بسم اللّه الرحمن الرحيم

جوامع اسلامی؛ و سیاست و حکومت الحادی!

دو اصل بديهى و حتى طبيعى (که تقریبا همۀ بشريت در حقانيت و اصالت و ضرورت آنها اتفاق نظر دارند)، يکى شناختِ چيزى و امری (اعم از فکر، اشياء، انسانها، جوامع و......) از طريق مراجعه به خود آن چيز است، مراجعه ای که موجب کشف واقعيت و حقيقت آن می شود و راه درک و فهم آن سهل و هموار می گردد، و ديگرى حاکميت بر خود و استقلال انسانها و جوامع بشری می باشد، حاکمیت و استقلالی که اراده و خودمختارى در پى می آورد. و به عبارت ديگر اين دو اصل اساسی عبارتند از:

١- فهم و شناخت چيزى از طريق خودش: مثلاً اگر بخواهيم فکرى، يا انسانى، يا جامعه اى، يا حيوانى، يا جمادى را بشناسيم بايد مستقیما به خــود آنهــا مـراجعه کنيم، تا شناخت و فهم شان ميسر شود، و این یعنی شناخت چيزى بوسيلۀ خودش و از طريق خودش. و عکس اين روش عجيب و نامعقول می نمايد، بدین معنا که مثلا بخـواهيم از طريق شناخت انسانها به درک و فهم جمادات! نائل شويم، يا بوسیلۀ شناخت مکاتب مادى به شناخت مکاتب توحيدى! دست پیدا کنیم، يا از زبان اسلام ستيزان و رسانه های استعمارى به شناخت اسلام و نحوۀ ديندارى اسلامی! برسیم، و یا اینکه از راه شناخت گله هاى حيوانى به فهم جوامع بشرى! نائل گرديم.

٢- مفهوم حاکميت بر خود هم بدین معناست: يک انسان، يک خانواده، يک گروه، يک جامعه و...... با خود و سرزمين خود و اموال خود و فرهنگ و عقايد خود رابطۀ متقابل و معنادارى داشته باشد و امکان خدمت به رشد و تکامل متقابل در ميان آنها موجود باشد، و براى تحقق اين هدف، اراده، استقلال، و توانايى لازمه بوجود آید. و مشخصاً رابطۀ يک جامعه با فرهنگ و عقايد خودش بر مبناى اين دو اصل اساسی چنين می شود: يک فرهنگ و عقيده بايد حاکم بر پيروان و جامعۀ خود باشد، کمااینکه يک جامعه بايد فرهنگ و عقيدۀ خود را به نحوى که خودش آن را مى فهمد و به نحوى که مايۀ نجات و رشد خودش می گردد اجراء نمايد.

حال مسئلۀ اسلام و مسلمين: اسلام چيست؟ چه اصول و فروعى دارد؟ وظايف و حقوق پيروانش چيست؟ و بعدا چگونه می توانيم به جـواب اين مسائل دست یابیم و آنها را بفهميم؟ آيا راه بديهى و طبيعى جواب آنها و فهم آنها و کسب شناخت در رابطه با آنها  مراجعه به قرآن و سنت مسلم پيامبر اسلام و تاريخ اسلام و مسلمين نيست؟ و بعدا چه فکر و مکتب و عقيده اى بايد «بر مسلمين و جوامع اسلامى» حاکميت داشته باشد؟! آيا حاکميتِ فکر و فرهنگ اسلامى بر مسلمين و جوامع اسلامى و سرزمينهايى که مسلمين در آن زندگى میکنند، يک اصل بديهى و طبيعى نيست؟ آيا اگر فرهنگ و عقيده اى بر افراد و جامعه اى غير از پيروان خودش حاکميت پيدا نماید و آنها وادار به اِعمال و اجراى قوانين آن فرهنگ و عقيده شوند، کارى تحميلى و ضد بشرى و مخالف خواست آن افراد و اجتماع صورت نگرفته و آن فرهنگ و عقيده براى آنها بيگانه و غريبه نيست؟ همچنين آيا حکومتِ افراد و دستجاتى  بر فرهنگ و عقيده اى که آن را قبول ندارند و بجاى «اجراء و شکوفایی و توَسُع آن» بر اِنزواء و اضمحلال و نابودی آن تلاش ميکنند (و اصلا فرهنگ و عقيدۀ ديگرى را که مخالف آن ميباشد ترويج و اجراء ميکنند) کارى تحميلى و ضد طبيعت آن فرهنگ و عقيده نيست؟ به عبارت روشنتر، چرا يک گروه اسلامى و يا يک رهبر مسلمان بايد بر غير مسلمين و کسانى که فرهنگ و عقيدۀ اسلامی را قبول ندارند حکومت نمايد؟! يا چرا يک فرهنگ و عقيدۀ غير اسلامى بايد بر مسلمين و جامعۀ اسلامى حکومت کند؟! همچنين چرا بايد «کفار، منافقين، مشرکين، فاسقین و.......» بر مسلمين حکومت نمايند، اما نبايد مسلمين بر جامعۀ اسلامى حکومت کنند؟! آيا نبايد مسلمين بر مسلمين حاکميت داشته باشند؟! (حاکميت برخود). چرا قرآن و سُنن مُحمدى نبايد قوانين جوامع اسلامى و حاکم بر آن باشد؟! وقتى که اعتراف به قوانين اسلامى اجتناب ناپذير ميشود، آيا ميتوان آنها را از مسلمين و زندگى آنها جدا ساخت و گفت که اسلام نبايد بر مسلمين حاکم باشد؟! و بنابر زورگویی و سلطه گری دين اسلام و آيات قرآن را از صحنۀ زندگی حذف کرد؟!

