بسم الله الرحمن الرحیم

استبــداد خانوادگــــى

استبداد خانوادگى به دليل نامحسوس بودن بسيار خطرناک است، و استبداد خانوادگى ادامۀ استبداد اجتماعى است. اين استبداد متشکل از دو عنصراساسى است: الف- دخالت گسترده، مهار شديد، و خشونت.   ب عاطفۀ کــور و احساس مسئوليت کــور.

الف - دخالت گسترده، مهار شديد، و خشونت:

خانواده، که از ديدگاه توحيدى اسلام، محل تولد، رشد، و ايجاد فرهنگ انسان و کانون حياتى بشريت، و در عين حال، آخرين پناهگاه انسان بحساب مى آيد، در سايۀ روش استبدادى سرپرستان و مسئولان خانواده، که معمولاً شوهر - پدر هستند، ميتواند به خطرناکترين مکان ومخربترين محل براى بشريت مبدل شود، که متأسفانه تاريخ بشريت، بيشتر شاهد استبداد و مخروبۀ مستبدين خانواده بوده، تا مولود و پروردۀ خانواده (خانواده به مفهوم خودش). و منشاء مشاکل اکثريت قاطع بشريت، ناشى از خانواده است، و بشريت بزرگترين ضربه را از خانواده خورده است، و استبداد خانوادگى از همۀ انواع ديگر استبدادى خطرناکتر است. خصوصاً اينکه ساخت وماهيت و تربيت انسانها که از آغاز تا دوران بلوغ نضج و شکل ميگيرد، دوران حساسى را تشکيل ميدهد که با عدم محيط مناسب، کار بشريت که حاصل خانواده اى استبدادى و سرکوبگر باشد، براى هميشه فلج و ناکام است.

مستبدين خانواده (پدر، شوهر) گسترده ترين دخالتها و شديدترين مهارها را در حق زن و فرزندان خود روا ميدارند، و در واقع براى آنها حق استقلال و اظهار وجودى قائل نيستند و موجوديت فعال و متکى به خودشان را تحمل نميکنند، و در صورت سرکشى و عدم اطاعت به خشونت متوسل ميشوند. اما در همان حال که در ابعاد مثبت و ارائۀ ابتکارات و فعاليت خلاق، مانع زن و فرزندانشان هستند، در ابعاد ديگر، زن و فرزندانشان را وِل و رها کرده و آنها را سرپرستى نمى کنند و به مشاکل و رشد آنها کمتر فکر مى نمايند. همان مستبدينى که (پدر- شوهر!!) هميشه و در طول تاريخ بشريت و در ادبيات جهانى و حتى در ادبيات قرآنى، اولين و آخرين پناه و اميد انسانها بحساب آمده اند، بايد و ميبايست، در رابطه با زن و فرزندان خود، نهايت احساس مسئوليت را و حداکثر دلسوزى و فداکارى را به عمل آورند. بگذريم ازاينکه بشريت هنوز هم بهتر از خانوادۀ خونى را پيدا نکرده است، ولو استبدادى هم باشد، ولو اينکه پدر- شوهر، مستبدين خانواده بحساب آيند. گرچه مطلوب قرآن و افکار توحيدى قرآن، خانوادۀ عقيدتى و انتخابى و مبتنى بر فداکارى و اُخوت اسلامى است. چيزى که تا حال مستقر نشده است. مستبدين خانواده معتقدند که زن و فرزندان بايد تابع مطلق و کور فرامين پدر و شوهر باشند، آنها را تعظيم کنند و در برابر آنها بى اراده بوده و بردگانى بيش نباشند، و حتى بسيارى از خانواده ها معتقدند که خدا زن و فرزند را براى خدمت به پدر و شوهر خلق نموده است!!

مستبدين خانواده مانند مستبدين سياسى داراى قدرت مطلقه اند، و با به انحصار در آوردن اقتصاد خانواده، زن و فرزندانشان را به بردگانى بيچاره تبديل کرده اند، و زن و فرزندان جز اجراى دستورات مستبدين خانواده حق ديگرى ندارند. بدنبال به انحصار در آوردن اقتصاد خانواده، مستبدين خانواده، فرهنگ خانواده را نيز به انحصار خود در می آورند، و فرهنگ حاکم بر خانواده، فرهنگ مستبدين خانواده است. و در اينجا نيز زن و فرزندان حق دخالت ندارند و وظيفۀ آنها از ديدگاه مستبدين خانواده، تنها اطاعت و اجراء ميباشد.

