بسم الله الرحمن الرحیم

انتقال خمینی به پاریس و عقیم سازی انقلاب

هنگامی که قيام مردم ايران در سال ۱۳۷۵ به اوج خود رسيد و نظام شاهنشاهی پهلوى کارش به جاى باريکى کشيده شد؛ استعمارگران غربی دست بکار شدند؛ و چون دیدند که این نظام استبدادى و دست نشانده زوالش حتمی و زمانِ تمديد و بازسازى مُجددش سپرى شده است؛ به فکر جانشينى براى آيندۀ ايران افتادند؛ بنحوی که ایران را در نظام استبدادی جديد و با اسم و رسمی مقبول نگه دارد؛ و قیامی که علیه غرب و نظام تحمیلی شان صورت گرفته مهار شود. و در اين راستا به درست خمينى را براى مقاصد سلطه گرانه و غارتگرانۀ خود مناسب يافتند؛ چرا که:

اولا خمينى عنصری فرقه ای بود، و به مثابۀ یک شیعۀ صفوی دشمنِ امت اسلام و مسلمانان اهل سنت بود (که حدود ۹۰ در صد مسلمین جهان و بخش قابل توجهى از مردم ايران را تشکيل می دهند). اين خصوصیت که در خمينى وجود داشت استعمارگران غربی را در انتخاب او مطمئن می ساخت؛ چرا که اين خصوصیت باعث می شد که آيندهٴ ايران و ثمرهٴ قیامش در رابطه با ممالک و جوامع اسلامى و خاصتا همسايگانش خصمانه و عداوت آميز باشد (همانطور که چنین شد)؛ و طبعا در این میدان غربیها تجربۀ صفويه را در اختيار داشتند. و ديگر اينکه اين خصوصیت باعث می شد که مسلمانان سنى ايران بکلی پايمال شوند؛ و بدنبالش آنها نیز (با نامهای مختلف) آمادۀ قيام و مقابله با نظام صفوی خمينى باشند، و آنگاه استعمارگران عند اللزوم می توانند دخالت کنند و با جهات مــورد نظر همکاری نمایند (و آنهم بهمین صورت در آمد).

ثانيا خمينى دشمنِ ملی - مذهبی ها و مسلمانان اجتهــادى و روشن انديش بود، همان کسانی که زمينه ساز اصلى قيــــــام ۵٧ بودند و در کشاندن نسل جوان به صحنۀ قيام و مقابله با نظام استبدادی و خائن پهلوى نقش اساسى بازى کردند، و در این راستا روشنگری ها کردند و زندانــها و اعـــدام ها متحمل شدند. و همان کسانی که هم در پاريس و هم در تشکيل حکومت جدید و هم در انتقال قدرت، او را به نتيجه رساندند؛ و لکن در جـــواب این همه خدمت و مشقت؛ خمینی حاضر نشد آنها را حتی به رسمیت بشناسد؟! و آخــر کــار نیز در سرکــوب و کشتار و آواره سازىِ آنها دريغی روا نداشت.

ثالثا خمينى از موضعى عقب مانده و خرافه پرستانه دشمنِ کمونيستها بود؛ کمونيستهايى که چون وابسته به شوروى بودند و يا ميتوانستند از پشتيبانى شوروى برخوردار گردند، دُوَل سرمايه دارى و در راٴس آنها آمريکا از به قدرت رسیدن آنها می ترسيدند، و طبعا در اينجا نيز خمينى بسیار به درد قدرتهای استعماری - سرمایه داری می خورد، و آخرش نیز همینطور ظاهر شد و دشمن خونی همۀ جهات گردید. و خمینی قبل از اینکه بمیرد؛ ایران را ویران، شخصیتها و جریانات اسلامی را سرکوب، و کمونیستها را قلع و قمع نمود.

رابعا (و به مثابۀ اصل قضیه)؛ ماهيت فکرى و عقيدتى خمينى در زمینۀ عَلَم شدنش در پاریس نقش اساسی ایفاء کرد، چرا که ماهيت فکرى و عقيدتى خمينى: هم شرک آميز و خرافى بود (که توان جوابگويى نداشت و پایین تر از زمان و مکان بود)، و هم در تضاد با آزادی و کثرتگرایی و عِلم جویی و ترقیخواهی قرار داشت (که باعث میشد ايرانِ آينده ویران و همچنان ميدان واردات غربى و صدور مواد و ثروتهاى خام باشد)، ماهیتی که براى استعمارگرانِ غارت پیشه بهترین غنیمت بحساب می آمد؛ زیرا آنها میخواهند همیشه مُستبدین تفرقه انداز بر جوامع اسلامی حاکم باشند. و طبعا در سايۀ فکر و عقيدۀ خمینی، ايران و مناطق مختلفش: جنگ و نزاع میشد (که شد) و آخرش هم به آغوش استعمارگران باز می گشت (که گرديد)؛ بگذریم از حالا در سایۀ چند دهه استبداد ولایت فقیهی، غربگرایی در ایران بسیار گسترش پیدا کرده است.