بعدا و بدنبال این امور اساسی: آيا شناختِ دین توحیدی اسلام بايد در سایۀ مراجعه به دشمنان تاريخى آن حاصل شود؛ يا در سایۀ شناخت قرآن و سنتِ نبوی و اصول عقلی و قوانین علمی؟! و از همه بدتر اينکه چرا پيروان و راهروان یک مکتب و مَنهج باید فهم و شناخت خود در رابطه با مکتب و منهج خویش را از طريق دشمنانِ بدخواه اخذ نمایند؛ خاصتا وقتی که دین عظیم توحید و مکتب اسلام در میان باشد؟! دشمنانى که هیچ هدف خيرخواهانه ای براى بینش و تفکر و عقيدۀ مخالف و پيروانش ندارند. آری؛ کسى می تواند بگويد که بايد اسلام از بين برود و مسلمين باید از دین توحید بيرون آیند و از این منهج برگردند (کمااينکه در اين رابطه نیز بسيار تلاش و کوشش نموده اند). و اما اينکه کسى بگويد نبايد دین اسلام بر جوامع اسلامى حاکم باشد و شعار جدايى دينِ اسلام از سياست و حکومت و اجتماع را سر بدهد و بخواهد «فکر و فرهنگ و عقيدۀ مادى - الحادی» بر مسلمين و جوامع اسلامی تسلط و حاکميت پيدا کند؛ واقعا عجيب می نمايد! و تنها زور استبدادی و سلاحهاى مخرب (همراه با جهل و بى خبرى مسلمين) ميتواند چنين امری را ممکن و ميسر گرداند. همانطور که تا حالا مسلمين و جوامع اسلامی داراى چنین وضعيتی بوده اند، و با زور استبداد و استعمار، اسلام و مسلمين و جوامع اسلامى از يکديگر جدا شده اند؛ و بجایش نظامهاى استبدادى و دست نشاندۀ  استعمارى (که مروج ماديت غربى بوده و دنبال نابودى اسلام و مسلمین هستند) بر ممالک و جـوامع اسـلامی تحميل گشته اند. و مناديان جدايى اسلام از سياست و حکومت و اجتماع و اقتصاد و خانواده و تعلیم و تربیت و....... در پى نابودى اسلام و اضمحلال تدريجى آن هستند؛ نه اينکه جهالت و نفهمی آنها را بدين نتيجه رسانده باشد؟! و نه اينکه آنها تصور نمایند که ماهيت دين اسلام و آيات قرآنى و سنت محمدى چنین اقتضاء می کند و اسلام بايد از همۀ این صحنه ها حذف و بر کنار شود؟! نخیر چنین نیست؛ بلکه اين شعارِ تاریخی و اساسی خواست و آرزوی استعمار و استبدادِ دست نشانده و دشمنان تاریخی اسلام و مسلمين است و در این راستا تلاشهای زیادی به عمل آمده است. و به تأکید مسلمين و جوامع اسلامی باید دشمنان اساسى خود را از طريق اين «طرح و شعارِ اسلام برانداز» شناسایى کنند.

