـرات و تحولات «فکری و سیاسی و تشکیلاتی» و دارای محتوای آزادیخواهانه و استقلال طلبانه و رشد دهنده بوجود نیاید، نتیجه ای «جهت عبور» از وضع فاسد و پر تبعیض موجود حاصل نمی شود، و تلاشهای فردی یا سازمانی ره بجایی نخواهند برد، و طبعا هر کاری حتما «عقیم و بی ثمر» خواهد ماند، چرا که بنای هر چیزی روی وضع موجود، به مثابۀ تزیینِ خانه ای است که از پای بست و از اساس و بنیان سُست و ویران است، و هر شعاری هم که روی خانه ای سُست و ویران داده شود «خنثی و بلا اثر» میماند. و همانطورکه شعار و اِدّعا در چنین وضعی بی نتیجه بوده و نمی تواند به «عمل و واقعیت» منتهی شود، گلایه و انتقاد از مُدعیان و شعار دهندگان نیز فاقد تاثیر و کار کرد خواهد بود، چرا که قضیه از بنیاد خراب و ویران است، و حتی اگر خواست و آرزو هم در «شعار دهندگان» وجود داشته باشد، چیزی و شعــاری مُتحقق نخواهد شد. و ســازمان و تشکیلاتی که روی «عقلیات پایین و روحیات ناتوان» و یا بر اساس مجموعه های «خونی و عشیره ای و باندی» بنا و پایه گذاری شده باشد، قبل از هر چیز اسیر و گرفتار «اعضای عامی و عشیره ای» و خودسر و شخصی  میباشد، و بعد اسیر و گرفتار جامعۀ سنتی و عشیره ای و غیر منضبطی که در آن واقع شده است. و چنین سازمان و تشکیلاتی، به معنـای واقعی کلمه و در همۀ ابعاد و در داخل و خارج خودش، سازمان و تشکیلاتی ناتـوان و گـرفتار و بی اراده است. اینست که نقد و سرزنش احزاب و سازمانهایی که «مبانی عامیانه» دارند و در داخل و خارج خود «ناتوان و بی اراده» مانده اند، و در آنها خبری از «اخلاق حزبی و التزام عضوی» نیست، نه بجاست و نه زمینۀ تجدید نظر برای صاحبان و مسئولان آن وجود دارد.