بدين شيوه؛ استعمارگران غربی احساس کردند که اين عنصر فرقه ای و استبدادمنش (و درعين حال مُوَجَه) میتواند نظام جديد ايران را يا در دست آنها نگه دارد؛ و يا ايران را در بن بست و سقوط و جنگ دائمى قرار دهد. و همین بود که خمينى را به پاريس بردند و برایش جا و مکان ترتیب دادند؛ و خبرنگار و راديو و تلويزيون و روزنامه ها و مجلات و کلا دستگاه خبرى در اختيارش گذاشتند. و طبعا خمینی هم که غرب را پشت سر خود دید؛ از اطراف ایرانی احساس بی نیازی بیشتری نمود. و اما مطالب زير که در کتابِ: انقلاب ايران در دو حرکت از مهدى بازرگان منعکس شده اند، این واقعيات را روشنتر می سازند: دولت فرانسه که با ترديد و اکراه (!!!) و به شرط خوددارى از فعاليت سياسى (!!!) موافقت با اقامت آقاى خمينى در پاريس کرده بود، بعد از چند روزى (!!!) اجازه داد که هموطنان را بپذيرند. ژيسکاردستن رئيس جمهور فرانسه و دولتهاى اروپايى بر مبناى اطلاعاتى که از ايران داشتند و شاه را مرده و منقرض ميدانستند١ اولين مقامات رسمى خارجى بودند که از شاه بطرف ملت ايران (!!!) و به رهبر آن (!!!) رو آوردند. روزنامۀ فيگاروى پاريس که مدير آن با صادق قطب زاده آشنايى و با رئيس جمهور نزديکى سياسى (!!!) داشت، اولين مصاحبه را در آبانماه ١٣۵٧(يک ماه بعد از اقامت در پاريس) و با لحن مساعد (!!!) انجام داده و راه را براى مطبوعات ديگر فرانسه و خبرگزاريهاى اروپا و آمريکا (!!!) باز کرد. ص ۴۹ و ۵۰ (تاٴکيد ها از ماست). به نکات پاورقى کتاب نیز توجه نمایید: ١. و اين نظريات را سران کشورهاى اروپايى (انگليس - فرانسه - آلمان) در کنفرانس گوادلوپ در هفتۀ اول دى ماه ١٣۵٧ پذيرفته بودند، ولى کارتر که در آن موقع اصرار داشت شاه را تا آخرين لحظه و با تمام قدرت حفظ نمايد، روى توصيۀ ژيسکاردستن حاضر شده بود با اعزام نماينده اى (!!!) با شخص امام تماس بگيرد، ولى بلا فاصله روى نظر مخالف برژنسکى انصراف حاصل کرد، پيامى در٢٠ / ١٠ / ۵۷ بوسيلۀ رئيس جمهور فرانسه براى ايشان فرستاده خبر ميدهد که شاه رفتنى است. (نقل از کتاب گروگانها پير سالينجر، صفحات ۴۶ و ۴۷ چاپ پاريس ١٩٨١). مرحوم صادق قطب زاده در اين جريانات و در مساعد ساختن نظر وزارت خارجه و رئيس جمهور فرانسه به انقلاب ايران نقش مؤثرى داشته است، کما آنکه اولين مصاحبۀ تلويزيون فرانسه با امام در نجف و معرفى ايشان و خواستهاى انقلاب را به دنياى خارج با هنرمندى خاص قطب زاده انجام گرفت، و چون دولت عراق مانع خروج فيلمهاى مصاحبه شده بود متن مذاکرات را روزنامۀ لوموند چاپ کرد، که بسيار سر و صدا راه انداخت. سالينجر مینويسد که بعد از عزيمت ژيسکاردستن به گوادلوپ آية الله خمينى آقاى قطب زاده را ماٴمور ميکند که از وزارت خارجه بپرسد که آيا رئيس جمهور با توجه به مذاکرات وزارت خارجه موضوع ايران را در کنفرانس مطرح خواهد کرد يا نه؛ و بلافاصله جواب مثبت دريافت می شود.