و اما ادعای اسلام ستیزان مبنی بر جدایی اسلام از سياست و حکومت؟! آنها باید جواب بدهند که چنين موضعی را با تکیه بر چه چیزی اتخاذ کرده و آن را از چه منبعی استخراج نموده اند؟ آيا براى چنين قضیۀ حساسى نبايد به قـرآن (به مثابۀ مصدر اسـلام) مراجعه کنيم تا ببينيم آيا دین اسـلام واقعا بايد از سياست و حکـومت جدا باشد يا نه؟! آيا اين حُکم با تکيه بر قرآن و سنت نبَوی و تاريخ مسلمين صادر شده؛ يا مصدر اين ادعا مراکز استعماری و عُمال استبدادى و دشمنان سلطه گر و غارتگر هستند و بنابر دسایس مخرب سياسى و جاسوسى و در ميدانِ «جنگ و محاربه با اسلام و مسلمين» بدان رسيده اند؟! در این رابطه و قبل از هر چیز باید به قواعد فوق الذکر مراجعه کنیم و دین اسلام و ماهیت حقیقی آن را بالضروره از خود اسلام و مشخصا از قرآن اخذ نماییم و آن را مصدر شناخت خود قرار دهیم. و در این راستا اگر به اصول قرآنی مراجعه کنیم کار ما آسانتر و مسئله را از مناقشه روی موضوعات دیگر خارج خواهد کرد. یکی از اصول دین اسلام و بلکه اصل الاصول آن همانا اصل توحید است: بدین معنا که قرآن مُبین همه چیزها را به الله و خالق عالم منحصر میکند و مرجع بشر را تنها الله میداند و توجه به غیر الله را شرک و کفر اعلام می دارد، و هر حکم و مرجعی غیر الله را جاهلی و باطل تلقی میکند. و مثلا در آیۀ ۵۹ سورۀ نساء این حقیقت (و حصر اطاعت و مرجعیت) را چنین ابلاغ مینماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا: «اى کسانی که ایماندار شده اید از الله و فرستادۀ او و صاحبان امرى که از خودتان هستند اطاعت کنيد. بعد از اين اگر روى چيزى نزاع و اختلاف پيدا کرديد آن را به قرآن و رسول برگردانید {و بر اساس آنها نزاع و اختلافات خود را حل و فصل نماييد}، اگر واقعاً به الله و روز آخرت ايمان آورده ايد. اين بهترين راه براى شماست و داراى نتيجه و سرانجام بهتر است». حال اگر اين آيه را عملى کرديم و من جمله براى مسئلۀ دولت و حکومت و سياست و اقتصاد و تعلیمات و..... و خاصتا برای نحوۀ تعیین رهبری مسلمین (که باید از خودشان و بل افضلترین آنها باشد) به قرآن و سُنن اسلامی مراجعه کرديم، آنگاه بقیۀ امور و همۀ ادعاهای اسلام ستیزانه و همچنین این قضيه مُشخص میشود که: آيا اسلام و مسلمین بايد از سياست و حکومت و از سيادت و سرورىِ جوامع اسلامى جدا باشند؛ يا مکاتب و مناهج غیر اسلامی و بى دينانی که اصلا با اسلام و مسلمین بیگانه اند و حتی دشمن آنها بحساب می آیند؟! آری؛ جدايى و برکنارى از سياست و حکومت و دولت (و يا حضور در آن و تسلط بر سياست و حکومت و دولت) اصلى کليدى است و ابداً نمی توان از آن غافل ماند، زیرا حيات و مَمات و هست و نيست یک امت و اجتماع و مشخصا وطن و دين و اقتصاد و فرهنگ و ميزان پيشرفت و ترقى آن در گروِ «ماهيت سياست و حکومت و دولت» و سرنوشت آنهاست و هيچ کس و هیچ مردمی نميتواند آن را ناديده بگيرد. و اصلا بهمین خاطر است و بنابر اهمیتِ عظیم سیاست و حکومت و دولت است که دخالت در آنها برای افراد مردم خطرآفرین بوده و سلطه گران استبدادی همیشه جامعه را از دخالت در آنها بر حذر داشته و ترسانده اند. بگذريم از اينکه دورى گزیدن از سیاست و حکومت و سپردن سرنوشتِ «ملک و ملت و دیانت» به مستبدين و سلطه گران و خيانتکاران هميشه از دخالت در آنها و فعال شدن در امر سياست و حکومت و مملکت دارى خطرناکتر بوده است. و حتی باید گفت: بشريت قربانى عدم دخالتِ جدى و همگانى در امر سیادت و سروری و در اين ميدان سرنوشت ساز است.