گستاخى مستبدين خانواده تا جايى جلو رفته که حتى زن و فرزندان را از حق هر انتخابى سلب نموده اند. از اين هم گذشته، کتابى که خوانده ميشود، سفرى که صورت ميگيرد، افکارى که مورد توجه واقع ميشود، دوستى که دعوت ميگردد، و خلاصه هر آنچه که صورت ميگيرد، بدون توجه به نظر و رأى زن و فرزندان، بايد بنابر نفسانيت و هواى مستبدين خانواده باشد. و از همۀ اينها محسوس تر، قضيۀ ازدواج فرزندان خانواده است، مخصوصاً ازدواج دختران. در اين ميدان هم مانند ساير موارد، فرزندان حق تعيين و تصميم و انتخابى ندارند و اين مستبدين خانواده هستند که در اينجا نيز حداکثر دخالت را ميکنند و بر فرزندانشان همسر و شرايط ازدواج تحميل مى نمايند. البته در بعضى از نقاط حتى دخترانشان را هم ميفروشند و درگذشته اصلاً آنها را ميکشتند. و اکنون هم، اما درمحدودۀ کمترى، کشتار زنان و دختران ادامه دارد.

زن و فرزندان بايد مطيع شوهر و پدر باشند!، اين جزو ارزشهاى مطلق خانوادۀ مستبدين و استبداد خانوادگى و از فرامين الهى آنها بحساب مى آيد. و پدر و شوهر، هر کس و ناکس و بى وجدانى که باشد، بالاخره اطاعت از او واجب است!، و لو عنصر پليدى باشد که همگان در پليدى و عقب ماندگى و بى لياقتى او متفق القول باشند. ولى مجبر مظهر استبداد خانوادگى است. چيزى که مذاهب فقهى سنتى و با پشتيبانى فرهنگ و عرف سنتى و آباء و اجدادى، آنرا تثبيت و حاکم کرده اند. ولى مجبر همۀ اراده ها را نفى ميکند و اعضاى خانواده را که ناچار و مجبورند، به بردگانى زبون و نوکرصفت تبديل ميکند، و کرده است. مهار شديد زن وفرزندان توسط  مستبدين خانواده، بحدى است که استبداد سياسى حاکم هرگز چنين توانى را ندارد، و اين مهار شديد، توسط مستبدين خانواده متحقق گرديده است، مهارى که به تناسب گسترش سلطۀ استبداد سياسى و اجتماعى، گسترش پيدا کرده، و با کاهش آنها عقب نشسته است.

مستبدين خانواده عرصه را بر بشريت تنگ نموده و در خصوصى ترين مکان زندگى يعنى خانواده، سلطه گرى ميکنند، و بدون تأييد مستبدين حتى خروج از خانواده ممکن نيست، مخصوصاً براى زنان و دختران، و اين اوج مهار و در واقع زندانى کردن رسمى اعضاى خانواده است. در بعضى از خانواده ها حتى غذا خوردن، خوابيدن، و لباس زيبا پوشيدن، نزد مستبدين خانواده ميسر نيست، و انجام دادن چنين کارهايى نزد آنها، گستاخى زن و فرزندان بحساب مى آيد و مخالف احترام پدر! و شوهر! قلمداد ميگردد. و کار و مقام پدر- شوهر به جايى رسيده که از او يک طاغوت واقعى بيرون آمده و عملاً جاى خدا را گرفته است و در بعضى از نقاط او را به نسبت فرزندان قبله گاه و به نسبت زن صاحب خطاب ميکنند! و اين واقعيت شوم که حقى براى زن و فرزندان باقى نگذاشته است، جاى تأسف و اندوه بسيار است، خصوصاً در جوامعى که مدعى توحيد و اسلاميت هستند. در حاليکه آنها تنها موظف به اطاعت از الله رب العالمين ميباشند.

اين اوضاع تا وقتى است که اوضاع عادى است و طبق خواستهاى مستبدين خانواده پيش مى رود. اما زمانى که سرپيچى از فرامين مستبدين خانواده صورت گيرد، زن و فرزندان بايد آمادۀ هرگونه برخوردى باشند، از فحش و ناسزا گرفته تا تنبيه بدنى و هتک حرمت و اخراج از خانواده و آواره کردن آنها، بدون اينکه کمترين پول و مالى به آنها بدهند و بدون اينکه پول و مالى داشته باشند و يا وسايل زندگى را با خود داشته باشند، و بدون اينکه از جايى به آنها کمک بشود. آوارۀ بيچاره يا بايد توبه کند و بر اساس هوى و هوس مستبدينِ خانواده زندگى و حرکت نمايد يا بايد با مشاکل بزرگ ناشى از فقر و آوارگى دست و پنجه نرم کند و يا بايد تن به ذلت و رذالتى بدهد که با آن سر و کارى نداشته است.