این وضعیت؛ یعنی مسئلۀ توانایی و ناتوانی (درجا زدن) در رابطه با «استقلال و عدم استقلال»، و همچنین «نزاهت و عدم نزاهت» احزاب و سازمانها نیز صدق می کند، بدینصورت که احزاب و سازمانهایی که «استقلال سیاسی و اقتصادی» ندارند و در ابعاد مختلفی وابسته به «قدرت های دیگر» هستند، و یا احزاب و سازمانهایی از «نزاهت و سابقۀ معقول» بهرۀ زیادی ندارند، حقیقتا توان «تصمیمات و قرارات سیاسی» را از دست داده و اراده ای در این رابطه برایشان باقی نمانده است. اینست که هر تصمیمی در این نوع احزاب و سازمانها، نه بنابر ضرورت و «صلاح ملک و ملت»، بلکه بنابر چراغهای «سبز و قرمز» اربابان و مصادر اقتصادی آنها اتخاذ می شود، و مسئولان و رؤسای این نــوع احـزاب و سازمان ها بیشتر نقش «مجری و پیاده کننده» را بازی می کنند، و در نتیجه هر نقــد و سرزنشی در رابطه با آنها و «تذکر اصول شان» و یاد آوری شعارهایشان، کاری بیهوده می نماید و دردی را دواء نمی کند، زیرا زمینۀ «بازگشت و تجدید نظر» برایشان وجود ندارد و توان «التزام به مبانی» و اِعمال شعارهایشان را از دست داده اند. بگذریم از احزاب و سازمانهایی که «من البدایه» توسط قدرتهای خارجی بوجود آمده و دست نشاندگان آنها محسوب می شوند. اصلا اینها را دیگر نباید بحساب آورد، زیرا آنها «ساخت خارج» و آثار استعمارگران و جای پای مداخلات اجانب هستند. بنابر این، یک سازمان و تشکیلات، برای اینکه توانا به «حفظ اصول خود» و مُلتزم به «شعارهایشان» باشد، مبانی زیر اجتناب ناپذیر می گردند: ۱- توان روحی و عقیدتی (اعتماد به نفس و ایمان به اصول). ۲- توان عقلی و فکری (فهم اصول و شعائر و قناعت به اجرایشان) و ۳- توان تشکیلات و سازماندهی (وجود سازماندهی بین اعضاء و حضور فرهنگ تشکیلاتی در داخل حزب و سازمان - حفاظت و نگهداری استقـلال سیاسی و اقتصادی در خارج حزب و سازمان). در غیر اینصورت، هر حزب و سازمانی که بوجود آید، در داخل و خارج خود «ناتوان و درمانده» خواهد شد، و توان التزام به اصول و مبانی و امکان عمل به «شعارهای اعلام شده» را نخواهد داشت. و در رابطه با سازمان موحدین آزادیخواه نیز باید به صراحت بگوییم: این سازمان مثال رسایی از احزاب و سازمانهای فکری - سیاسی است که روی پایه های «جدید توحیدی» تاسیس گردیده و از «وضع موجود» عبور کرده است، و بل وضع جدید را تجربه نموده و اصلِ «از خود شروع کن» را مبنای حرکت تشکیلاتی خود کرده است، اصلی که بدون آن کاری نمی توان کرد؛ چرا که فساد اصلاح نمی آورد؛ بلکه این سلامت و صالحیت است که اساس رشد و اصلاح می گردد، و اصلی که روی این آیۀ تـوحیدی استوار شده است: أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (بقره - ۴۳): «آیا مردم را به خیر و خوبی دعوت میکنید؛ اما خود را فراموش میکنید؟! و این در حالیست که شما قرآن خوان و آشنا به قوانین توحیدی هستید؛ پس آیا تعقل نمیکنید که چنین روشی چقدر بیجا و بیفایده است؟!». و همین است که میتوان اِدّعا کرد: سازمان موحدین آزادیخواه ایران در اصول و مبانی یک سازمان و تشکیلات «طراز نوین» و حامل مُشخصات روحی و عقلی و تشکیلاتی تواناست؛ و این تبیین هم به مناسبت شانزدهمین سالگرد تأسیس آن ارائه شده است. هر چند باید دانست که در میدان عمل و اجراء، همۀ احزاب و سازمانها با مُجتمَعی مُشابه و با «فرهنگ و سُننی مُشترک» روبرو هستند؛ لکن نحوۀ تعامل با آن مختلف می باشد؛ امری که ناشی از مبانی مُختلفِ احـزاب و سازمانــها و نحــوۀ مبارزه آنها و اهـــداف متفــاوت و احیانا دور از یکدیگر است.

اما آنچه عجیب می نماید؛ و خاصتا در جوامع اسلامی بسیار ذهنی و خیالی شده است (و در نتیجه مردمان اندکی میتوانند بدان باور نمایند)؛ تحقق اهــداف و برنامه هایی است که فــوق فساد و باندبازی و تبعیضات اعــلام میشود؛ و این در حالیست که جوامع اسلامی می بایست اهل حق و عدالت بوده و فسق و فساد و تبعیض برایشان تحمل شدنی نباشد. اما حقیقت مسئله اینست که: اهداف و برنامه های صالحانه و توحیدی (فوق فسق و فساد و تبعیض) خیالی و غیر قابل اجراء نیستند؛ بلکه این جوامعِ اسلامی اند که در سایۀ استبــداد قــرونی و غرقِ در ذلت و انحطاط؛ همه چیز برایشان ذهنی و خیالی شده است. و طبعا آیات عالی قرآن نه بوسیلۀ افراد و جوامع مسلوب الاراده و ذلیل، بلکه با افراد و جوامع بلند همت و با شخصیت متحقق میشود؛ همان افراد و جوامعی که مصداق و مظهر این آیۀ توحیدی باشند: وَ لَا تَهِنُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (آل عمران - ۱۳۹): «سستی به خرج ندهید و محزون و دل تنگ مشوید؛ و شما مردمی عالی و برتر هستید؛ اگر اهل ایمان و اسلامیت باشید». آری؛ اهل توحید و اسلامیت به کمتر از حق و عدالت راضی نمی شوند؛ نه اینکه آن را ذهنی و خیالی و ناممکن تصور کنند؛ و مؤمن حقجو معتقد است که: فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ (یونس - ۳۲): «بعد از حق و عدالت بجز گمراهی و خیالات چه چیزی وجود دارد». پس این اهــدافِ بر حــق و عـــادلانۀ تــوحیدی و انسانی نیستند که خیالی و ناممکن شده اند، بلکه این افراد و جوامعِ استبداد زده و منحط هستند که مسلـــوب الاراده و پوشالی گردیده و در وصول به هر هدفی ناتوان شده اند.

سازمان موحدین آزادیخواه ایـران
۱۱ جمادی الثانی ۱۴۲۸
- ۵ تیر ۱۳۸۶