بله؛ همين دولتها بودند (و از جمله دولت فرانسه) که چندى بعد به خانۀ مُخالفين مسلح و غير مسلح نظام خمينى مُبدل شدند (براى مهار همۀ اطراف)؛ و بعد در سایۀ معاملات پنهانى! بسيارى از همین مخالفان: يا اخراج شدند؛ يا در فرانسه و ممالک اروپایی به قتل رسيدند (بدون اينکه براى قاتلان نظام خمينى مزاحمت و تعقيبات چندانى صورت گيرد)، و يا اینکه در گوشۀ تبعيد و در ممالک استعمارى زندانى ِسياستهاى آنها گشتند. در همینجا اسنادى را هم متذکر میشویم که از دفاتر ساواک بدست آمده و بعضى از آنها در کتاب انقلاب ايران در دو حرکت آمده اند ( ص ٧ ). بدین معلومات توجه نمایید: رئيس ساواک: به نظر شخص من بايد روحانيون طرفدار! که اکثريت را تشکيل ميدهند تقويت شوند. موضوع ساکت کردن خمينى خيلى اهميت دارد؛ بعلاوه اکثريت مردم به بخش فارسى بى بى سى گوش ميدهند و بى بى سى هم سخنگوى نيات خمينى شده است. تمام دستورات مربوط به اعتصابات و تظاهرات از طريق بى بى سى پخش ميشود .... و در صفحۀ ٨ همانجا: سفير آمريکا: من نمی دانم چرا فرانسه يا مراکش کارى براى شما انجام نمی دهند .... اگر فرانسویها بخواهند ميتوانند خمينى را خاموش کنند. از وجود ٣ نفر ايرانى الاصل که گويا يک يا دو نفرِآنها تبعۀ آمريکا می باشند در اطراف خمينى اطلاع دارند. اينها تحريکات زيادى ميکنند .... تعجبم از اين است که چطور فرانسویها جلوى آنها را نمی گيرند. همچنين سفير کبير آمريکا در ايران در کتاب ماٴموريت در ايران مينوسد که: از دو سه سال قبل متوجه ناتوانى نظام شاهى و نارضايتى از شاه شده و پذيرش و پشتيبانى از جناح مذهبى و روحانيت را لازم ميدانسته و به دولت متبوع خودتذکر و توصيّه ميداده است. همچنين در خاطرات هايزر (فرستادۀ آمريکا و ناتو به تهران جهت مهار قيام مردم) نیز مشاهده میشود که مشکل بزرگ افسران شاهنشاهى راديوها و روزنامه هاى غربى بوده؛ رادیوها و روزنامه هایی که از استبداد شاهنشاهى عبور و به نفع خمينى و نظام آیندۀ او عمل می کردند؛ بحدى که افسران شاهنشاهى گيچ شده بودند؛ و آنها نمیتوانستند درک کنند که غرب و اربابانشان بسوی خمینی رفته و نظام رفتنی شان کار میکنند.

مــــــــرحلۀ سيــــــــاست تُقيه!