مستبدين خانواده مانند ساير مستبدين، تحمل آزادى عقايد و افکار اعضاى خانواده را ندارند و در خانواده علايق و هوى و هوس مستبدين است که حاکم مى باشد. در خانواده از آزاديهاى فکرى - سياسى و از اختيار و انتخاب خبرى نيست. آنچه در خانواده بيان ميشود و بدان عمل ميگردد، عقايد و فرهنگ مستبدين است و زن و فرزندان حق آزادى را در نظر و عمل ندارند و آنها در ابعاد فکر و عمل بايد مطيع مستبدين  خانواده باشند. و در اين ميان، زن و دختر که ضعيف تر هستند، بيش از همه قربانى استبداد خانوادگى ميشوند. از ديدگاه مستبدين، زن ضعيفه اى محسوب ميشود که داراى عقلى ناقص و جسمى ناتوان و روحى نازک و لرزان است و حق دخالت در سرنوشت خود را ندارد، و اينها را ناشى از طبيعت او ميدانند. سرنوشت زن د رخانواده هاى استبدادى به هوى وهوس مستبدين وابسته است و در گذشته و حال، سرنوشت شوم زنان، جزو کارثه هاى بزرگ بشرى بوده است. در اين ميان ائمۀ مذهب شرک و ماديت، بيش از همۀ مستبدين، نسبت به زن ظلم و جنايت روا داشته و او را به ضعيفه اى تبديل کرده اند که فلسفۀ وجودى زن، ارضاى شهوات مستبدين و بردگى آنها شده است، و امروزه نيز در غرب، کالاى تجارتى سوداگران پول و وسيلۀ کسب سود بيشتر و جلب مشترى حداکثر گشته، و حتى جسم و اندام او، منبع کسب پول و ماده گرديده است. از ديدگاه مذاهب ارتجاعى و مستبدين خانواده، زن ناقص العقل و ناقص الدين است و لياقت دخالت درسرنوشت خود را ندارد و ازمسئوليتهاى اجتماعى، پيشتازى، و رهبرى براى هميشه محروم شده است.

بشر بيچاره اولين لياقتها و خلاقيتهايش در خانواده هاى استبدادى، سرکوب و دفن و نابود ميشوند. بشر دورۀ بردگى را اول در خانواده طى ميکند، و روح بردگى و سلطه پذيرى اول در خانواده شکل ميگيرد، و بشر اولين تمرينات بردگى و نوکرى را درخانواده انجام ميدهد و عملاً ياد ميگيرد که يا بايد برده باشد يا مستبد، و تصور ميکند که درجهان، جز برده و مستبد، چيز ديگرى وجود ندارد. انسان در نظام استبدادى و مادى و شرک آميز، داراى اين ماهيت ميشود: انسان يا برده است يا درنده. تا قدرت ندارد برده است، همين که قدرت پيدا کرد مستبد ميشود!! اينست که ميگوئيم افراد جوامع استبداد زده، براساس تربيتها و آموزشهاى استبدادى و در سايۀ نظام شرک و ماديت بزرگ ميشوند، و استبداد و شرک و ماديت (بردگى و درندگى) در عمق روح و فکر جوامع استبداد زده نفوذ کرده و در آن جارى ميباشد. بدين صورت: تمام بردگان، استبدادمنش و مستبد هستند، همانگونه که تمام مستبدين، برده منش و برده هستند.

در نظام استبدادى، تمام جامعه، به تناسب سلسله مراتبى که دارند، يا برده و يا مستبد هستند. بردۀ قوى تر از خود و مستبدِ ضعيف تر از خود ميباشند. نسبت به کسانيکه برآنان حاکم و قوى ترند، مستبد و درنده اند، و نسبت به کسانيکه بر او حاکمند و قويترند، بردۀ زبونى هستند که هرگونه سلطه گرى و درندگى آنها را تحمل ميکنند!!، و تحمل درندگى و سلطه گرى آنها را وظيفۀ خود ميداند.

خود ائمۀ استبداد سياسى حاکم که در جامعۀ خود داراى قدرت مطلقه اند و از هيچ جنايتى عليه ملت و مملکت خود دريغ نميکنند و با تمام درندگى، خون فرزندان ميهن را ميريزند و مردم را خوار و ذليل ساخته و به زندان مى اندازند و شکنجه ميکنند، اما همين درندگان جنايت پيشه در برابر حکام دول قدرتمند و استعمارگر، بردگان خوار و ذليلى هستند که انسان از ديدن اين همه برده منشى آنها خجالت ميکشد!!، و آنها در برابر اين احکام، گدايانى هستند که آماده اند تن به هر رذالتى بدهند و حاضرند همۀ گونه هاى درندگى و سلطه گرى آنان را تحمل کنند!!، آرى، در نظامهاى استبدادى و شرک آميز و مادى جز برده و درنده و جز سلطه گر و زير سلطه وجود ندارد.

ب - عاطفۀ کور و احساس مسئوليت کور:

 قبل از هر چيز اين نکته قابل ذکر است که روابط متقابل اعضاى خانواده بسيار پيچيده است، و در اينجا بيشتر عاطفه کور و احساس مسئوليت کور دنبال و  بررسى ميشود:

گويى عاطفه (محبت زياد) و احساس مسئوليت در بين اعضاى خانواده يک پديده طبيعى است و نهاد خانواده و قوانين و ارزشهاى حاکم بر آن جزو قواعد طبيعت و سنن حاکم بر هستى ميباشند. (عاطفه در اينجا به معناى رايج و اجتماعى آنست، و مفهوم روان شناسى عاطفه که بيانگر مشاعر و احساسات و حالات روانى بشر است، مد نظر نميباشد .عاطفه به معناى رايج و اجتماعى آن يعنى محبت زياد و توجه و دلسوزى. و بى عاطفه يعنى بى رحم و قسى القلب و کسى که فاقد احساسات مثبت است).