اگر صریحتر و با اصطلاحات قرآنى در رابطه با پیوند و جدايىِ اسلام و مسلمين از سياست و حکومت و دولت و مشخصا از «رهبری و سیادت و سروری» بحث کنیم بايد بگوييم: آيا سرنوشت، هست و نيست، ملک و مال، سرزمينهاى مسلمين، و دين اسلام بايد به دست مسلمين باشد؛ يا به دست دشمنان آنها و کفار و مشرکين و منافقين؟! آيا اسلام و مسلمين بايد اختيارشان بدست خودشان باشد يا اینکه سرنوشت آنها باید در اختيار کفار و مشرکين و منافقين قرار گیرد؟! آيا اسلام بايد بر جوامع اسلامى حاکم باشد يا کفر و بى دينى؟! آيا عناصر مؤمن و مسلمان باید بر جوامع اسلامى حاکم باشند يا اینکه عناصر بى دين و مشرک و منافق باید بر اسلام و مسلمين حکمروایی نمایند؟! آيا افکار و عقايد و مکاتب ضد اسلامى و دنیاپرستانه باید بر جوامع اسلامى حاکميت داشته باشد؟! (همان جدايى دين از سياست و حکومت و دولت)؛ يا اينکه فکر و عقيدۀ اسلامى بايد در جوامع اسلامى حاکميت داشته باشد و بوسيلۀ حاکمان منتخب و امين و مسلمان اجراء شود؟! (همان حضور و دخالت اسلام و مسلمین در امر سياست و حکومت). آيا اسلام از سياست و حکومت جداست؛ يا دشمنان اسلام میخواهند چنین باشد! و در پی آنند که اسلام و مسلمین را کلا از صحنه دارى و رهبرى بشریت جدا سازند و بر آنها انزواء و خانه نشینی و بی خاصیتی تحمیل نمایند؟! بالاخره قضیه از چه قرار است و حقیقتِ مسئله چیست؟! براى جواب بدین سؤال اساسی به قرآن مُنزَل (به مثابۀ مرجع اصلی اسلام و اسلامیت) مراجعه می کنيم، تا ماهيت دين اسلام را در اين رابطه بهتر درک نماييم و حقیقت رابطۀ اسلام و سیاست و حکومت و رهبری را از خود قرآن اخذ و دریافت نماییم. قرآنی که همۀ مسلمين و غیر مسلمین در مصدریت و مرجعیت آن اتفاق نظر دارند و هر کسى آن را قبول نداشته باشد از دين اسلام خارج می شود.

قرآن حکیم بصورت بسیار شفاف و روشن (و در آیات متعددی) مسئلۀ حُکم و حاکمیت و قوانین حاکم بر مسلمين و جوامع اسلامى را چنین فیصله میدهد: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ (۴۰ - يوسف): «غير از حکم و قانون الله هيچ حکم و قانونى لايق پذيرش و قابل قبول نيست. مقرر شده که غير از الله و احکام و قوانين او، چيزى مورد اطاعت و پرستش قرار نگيرد، اینست دین محکم و پایدار». إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ (نساء - ۱۰۵): «ای محمد؛ به تأکید ما قرآن را بر پایۀ حق و عدالت بسوی تو نازل کردیم، تا بر اساس آن و چنانکه مد نظر الله است بین مردم حکم و قضاوت نمایی». يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ (نساء - ۵۹): «اى اهل ايمان و اسلام، از الله و رسولش و از حاکمانى که از خودتان (مسلمين) هستند، اطاعت و پيروى کنيد». وَ مَااخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِن شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ (شوری - ۱۰): «هرگاه در امری اختلاف نظر پیدا کردید؛ پس حکم و قضاوت آن بسوی الله بر می گردد». أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ (مائده - ۵۰): «آیا حکم و قوانین جاهلی و غیر تـوحیدی را میجویید؟! و چه حکم وقانونی بهتر از حکم و قانون الله برای اهل یقین و ایمان است؟!». و این یک امر بدیهی است؛ زيرا کسى که مسلمان است بايد از الله و قوانین توحیدی و از سیره و منهج رسول و از حاکمان هم دین و هم مسلک خودش (که مُنتخب و مورد رضايت باشند) تبعيت و اطاعت نماید، نه از فکر و فرهنگ غير اسلامى! و يا از کسانى که جز نابودى فورى یا تدريجى اسلام و مسلمين را در نظر ندارند. أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا، وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَىٰ مَا أَنزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا (نساء - ۶۰ و ۶۱): «آيا نمى بينى آنهایی که به زعم خود به قرآن و کُتُب توحیدی ماقبل ايمان آورده اند، اما ميخواهند طاغوت (محاکم غير توحيدى) را مرجع حکم قرار دهند؟! در حالى که به آنها امر شده که به طاغوت {محاکم غير توحيدى} کافر شوند و آن را انکار نمایند. اينست که شيطان ميخواهد آنها را در گمراهى عميقى فرو برد. و زمانى که به آنها گفته شود بياييد بسوى ما انزل الله {قرآن} و بسوى رسول الله {و پذیرش مرجعيت آنها}، مى بينى که منافقين {مدعيان دروغين} در ميدان عملا سرباز می زنند و از اطاعت امتناع می ورزند و مانع مرجعيت و حاکميت الله و رسول مى شوند». وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (مائده - ۴۷): «و کسانى که بر اساس بما انزل الله {آيات قرآن} حکم و حکومت و فرمانروايى نمیکنند، پس آنها فاسق هستند». وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (مائده - ۴۵): «و کسانى که بر اساس بما انزل الله {آيات قرآن} حکم و حکومت و فرمانروايى نمیکنند، پس آنها ظالم هستند». وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ (مائده - ۴۴): «و هر کسى بر مبنای آنچه الله نازل کرده {قرآن} حکم نکند و فرمان نراند از کافران و انکار کنندگانِ اسلام است». اين آيات و صدها آیۀ ديگر (که مختص قانون و حکم و حکومت توحیدی هستند) بيانگر توحيد الوهيت و توحید عبودیت و محصور شدن در نظم و نظام توحیدی ميباشند، آیاتی که قانون و حکم و حکومت را به اللّه و قوانين تشريعى و تکوينى او منحصر می سازند و در این رابطه از ماوراى او سلب مشروعيت می کنند. و اصلاً توحيد الوهیت يعنى اينکه: «فقط الله قانونگذار است، و بجز قوانین توحیدی هر قانونی باطل و غیر قابل پذیرش میباشد، تا جایی که هر قانون و حکمى غير از قانون و حکم الله شرک و بت پرستى بحساب می آید، و حاکمى که قانون الله را اجراء نمى کند طاغوت تلقی می شود. و مشخصا طاغوت کسى و مصدر و مرجعی است (که خارج از نظم و نظام توحیدی) بر مردم حاکم گردیده و بشريت را به قوانین غیر توحیدی امر و مجبور میکند. اینست که: «انحصار حکم و امر و قانون در الله و در قوانين تشريعى و تکوينى او» همان توحيد الوهيت و توحید عبادت و اطاعت است، کمااینکه: انحصار خلق و خلقت در الله همان توحيدِ ربوبيت و آفرينش است. بنابر اين، و بر اساس آيات مذکور (بدون نیاز به شرح و بحث) مشخص ميشود که اسلام و قوانين اسلام و اسلامیت، نه تنها از سياست و حکومت و دولت جدا نيست، بلکه حکمت بعثت توحیدی براى تعیین ماهیت سياست و دولت و حکومت و زندگی بشریت در سایۀ حاکميت توحيدی بوده است، کمااینکه دوران چهل سالۀ صدر اسلام (دورۀ نبوت و خلافت راشده) مصداق عینی این حقیقتِ مسلم می باشد. و اما عکس آن و منع اسلام و مسلمین از سياست و حکومت و ممنوعیت آنها از حاکميت بر مقدرات خویش و دخالت در سرنوشت مملکت و مجتمع (بنابر قوانین توحیدی و آیات قرآنی - وحی تشریعی و تکوینی) عین کفر و الحاد و اسلام ستیزی است، و چنین ظلم فاحشی برای هیچ مسلمانی قابل تحمل نمی باشد.