در دورۀ پاريس؛ خمينى راه نفاق و حيله گرى (تُقيه!) را در پيش گرفت و وعدهٴ آزادی و مردمسالارى به مردم ايران و جريانات و شخصيتها داد، و اين را با صراحت و به تکرار در گفته ها و مصاحبه هايش بيان ميکرد. و حتى در مصاحبه هايى وعده داد که اگر برگشت به قم مى رود و در آنجا به امور و درس طلبگى خود مى پردازد؟! و اخيرا هم عوامل استبداد ولایت مطلقه به اين حيله گريهاى خمينى اعتراف کردند و لکن گفتند هدف از اين دروغگوييها فريب دشمنان! بوده است. آرى؛ وعدهٴ آزادی و مردمسالارى براى فريب دشمنان!!! چيزى که خمينى آن را عملى کرد و در جريان حکومتدارى دشمنى خود را با آزادی و مردمسالارى به اثبات رساند و حتى نظامى مُبتنى بر نفى مردمسالارى و براساس ولايت مطلقهٴ فقيه ايجــاد کرد. همچنین تُقيه و حيله گرى خمينى در اوج قيام مردم نيز استمرار يافت و متاٴسفانه بسيارى (اعم از مسلمان و ملى گرا و کمونیست و.......) و در داخل و خارج مملکت جذب خمينى شدند و از او پشتيبانى کردند و او را بعنوان رهبر قيام مردم به رسميت شناختند؛ و در همین راستا او را به ايران آورده و از او به گرمی استقبال کردند. و آنگاه خمينى و آخوندهای صفوی (در جواب آنها) هر ناخواسته ای را و از جمله قانون اساسی ولایت فقیهی را بر آنها تحميل نمودند؟! و گويى هيچ يک از اين استادانِ عزيز! کتب او را نخوانده و او را نمى شناختند. آری؛ بعد از بازگشت خمينى به ايران و استقبال پرشور مردم (از کسى که واقعا او را نمى شناختند)، فرصتى عالى و استثنایی براى او و اطرافيانش فراهم گشت؛ تا هرآنچه می خواهند پيش ببرند و آن را بر مردم تحميل کنند و آرزوهاى صفوی و لاعِنی خود را متحقق سازند و نظام صفویه را احياء و مُجددا برقرار نمایند. در این راستا و در پاييز ١٣۵٨ اولين ضربۀ اســاسى را وارد کردند و قانون اساسى ولايت فقيهى را (که خمينى و اطرافيانش تهیه و تدوین کرده بودند) بر مردم ايران تحميل نمودند؛  قانونى که به صراحت همۀ آنهايى که معتقد و ملتزم به ولايت فقيه نبودند؛ از صحنهٴ سياست و اجتماع حذف و بيرون می انداخت؛ و شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه به عمق قانون اساسی خزید و در سطح اجتماع هم جامۀ عمل پوشید. و به تبع این وضعیت؛ تمام کسان و جریاناتی که بيرون از نظام ولايت فقيهی قرار می گرفتند (اعم از شيعيان مهدوى، اهل سنت و جماعت، مسلمانان اجتهادى، ملى گرايان، اقليتهاى مذهبى، پيروان مسلکها و مرامهاى مختلف و......) از فعاليت و صحنه دارى و از کارهاى سياسى و اجتماعى محـــــــروم شدند. و اینچنین نظام ولایت فقیهی خمینی پايه گذارى و مستقر گرديد. جهت مُستند شدن تقیه گری و وعده های فریبکارانۀ خمینی در پاریس، و همچنین امیدها و نگرانیهای دُوَل غربی نسبت به آیندۀ انقلاب و تلاش برای مهـار آن بـوسیلۀ رهبری خمینی، این مطلب خـواندنی میباشد: دیدار شخصیتهای خارجی با خمینی در پاریس.