با مطالعۀ عميق و علمىِ نهاد خانواده و قوانين و ارزشهاى حاکم بر آن، درک خواهيم کرد که چنين تصورى غلط و بى پايه است و ناشى از يک عادت تاريخى و اجتماعى است. نهاد خانواده و قوانين و ارزشهاى حاکم بر آن، مانند ساير پديده هاى اجتماعى ديگر، جزو فرهنگ اجتماع و نظام تربيتى آن است. از شکل و واقعيت نهاد خانواده ميگذريم که بطور کلى مورد تأييد سماء است، ولى محتوا و ماهيت روابط خانوادگى و قوانين و ارزشهاى حاکم بر آن نيازمند بررسى و نقد جدى است، تا جايى که خيلى چيزها محکوم به زوال و نابودى هستند.

پايه هاى پيوند خانوادگى

 اولين پايۀ پيوند خانوادگى معمول و رايج، خون مشترک است، و اعضاى خانواده براساس خون، با يکديگر مرتبطند، و خون، اساس رابطۀ خانوادگى و زندگى خانوادگى و عضويت خانوادگى موجود است. چنين پايه و نگرشى در زندگى و در خانواده، که محل تولد و تربيت بشريت است، بالبداهه نژاد پرستانه و خون پرستانه است و در تضاد با روح توحيد و ارزشهاى توحيدى اسلام ميباشد. چنين پايه و نگرشى، همه چيز را بر اساس خون و روابط خونى نگاه ميکند، وخون، جهان بينى خانوادۀ رایج و روح پيوند آن را تشکيل ميدهد.

در چنين محيطى همۀ ارزشهاى انسانى ذبح می شوند و قربان خون و روابط خونى مى شوند. دوستى و دشمنى انسانها، دورى و نزديکى انسانها از همديگر، لياقتها، عظمت ها، پستی ها و...... همه بر پايه خون تفسير و مشاهده ميشوند. خون و رابطۀ خونى در چنين خانوادهاى مطلق شده است و جاى همه چيز ازجمله الله و قوانين آن را گرفته است، که اين عين شرک و بت پرستى است. دراين پيوند خانوادگى، که بر اساس خون و روابط خونى پايه ريزى شده است، از ارزشهاى انسانى، توحيدى، معقول، و علمى خبرى نيست، و اين پيوند و رابطه، کاملاً غيرمنطقى و ضد انقلابى است، و مخالف آزادى، تکامل، و توحيد است، و يک پيوند و رابطۀ خود پرستانه و متعصبانه و جزمى است، و همه چيز را فداى خون و روابط خونى ميکند. و خون و خون پرستى، اساس جهان بينى جاهليت و مشرکين است.

خون پرستان، تنها نسبت به هم خونيهاى خود عاطفه دارند و فقط در برابر آنها احساس مسئوليت ميکنند، و بر همين اساس از يکديگر دفاع و خود را داراى سرنوشت مشترک ميدانند، بدون اينکه براى پيوند و روابط  خود، و براى عاطفه و احساس مسئوليت خود، و براى دفاع از همديگر، و براى سرنوشت مشترک خود، پايه و اصولى داشته باشند و دليلى ارائه دهند، و بدون اينکه کارى به حق و باطل داشته باشند.

دومين پايۀ پيوند خانوادگى موجود، منافع مشترک اعضاىخانواده است. اين منافع شامل اقتصاد خانواده، ناموس خانواده، مسائل زناشوئى، عزت و احترام خانوادگى، دفاع از خانواده و اعضاى آن و ديگر امور و منافع خانوادگى است. اما چيزى که بايد بدان توجه داشت اينست که در خانواده هاى موجود و خونى رايج، اعضاى خانواده، منافع خانواده را مطلق ميکنند و همۀ واقعيتها، حقيقتها، و قضاوتهاى منصفانه را فداى منافع خانوادگى ميکنند و جامعه را و همه کس و همه چيز را براى خانوادۀ خونى زير پا ميگذارند. و در واقع، منافع خانواده، منافع اعضاى خانواده است. و افرادى که منافع خانوادگى را مطلق ميکنند مادی هايى هستند که نفس خود و منافع خود و تعلقات خود را مطلق کرده اند و همه چيز را فداى آن ميکنند. اما جالب توجه اينست که وقتى منافع شخص خود به ميان آمد و با منافع خانواده تضاد پيدا کرد، آن وقت اعضاى خانواده، منافع مطلق خانواده را زير سؤال ميبرند و درگيرى و نزاع خانوادگى ايجاد ميکنند!! و حتى در حذف يکديگر مى کوشند. بله منافع مطلق خانوادۀ خونى زمانى مطلقيت خود را از دست ميدهد که در برابر منافع شخصى عضو خانواده واقع شود، ولى خداى مطلق نفس خود خيلى سخت زير سؤال مى رود و از مطلق بودن پايين مى آيد!!، مگر موحدان فداکار خود را نيز پايين بکشند و زير اصول توحيدى و آيات قرآنى و قضاوت منصفانه قرار دهند و نفس مطلقه را درهم بشکنند و نظر واحد به خود و ديگران داشته باشند، و در صورت ضرورت حتى خود را هم فدا کنند. در چنين وضعى هم ملاک خونى زائل ميشود و هم منافع شخصى قانونمند و اصولى مى گردد، و در نتيجۀ  آن، جامعۀ اسلامى و اُخوت اسلامى تولد مى يابد.