پس دین توحیدی اسـلام براى حاکميت و قضاوت و فیصله بخشیدن آمده است؛ نه اينکه مسلمين تحت سلطۀ کفار و مشرکين و منافقين باشند! و اَعدای اللّه و رسول و مؤمنین هم مفسر و تبیین کنندۀ اسلام و اسلامیت؟! و معنای اصلی اسلام و اسلاميت عبارتست از: آزادى بشريت از چنگال سلطه گران و بندگى بندگان و قرار گرفتن در نظم و نظام توحیدی و تن دادن به بندگی خالق عالم و خالق بشر. اصلاً زیر سلطۀ اربابانِ متفرقه و ظالمانِ سلطه گر توحيدى وجود ندارد، اسلامیتی وجود ندارد، و نمی تواند وجود داشته باشد. اسلامیت يعنى در حيطۀ قانون الله زيستن و از سلطۀ غير او بيرون بودن. و تحت سلطۀ غير از الله زيستن شرک است و هيچ مسلمانى که پيام توحيد به او رسيده باشد آن را تحمل نمى کند. زمانى اسلام  و اسلاميت وجود دارد که «بشريت برادر يکديگر باشد و کسى تحت سلطۀ کسى نباشد»، و تنها يک خدا وجود داشته باشد و آنهم الله رب العالمين است، و يک قانون حاکم باشد و آنهم قانون جاودان الله یعنی قرآن است (که در سايۀ اجتهاد در زمان و مکان تطبيق و به اجراء در می آید). و آن فهم و اجتهادی از قرآن حاکميت مى يابد که مورد تأييد اکثريت مسلمين قرار می گيرد. بنابر این، مسلمين نه تنها نبايد تحت سلطۀ کفار و مشرکين و منافقين باشند و بدان رضايت بدهند، بلکه بايد براى زوال کفر و شرک و نفاق مبارزه و تلاش کنند، و در صورت زورگويى آنها، مسلمين (در صورت امکان و توانایی) باید دست به جهاد مسلحانه بزنند. و گرنه اين چه اسلام و اسلامیتی است که کفار و مشرکين و منافقين آن را به مسلمين تعليم بدهند و ماهیت و ابعاد آن را تعیین نمایند؟! اين چه مسلمانى است که «تحت سلطۀ کفار و مشرکين و منافقين است» و خم به ابرو نمی آورد؟! و اصلا تحت سلطۀ دشمنان اسلام و مسلمين (که ذاتا صد فی سبیل الله هستند) چه کارى ميسر و حل و فصل می شود؟! آری، آنهایی که تسلیم زیر سلطگى در نظامهای طاغوتی و غیر توحیدی می گردند، شکی نمی توان داشت که «الله و قوانین توحیدی و انسانیت» را رها کرده و تن به بردگى سلطه گران و شرک و بت پرستی داده اند. البته اين مسئله که چه اسلامیتی و چه برداشتى از اسلام بايد حاکميت داشته باشد چيز ديگرى است، و اين مهم تنها از طريق «آزادى و مردمسالارى و کثرت گرايى» قابل حل میباشد. و بالأخره اين مردم مسلمان هستند که تصميم مى گيرند چه گرايشى و چه برداشتی بر آنها حاکميت داشته باشد، و  به تأکید از یک موضع توحیدی، هيچ روش و برداشتى را نمى توان بر مردم تحميل کرد. و اگر چنين چيزى پيش آمد، اين عین استبداد و نظام استبدادى است، که مايۀ سرکوب و متلاشى کردن دين و مجتمع و مملکت می شود، و آخرش هم سر از جنايت و خيانت و وابستگى و حتی شرک و کفر در مى آورد؛ و به حاکميت طاغوتهاى مطلقه و سلطۀ انسان بر انسان منتهى می گردد.

آری؛ اَجانب سلطه گر و عُمّال دست نشاندۀ آنها در جهان اسلام (که مصادیق عینی کفار و مشرکين و منافقین هستند) براى مسلمين تعيين می کنند که چه بايد بکنند و چه نکنند! و چه ماهیتی داشته باشند و چه ماهیتی نداشته باشند؟! و اين آنها هستند که به مسلمين ميگويند که در خانه هاى خود بنشينيد و بی تفاوت بمانید و ما هم بر شما حکومت می کنيم؟! چون دين اسلام از سياست و حکومت جداست؟! و طبعا آنها خوب می دانسته اند که در مقابل جوامع مفلوک و بیچاره اى قرار گرفته اند که چندان فهیم نیستند و يا توان مقابله با استعمارگران غاصب و عُمال استبدادی و مسلح آنها را ندارند. و گرنه (لااقل در جهان اسلام) چه مسلمانی نمی داند که پيامبر و صحابۀ رسول «اهل حکومت و جهادگری و مقابله با کفار و مشرکين و منافقين» بوده اند؟ و کدام مسلمان است نداند که سیاست و جهادگری و حکومتداری و مقابله با کُفر مسلح و اسلام ستیزی حربی جزو مُسلّمات قرآنى و از واجبات توحیدی و یک سنت محمدى است؟ آيا کسى ميتواند بگويد من مسلمان هستم اما ميدانداری و جهادگرى محمد و صحابه اش را نشنيده ام؟! اصلاً جهاد براى چيست؛ اگر براى بيرون آمدن از سلطۀ کفار و مشرکين و منافقين نباشد؟! اگر مسلمين در مقابله با استعمارگران و اشغالگران کافر و غارتگر و نظامهاى استبدادى (که اسلام و مسلمين را تحت سلطۀ برده آفرين در آورده اند) جهاد نکنند؛ پس جهاد و مقابلۀ حداکثری و مسلحانه براى چيست و براى چه چيزى مقرر شده است؟! اینست که استعمارگران غاصب و نظامهاى استبدادى و دست نشاندگان آنها شعار جداسازى اسلام و مسلمين را براى خانه نشين کردن آنها عَلَم کرده اند؛ و همين است که حالا در اکثر ممالک و جوامع اسلامى! تشکيل احزاب و جماعات و سازمانهاى اسلامى و اسلام خواه، ممنوع و غیر قانونی! اعلام شده است. و در همان حال تشکيل «احزاب و جریانات و سازمانهاى اسلام ستيز، کافرکیش، نژادپرست، غرب زده و.......» نه تنها مانعى و رادعی ندارد، بلکه تقويت هم می شوند؟! البته کار آنها از تقويت گذشته است و به احزاب حاکم و همه کاره و انحصارگر تبديل شده اند؛ و اصلا این تنها موجوديت آنهاست که تحمل می شود؟! آیا اینهم هم شد ديندارى و مسلمانی و اسلاميت؟! اين ننگ و بردگى و خفت و رذالت است؛ نه ديندارى و نه مسلمانی و اسلاميت. اين وضعیت قطعاً تدوام نخواهد داشت، و با بيدارى مسلمين اين وضع فاسد و استبدادی رو به زوال و نابودى خواهد نهاد، همانگونه که حالا و به شیوۀ تدریجی شاهد اين تغيير هستيم. آری؛ دوران انقلابيگرى و صحنه دارى مسلمين آغاز شده است، و نه تنها به خواست استعمارگران اجنبی، اسلام و مسلمين از سياست و حکومت و دولتداری جدا نخواهند شد، بلکه اسلام و مسلمين (باذن الله) در مرکز سياست و حکومت و دولت قرار خواهند گرفت و سرنوشت دين و جوامع و ممالک خود را به دست خواهند گرفت و آنها را از چنگال اجانب استعماری و استبدادی آزاد خواهند ساخت، و به تبع آن، مسلمين در عزت و استقلال و آسايش خواهند زيست. و طرح استعمارى و استبدادیِ «جدايى اسلام از سياست و حکومت = جداسازى اسلام و مسلمين از سياست و حکومت و دولت» که براى خانه نشين کردن مسلمين و حذف اسلام از صحنۀ سياست و اجتماع علم شده است، به گورسپرده خواهد شد و حاکميت دين الله برقرار خواهد گشت، و الحق دين الله و اُمت واحدۀ اسلامى شايستۀ پيروزى است.