سومين پايۀ پيوند خانوادگى رايج، فرهنگ اجتماعى و سنن و ارزشهاى جامعه است. خانوادۀ عرفى، در هر جامعه اى، تابع فرهنگ اجتماعى و سنتها و ارزشهاى حاکم برآنست، و به تناسب عقب ماندگى و تکامل فرهنگ، ارزشها و سنن حاکم بر جامعه، نحوۀ  پيوند خانوادگى و سنن و ارزشهاى حاکم بر خانواده، عقب مانده و يا تکامل يافته ميگردد.

بطورکلى، ارزشها و سنتها و روابط حاکم بر خانواده هاى موجود و فرهنگ رايج خانواده ها، ناشى از قوانين اسلامى، عقلى، و علمى نيست، بلکه ناشى از هنجارها و ارزشها و سنن اجتماعى است. بيشتر ارزشها و سنن حاکم بر خانواده تحميلى است و توسط جامعه و گاهاً توسط مستبدين خانواده تحميل ميشوند، و اعضاى خانواده به خاطر فشارهاى اجتماعى تسليم آنها ميشوند، نه بنابر علايق خود و خواستهاى درونى و قلبى خود. موضع بيشتر خانواده ها در رابطه با سنتها و ارزشهاى اجتماعى منافقانه است و ارزشهاى اجتماعى فقط ظاهراً رعايت ميشوند، بگذريم از اينکه سنتها و ارزشهاى اجتماعى معمولاً دست و پاگير و ضد تکاملى و ضد توحيدى هستند. به همين دليل در جوامعى که رشد و ترقى و حرکت وجود داشته باشد، خانواده ها دچار آشوب و درگيرى ميشوند و جبهۀ ارتجاع و استبداد خانوادگى در برابر اعضاى رو به رشد و تکامل خانواده قرار ميگيرند، که سرانجام، اين مقابله، موجب انشعاب خانوادگى ميشود. همانگونه که حالا اين پديده را مشاهده ميکنيم. گرچه اکثر انشعابات خانوادگى موجود، ناشى از دو جبهۀ ارتجاع و ترقى نيست، بلکه ناشى اختلال اجتماعى و عدم سازماندهى آنست.

نکتۀ مهمى که در رابطه با پايه هاى خانوادگى قابل ذکر است اينست که پايه هاى پيوند خانوادگى، عليرغم غير اصولى بودنشان، هنوز هم پايدار و پا برجا هستند و پايه هاى پايدار خون، منافع مشترک، و فرهنگ اجتماعى، موجب پايدارى و استمرار پيوند و روابط خانوادگى موجود شده است. و استمرار خانواده، بر پايۀ اصول مذکور، مايۀ  عواطف و توجهات متقابل خانوادگى گشته و آن نيز به نوبۀ خود احساس مسئوليت در بين اعضاى خانواده را ايجاد نموده و يک کانون خونى بر دوام را بر پا کرده است. بديهى است که سماء چنين پيوند و رابطه اى و چنين عاطفه و احساس مسئوليتى را کور ميداند، و پايه هاى اين پيوند و احساس مسئوليت را که مطلق و راکد بوده و در تضاد با توحيد و عدالت و تکامل اند، نفى ميکند، و سماء خواستار خانواده اى است که ريشه ها و اصول آن، ناشى از اصول و قوانين توحيدى و اُخوت اسلامى و هماهنگ با اُمت اسلامى و عدالت توحيدى و متناسب با حقوق کل بشريت باشند، و در عين حال، بصورت مستمر، درمسير رشد و تحول و تکامل قرار داشته باشند.

 

علل استمرار خانوادۀ خونى و عاطفۀ کور

استمرار عاطفۀ کور و احساس مسئوليت کور موجب شده که اين پديده حالت يک امر طبيعى پيدا کند. اما واقعيت غير از اينست، و اين استمرار پيوندها و رابطه هاى خونى و خانوادگى است که باعث شده عاطفۀ خانوادگى و احساس مسئوليت در برابر اعضاى خانواده، طبيعى و فطرى جلوه نمايد.