در رابطه با بى دينى و الحــاد و اسلام ستیزی، نيازمند بحث بيشترى هستیم (تا خواننده مطلب را بهتر دريابد). قبل از هر چيزی بايد دانست که دين يعنى: راه و روش، عقیده و مسلک، جزاء و پاداش. اما از منظر اسلام ستیزان و مشخصا در رابطه با موضوع «دین و سیاست و حکومت»، دين يعنى اسلام و بى دينى يعنى غير اسلامى، ديندار يعنى مسلمان و بى دين يعنى غير مسلمان. و منظورِ اسلام ستيزان و استعمارگران و نظامهاى استبدادى از دین و دینداران همانا «اسلام و مسلمين» هستند. چون دين ديگرى وجود ندارد که جدايى و عدم جدايى آن از سياست و حکومت مطرح باشد، و پيروان دينى غير از مسلمين وجــود ندارند که خواهان حاکميت قوانين دين خود باشند، و اصلاً بجز اسلام دينى نداريم که لايق صحنه دارى و  استحقاق حاکمیت بر جوامع بشری را داشته باشد. اينست که در عصر ما دين يعنى اسلام؛ و جدايى دين از «سياست و حکومت» يعنى حذف اسلام و مسلمين از صحنۀ فعالیت سیاسی و اجتماعی و خانه نشین کردن آنها. کمااینکه بى دينى يعنى بى اصولى، بى دينى يعنى ماديت و خودپرستى، بى دينى يعنى قساوت و درندگى، بى دينى يعنى ماکياولت و حيله گرى، بى دينى يعنى نفى انسانيت و اثبات حيوانيت، بى دينى يعنى اينکه بشريت عبد سلطه گران و استبدادیان و استعمارگران و غارتگران و ارباب متفرقه باشد و بردگى آنها را تحمل نماید». و در نتیجه اين بى دينى است که بايد از «سياست و حکومت» جدا و طرد شود و مانند مرضى مصيبت زا و فاسد کنندۀ روح و روابط بشری محــو و زائل گردد، نه دين و نه اصول زندگى بشرى و نه توحيد و نه اخلاق و نه ارزشهاى انسانى و خدايى و نه معنويتى که بشر بوسيلۀ آن بشر است. و عقل بشری و قوانين تشريعى و قوانين تکوينى (که مخلوق خالق بوده و  پایۀ جهان هستی و زندگی بشری هستند) بايد مبنای مملکت و دولت و حکومت در جامعۀ بشرى قرار داده شوند و در سايۀ آنها «سياست و حکومت حقانی» و «دولت انسانى و مردمى» ايجاد گردد. و طبعا این کاری است که موحدین آزادیخواه مصرانه دنبال آن هستند و مبنای حرکت عقیدتی و سیاسی آنها را تشکیل میدهد. آخر چرا و چرا باید مُلحدِ بی دین، کمونيست بی خدا، يهودی کنیه توز، مسیحی صلیبی، مجوسی نژادپرست (و هر آنکه غیر اسلامی است!) بر مسلمين حاکم باشد و نظام حکومتیِ مسلمين بر پايۀ قوانين غير اسلامى و ضد اسلامى تشکيل شود؟! آيا مسلمين بنابر آزادى و آگاهى و انتخاب خودشان چنين حکومت و حاکمانى را خواهند پذيرفت؟! بديهى است (و خيلى هم واضح است) که هيچ نوع مسلمانى و هيچ نوع جامعۀ اسلامى به «اختيار و انتخاب و آزادى خودش» چنين چيزى را نخواهد پذيرفت. و همين است که اگر در هر جامعه ای از جوامع اسلامى انتخابات آزادانه برگزار شود، تمامى نظامها و حکومتهاى بى دين و خائن و عامل استعمارگران سقوط خواهند کرد، و حتى ممالک اسلامى هم (با توجه به اينکه بوسيلۀ مرزهاى استعمارى از هم جدا و يا درهم ريخته شده اند) دچار تغيير و تحولات زيادى خواهند شد. بدين صورت بايد تأکيد کرد که در همۀ بلاد و جوامع اسلامى، هر حکومتى که بر پايۀ بى دينى و نفى اسلاميت تشکيل شده باشد و هر حاکمى که بى دين و غير اسلامى باشد، حتماً تحميلى، استبدادى، و استعمارى است و با تکيه بر قدرتهاى خارجى و اسلام ستيز و زور سلاح آنها بوجود آمده و دوامش هم ناشى از استمرار مداخلات بشرستيزانه و سلطه گرانه و غارتگرانۀ آنهاست، و اين را همگان می دانند. و خلاصه یک جامعۀ اسلامى، بصورت بدیهی، حکومت اسلامى و حاکم اسلامى و قوانين اسلامى و مرزهاى اسلامى ميخواهد. آخر چرا آنچه حاکم بر مسلمين است، باید غير اسلامى و ضد اسلامى باشد؟! در حالیکه نص قرآن حکیم چنین تصریح مینماید: وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ (آل عمران - ۸۵): «هر کسى غير از اسلام دينى را دنبال و از آن تبعيت نمايد از او پذيرفته نيست، و چنين کسى در آخرت جزو زيانکاران خواهد بود».

اينکه جامعه اى داراى مملکت انتخابى و حکومت انتخابى و حاکمان انتخابى و قوانين انتخابى باشد، خيلى معقول و بديهى و پذيرفته شدنى ميباشد. و اين اصل در رابطه با جوامع ديگر هم صدق ميکند، و هر جامعه اى بايد مملکت و حکومت و قانون و حاکمان آن، متکى به خودشان و ناشى از خودشان باشد. و همانگونه که غير از مسلمين و غير از قوانين اسلامى حق حاکميت بر مسلمين و جوامع اسلامى و بلاد اسلامى را ندارد، مسلمين هم حق حکومت و حاکميت بر بلاد و جوامع غير اسلامى را ندارند، و آنها نيز بايد اصول و قيم خودشان بر خودشان حاکم باشد، و آنها نيز بايد حکومت و حاکمان و قوانينشان، ناشى از آزادى و آگاهى و انتخاب خودشان باشد. اصل و اساس و خير و صلاح بشريت در «آزادى و مردمسالارى و کثرتگرايى» است و زمانى مى توانيم به آيندۀ بشريت اميدوار باشيم که همگان اين اصل را قبول نموده و بدان ملتزم باشند. و در رابطه با بى دينى و ديندارى هم بايد هر کس و جامعه اى آزادى انتخاب داشته باشد و انتخاب شده اش را بر اساس فهمى که اکثريت جامعه بدان راضى ميشوند بر خود حاکم نمايد. و بر اساس قرار داد، هر جامعه اى ميتواند در مدت چند سالى که تعيين ميکند، در سايۀ انتخابات آزاد و با حضور جهات و گرايشات مختلف، فهم اکثريت را اجراء نمايد. در يک جامعۀ اسلامى، حاکميت قوانين اسلامى و حکومتى که حاکمان آن از مسلمين صالح و لايق باشند، يک ضرورت اساسى و از واجبات پايه اى است. زيرا تنها در سايۀ قوانين و حکومت و حاکمان اسلامى، آموزش اسلامی، تربيت اسلامى، علوم اسلامى، شخصيت اسلامى، خانوادۀ اسلامى، هنر اسلامى، اقتصاد اسلامى، جامعۀ اسلامى، عرف و فرهنگ اسلامى، اخلاق اسلامى، قضاوت و دادرسى اسلامى، روابط زناشويى اسلامى، اُخوت اسلامى، تعاون اسلامى، حدود اسلامى، حلال و حرام اسلامى، لباس اسلامى، اعياد و ايام اسلامى، تاريخ و تقويم اسلامى، زبان و ادبيات و نامهاى اسلامى، تعطيلات اسلامى، مساجد و مراکز اسلامى، زکات و اوقاف و خيرات اسلامى، حج و رمضان و نماز اسلامى، جهاد اسلامى و....... ميتوانند وجود داشته باشند و رشد و ترقى کنند و جوابگوى نيازهاى عصرى و رشد يابندۀ مسلمين شوند. و مُردگى و يا از مُحتوی بيرون رفتن بسيارى از قوانين و تعاليم اسلامى، ناشى از عدم وجودِ «رهبرى و حکومت و قوانين اسلامى» است. و اصلاً بدون رهبرى و اجتهاد مستمر و اجراى آيات و احکام در اجتماع، اسلامى وجود نخواهد داشت، و اگر هم نامى وجود داشته باشد، جاى تکيه نيست و در زير انزوا و آلودگى به خرافات (همانطور که حالا اينگونه شده است) لياقت يک مکتب زندۀ توحيدى و پيشتاز و راهنما و مشکل گشا را نخواهد داشت، و بجاى گسترش در جوامع غير اسلامى، در جوامع اسلامى هم عقب خواهد نشست.

سازمان موحدين آزاديخواه ايـران

۲۱ ذو القعده ۱۴۲۲ - ۱۵بهمن ۱۳۸۰