يکى از عوامل اساسى که در استمرار پيوندها و روابط  خانوادۀ خونى نقش مهمى بازى کرده، باهم زيستن و با هم زندگى کردن به مدتى طولانى است. اعضاى خانواده که طى ساليان درازى با هم زندگى ميکنند، نسبت به يکديگر، پيوند ها و روابط ويژه و عاطفى پيدا ميکنند، و اين پيوند و روابط عاطفى باعث ميشود که آنها نسبت به يکديگر احساس مسئوليت کنند. اين اصل در رابطه با افراد غير خانوادگى هم صدق ميکند. مثلاً اگر افراد غيرخانوادگى نيز به مدتى طولانى با هم زندگى کنند به آن شرط که منافع مشترک و پايدارى باهم داشته باشند، روابط عاطفى در بين آنها ايجاد ميشود وآنها نيز نسبت به سرنوشت همديگر احساس مسئوليت ميکنند. پيوند عاطفى و احساس مسئوليت در رابطه با سرزمين و يا فرهنگ و عرف نيز، مانند خانواده، يک واقعيت انکار ناپذير و بديهى است. بدين شيوه که خاطرۀ آنها در وجود انسانها حک شده و در عمق وجودى انسانها مستقر ميشود و بين آنها و انسان پيوند و احساس مسئوليت بوجود مى آيد. نه اينکه علاقه و پيوند با آنها يک پديدۀ طبيعى و فطرى باشد. همۀ اينها اکتسابى ميباشند. همين است که انسانهاى پست و بى احساس نسبت به چيزى احساس مسئوليت نمى کنند و پيوندى با کسى و چيزى ندارند.

عامل دوم دراستمرار پيوندها و روابط عاطفى خانوادۀ خونى، روحيۀ خدمتگذارى اعضاى خانواده نسبت به خانواده و يکديگر است. و روحيۀ خدمتگذارى اعضاى خانواده در رابطه با پدر - شوهر، بيش از همه قابل توجه است. بويژه اينکه عدم روحيۀ خدمتگذارى در برابر پدر- شوهر، ميتواند عواقب شومى براى اعضاى خانواده داشته باشد. و اگر پدر - شوهر از نوع مستبدين خانواده باشند، سرنوشت شوم زن و فرزندان حتمى خواهد بود.

سومين عامل استمرار پيوندها و روابط عاطفى اعضاى خانوادۀ خونى، فرهنگ و ارزشهاى اجتماعى است. در فرهنگ و سنن اجتماعى، روابط عاطفى و احساس مسئوليت اعضاى خانواده در برابر يکديگر، يک ارزش و افتخار اجتماعى است، و بدين صورت، جامعه و اقشار و افراد آن، اين اصل را تشويق ميکنند. و اگر اعضاى خانواده نسبت به يکديگر، پيوندها و روابط عاطفى نداشته باشند و نسبت به سرنوشت يکديگر احساس مسئوليت نکنند، مورد سرزنش جامعه واقع ميشوند. درنتيجه، اعضاى خانواده ها حداقل نسبت به اينگونه پيوندها تظاهر ميکنند. و اين مسئله ناشى از اينست که عدم عاطفه و احساس مسئوليت در برابر اعضاى خانوادۀ خونى، در جامعه مطرود و غير قابل قبول است. از ديدگاه فرهنگ و عرف اجتماعى، کسى که با اعضاى خانوادۀ  خونى خود وهم خونيهاى خود، پيوند وعاطفه نداشته باشد و نسبت به آنها احساس مسئوليت نکند، با هيچ کسى پيوند و روابط عاطفى ندارد و نسبت به هيچ کسى احساس مسئوليت نميکند. و اين واقعيت ناشى از اين اصل است که فرهنگ و عرف اجتماعى، اصول و فروع فکرى و عقيدتى را درک و ترجمه نمى کند، بلکه آنچه جا افتاده و تاريخى و رايج است، درک و ترجمه مى نمايد.  

بالاخره عامل چهارم استمرار پيوندها و روا بط عاطفى خانوادۀ خونى و احساس مسئوليت اعضاى خانوادۀ خونى در برابر يکديگر چنين است: جامعه و اعضاى آن با کسى عاطفه ندارند و نسبت به سرنوشت کسى احساس مسئوليت نميکنند، مگر نسبت به هم خونيهاى خود و اعضاى خانوادۀ خود. به عبارت ديگر، جامعه به مفهوم واقعى خود که جمعى هماهنگ و داراى احساس مشترک باشند، و خصوصاً به مفهوم اسلامى آن يعنى جامعۀ اسلامى (امت اسلامى)، وجود ندارد، و تنها توده اى متلاشى شده وجود دارد که در آن هرکسى به فکر خودش ميباشد و جهتش با کسى هماهنگ و مشترک نيست، و تنها به هم خونيهاى خانوادگى خود فکر ميکند. و در واقع تنها جامعه اى که بتوان آن را جامعه نام برد، اعضاى خانوادگى است!!، جمعى که در ميان توده هاى سنتى تر محکم تر و در جامعه هاى مختل شده تر سست تر شده است، و حالا افراد، بيشتر در برابر شخص خود! احساس مسئوليت ميکنند، و هرکسى در فکر خود، منافع خود، و تعلقات خود ميباشد و کسى در فکر کسى نيست، و خود پرستى وماديت، بر جوامع و افراد بشرى مسلط شده و بر همه جا سايه انداخته است.

در چنين جامعۀ متلاشى شده و پراکنده اى، که اهداف مشترک و منافع مشترکى در بين اعضاى آن وجود ندارد، اعضاى خانواده ها، جز خانواده و اعضاى خانواده، اميد و پناه گاهى ندارند، و خارج از آن و ما بعد از آن، احساس آوارگى و تنهايى ميکنند و ديگران را بيگانه تلقى مينمايند، که واقعيت هم همين است. در چنين اوضاع و احوالى است که اعضاى خانواده ها سخت به هم مى چسبند و بر اساس اصول ذکر شده به زندگى ادامه ميدهند.

بله، پيوند خانوادۀ خونى، پيوندى مستحکم است، و تا عوامل پيوند خانواٰدۀ خونى وجود داشته باشند و پايدار بمانند، اين پيوند خونى و روابط حاکم براعضاى خانواده، بر قرار خواهد بود. بگذريم از اينکه پيوند خانوادۀ خونى هم درجاتى دارد و داراى ضعف و شدت است، و ضعف و شدت پيوند خانوادگى و روابط خانوادگى، وابسته به ضعف و شدت عوامل اين پيوند دارد.

براى خانوادۀ خونى دو جانشنين وجود دارد: يکى فردگرايى و خودپرستى و ماديت است. اين جانشنين از طرف ماديين و دول غربى واستعمار وامپرياليسم و نظامهاى استبدادى تبليغ و ترويج ميشود، و ميخواهند فرديت را جانشنين خانوادۀ خونى و سنتى کنند. و هدف آنها، پراکنده کردن جمعيت انسانى، ولو در قالب خانواده و قبيله باشد، و به تبع آن، به اختيار در آوردن بشريت بصورت انفرادى. چون تا جمع و جماعت وجود داشته باشد، دفاع و مقاومت و امکان دفاع و مقاومت هم وجود خواهد داشت.

جانشين دوم براى بشريت و براى خانوادۀ خونى و سنتى، فکر و عقيدۀ توحيدى و اسلامى و جماعات و سازمانها و احزاب فکرى- سياسى، و اسلامى هستند، که هم خانواده هاى خونى را تبديل به خانواده هاى دينى وعقيدتى ميکنند، و هم زمينۀ انتخاب خانوادۀ فکرى - سياسى (جماعات، احزاب، و سازمانهاى اسلامى) را براى افراد بشرى فراهم مى سازند، و بعد ازآن، محصور شدن در روابط خونى و يا آوارگى اعضاى خانواده ها و افراد بشرى وجود نخواهد داشت. با الحاق بشريت به فکر و عقيدۀ اسلامى و توحيدى و اجراى آيات قرآن در خانواده ها، هم خانواده ها لياقت بقاء خواهند داشت و هم بيرون آمدن از خانواده و الحاق رسمى به جريانات اسلامى، خللى در ميان اعضاى خانواده ايجاد نخواهد کرد. زيرا در آن صورت فرق خانوادۀ محل تولد با خانوادۀ انتخابى، تنها در زمينۀ عمل و گستردگى آن خواهد بود و فکر و عقيده يکى ميباشد. در سايۀ اسلام و توحيد، هم پيوند با خانوادۀ محل تولد و امکان انتخاب خانوادۀ جديد (که هر دو دينى هستند) وجود دارد، و هم بدليل حفظ روح جمع و جماعت، افتادن در ميدان فرديت و ماديت و امکان شکار بشريت ازطرف دول مادى و استعمارى و امپرياليستى و استبدادى منتفى شده است. و اين جانشين، مورد نظرسماء است. و سماء مردم را از خون و روابط خونى بسوى الله و روابط توحيدى دعوت ميکند، و پيوند خانوادگى را بر اساس ملاکهاى توحيدى و قرآنى بر قرار ميسازد، و در عين حال، بشريت را از افتادن در فرديت و ماديت و ترک جمع و جامعه و خانواده، محفوظ و برحذر ميدارد.

نسل جديد، زمينه و خيرى در استمرار ملاکهاى سنتى و خونى نمى بيند. اينست که بشريت: يا راه فرديت و خودپرستى و ماديت را در پيش مى گيرد، و يا به راه اسلاميت و جماعات اسلامى و احزاب و سازمانهاى فکرى و سياسى مى رود، که خانوادۀ  فکرى و عقيدتى و سياسى آنها محسوب ميشود. بديهى است که حداقل، مسلمين راه اسلام و جماعات و جريانات اسلامى و توحيدى و قرآنى را در پيش مى گيرند و آن را بر فرديت و خودپرستى و ماديت ترجيح ميدهند.

استبداد خانوادگى نامحسوس است

استبداد خانوادگى نامحسوس است و اين خطرناکترين مسئله دراستبداد خانوادگى است. استبداد خانوادگى به دو علت نامحسوس است:

اولاً فرزندان از بدو تولد در يک محيط استبدادى زندگى ميکنند و با تربيتهاى استبدادى بزرگ ميشنود، و هنگاميکه کودکان بزرگ شدند، شيوۀ برخورد مستبدين خانواده را طبيعى مى بينند و احساس ميکنند که اين يک روابط عادى و يک برخورد معمولى است. با اين اوضاع و احوال، کودکان غير از روابط استبدادى را درک نميکنند و برخورد مستبدانه را عادى تلقى ميکنند. اينست که استبداد اجتماعى و سياسى هم براى آنها اعتيادى ميشود، و روحيۀ مقابله با آن را ندارند، چون قبلاً و در خانواده، تمرين تحمل استبداد و سرکوب شدگى را کرده اند و براى مستبدين سياسى حاکم رام شده اند.

ثانياً پيچيدگى روابط خانوادگى وعوامل پيوندهاى خانوادگى دليل ديگر نامحسوس بودن استبداد خانوادگى است. خصوصاً اينکه نحوۀ روابط خانوادگى و عوامل پيوندهاى خانوادگى موجب ظرفيت و تحمل زياد و چشم پوشى اعضاى خانواده از بسيارى از چيزها ميشود. در صورتى استبداد خانوادگى درک خواهد شد که اعضاى خانواده تکامل پيدا کنند و يا اعلام استقلال نمايند، و استقلال خود را به مستبدين خانواده اثبات کنند.

زن و فرزندان هنگامى استبداد خانوادگى را بيشتر درک و احساس ميکنند که استقلال خود را اثبات نمايند. آن وقت ماهيت مستبدين خانواده بيشتر به صحنه می آيد و در ميدان تجربه و عمل اساسى ترى قرار ميگيرد. مستبدين خانواده تا وقتى نسبت به زن و فرزندان خود عاطفه دارند و احساس مسئوليت ميکنند که آنها را جزو منافع خود و جزو کالاهاى خود بدانند، و عاطفۀ مستبدين و احساس مسئوليت آنها نسبت به زن و فرزند ناشى از همين نکته است، نه ناشى از محبت زياد به آنها و احترام گذاشتن به شخصيت آنها، و نه ناشى از توجه به حفظ حقوق اساسى آنها. بسيارند زن و فرزندى که استقلال خود را اثبات ميکنند و مستبدين خانواده بجاى احترام به تصميم و استقلال آنها، مانند دشمنان با آنها برخورد ميکنند و در برابر استقلال آنها حتى نميتوانند بی تفاوت و بيطرف بمانند.

بايد دانست که استبداد خانوادگى، مانند استبداد سياسى و اجتماعى، بيش از همه ضُعَفا را و خاصتاً جنس زن را پايمال کرده و حقوق اساسى و هويت انسانى او را زير سؤال برده، و موجوديت مستقل او را تحمل نمى کند و استقلال او را به رسميت نمى شناسد.

نکتۀ جالب توجه اينست که در اکثر موارد، تا استبداد خانوادگى شديدتر باشد، زن و فرزندان وابستگى بيشترى به مستبدين پيدا ميکنند، و اين نکته ناشى از سرکوب شدگى و پوک شدن و بى هويت گشتن زن و فرزندان و ناتوان شدن آنها در برابر مستبدين خانواده است. اين روحيۀ ضعيف و ناتوان و ترسو، در طى زندگى و در دوران کودکى به آنها تلقين شده و با چنين روحيه اى بزرگ شده اند. اينست که احساس حقارت و زمينۀ وابستگى روحى، در چنين افرادى بيشتر ديده ميشود. و بالاخره مستبدين خانواده نسلى را پرورده ميکنند و به جامعه تحويل مى دهند که نه توان دفاع از حقوق خود را دارد، نه توان خدمت به خود و خانواده و مردم خود را. نه لياقتى براى رشد و شکوفا سازى دين و فرهنگ خود را دارد، نه در برابر دين و وطن و جامعۀ خود احساس مسئوليت ميکند. و نه کار و ابتکار و چيزى از آن ساخته است. از کوزه همان تراود که در اوست.

الله اکبـر الله اکبـر  سـلام بـر مـوحـدين

مـرگ بـر استبـداد  بـر قـرار بـاد آزادى

بـر کـنـار بـاد نظـام استبـدادى خمينـى

بـر قـرار بـاد جمهورى متـحدۀ مـردمى

شعله ور بـاد قيام پـايـانبخش تـوده هـا

پيـش بسـوى آزادى و مـردمسـالارى

و کثــرت گــرايى

 

سازمان موحدين آزاديخواه ايران

۲۱ رمضان ۱۴۲۲ - ۱۵ آذر ١٣٨٠