مرحلۀ تثبيت قدرت و سلطه گرى

خمينى و اطرافيانش و در راٴس آنها بهشتى و خامنه اى و رفسنجانى از تصرف سفارت آمريکا شروع کردند؛ بدون اينکه از حکومت بازرگان (که عجالتا مُنتصب خمينى بود) اذن و اجازه بگيرند، و اولين پیامد اين اقدام جنجال برانگيز (که قلدرانه مى نمود) سقوط حکومت موقت بازرگان بود، سقوطى که ميدان را عملا براى نظام مطلقۀ خمینی بازتر و فراهم تر گرداند. و در همان حال اين اقدام تحريک آميز و آشوب طلبانه (که مورد تاٴييد خمينى هم بود) قطع روابط سياسى بين ايران و آمريکا را بدنبال داشت، و اين کار فی الواقع سرآغاز سرکوب منظم جريانات فکرى و سياسى در سطح ایران و دعوت استعمارگران براى دخالت در امور ايران بحساب می آيد. و اما اينکه جريان ولایت مطلقه به رهبرى خمينى (برای تثبیت قدرت و سلطه گری خود) از تسخير سفارت آمريکا شروع کردند و خمينى اين اقدام را حتی انقلاب دوم و حتى بزرگتر از انقلاب اول ذکر کرد؛ دو علت اساسی داشت: علت اول، وضعيت روانى و ضد آمريکايى غالب در ایران بود، که در ميان مردم ايران جدا رواج داشت و خط صفوی - ولایت فقیهی هم می خواست که بر اين موج بوجود آمده سوار شود و سوارشد؛ و طبعا زمينۀ سوارى بر آن داشتند، و خاصتا با توجه به اینکه آخوندهاى مرتجع صفوی همیشه متهم به وابستگی به محافل استعمارى بودند، ميبايست زياده از حد شدت و تندى به خرج دهند، تا اعتماد مردم را جلب نمایند. دليل دوم تصرف سفارت آمريکا برپايى آشوب و ايجاد هرج و مرج در ایران و زمينه سازى براى اقدامات سرکوبگرانه وحذف جريانات فکرى و سياسى به بهانۀ مهار وضعيت فوق العاده و مقابله با آمريکا و فی النهایه تسلط بر ایران بود، همانند اقدامات جنگ افروزانه؛ که هم جنگ بوجود می آورند؛ و هم به بهانۀ جنگ! سرکوبگرى میکنند. و همچنين کشيدن پاى قدرتهاى استعمارى براى دخالت در امور ایران و ايجاد زمينه هاى مناسب سياسى و تبليغاتى براى آخوندهایی که دنبال برقراری نظام استبدادى ولایت فقیهی بودند. و جالب اینکه حال سخنانى موجود است مبنى بر اينکه: طرح تسخير سفارت آمريکا در تهران از طرف خود آمريکائيان و براى دخالت و امتيازگيرى تهيّه شده و توسط عُمال آمريکا و بدست دانشجويان بى خبر به اجراء در آمده است. على اى حال ، تصرف سفارت آمريکا بى دليل انقلاب دوم خمينى بحساب نیامد: استعفاى آقاى بازرگان و سقوط حکومت موقت او و خالى شدن ميدان براى پيروان ولايت فقيه خمينى، کشيدن پاى استعمارگران براى معاملات پنهانى (کما اينکه می دانيم افتضاح ايران گيت حاصل تصرف سفارت آمريکا و تحويل گروگانها در مقابل ارسال سلاح و تجهيزات آمريکايى به نظام خمينى بود)، زمينه دار شدن بيشتر حذف و سرکوبِ جريانات سياسى از صحنه و قدم برداشتن بسوى انحصار و يکه تازى، و از همه مهمتر! زمينه سازى براى تحميل قانون اساسی ولايت فقيهی جزو نتايج تسخیر سفارت آمريکا براى خمينى و نظام صفوی - استبدادى اش بود.

يک ماه بعد از تسخیر سفارت آمریکا يعنى ۱۲ آذر ۱۳۵۸ قانون ساسى ولايت فقيهى در ايران به تصويب رسيد؛ و به تأکید اين قانون هدف اصلی خمينى و آخوندهای صفوی را که قانونى کردن نظام ولایت مطلقۀ فقيه بود جــامۀ عمل پوشاند، و شرک و خرافات صفوی - خمينى را به صورت قانونِ ايران در آورد. و طبعا تصويب اين قانون فرقه ای - استبدادی سرآغاز تثبيت قدرت مطلقه و تسلط قانونى بر مخالفانِ نظام ولايت فقيه محسوب ميشود، مرحله اى که سِيلى مُخرب بر سرزمين ايران گرديد و همه چيز را و هر کسی را که حرف و سخنى داشت با خود به قعر خاک و زندان و آوارگى برد، و سِيلى که آثار مخرب آن همچنان زنده و باقى است؛ و تا مدتهاى طولانى و حتى تا نسلهاى آينده آثار آن باقى خواهد ماند. بدنبال تصويب قانون اساسى ولايت فقيهى و بعد از تصويب قانونى که خمينى را در ايران همه کاره کرده بود (و حتى بيشتر از يک شاهنشاه قدرت قانونى! پيدا کرده بود)؛ و در سايۀ اين زمينه ها ميدان فعاليت بر احزاب و سازمانهاى سياسى تنگتر شده بود، بهار ۱۳۵۹ و انقلاب فرهنگى خمينى از راه رسيد، انقلابى که دو هدف اساسى داشت: يکى حذف رسمى و نهايى جريانات سياسى و رسيدن به انحصار و يکه تازى، و ديگرى تحميل افکار و عقايد فرقه ای و شرک آميز و صفوی و با رهبرى خمينى بر تمام مردم ايران؛ و خصوصا بردانشگاهها و مدارس کل مملکت و بر مراکزى که سرچشمۀ فکر و فرهنگ و علم و اخلاق و سياستِ ایران محسوب ميشوند. اما چيزى که حتى بيشتر از دو هدف ياد شده جاى دقت و توجه است، روش و نحوۀ شروع انقلاب فرهنگى خمينى است، که با هجوم به دانشگاه تهران و ديگر دانشگاههاى ایران و اشغال آنها و انحلال کودتايى ِنظام دانشگاهى آغاز گشت؛ و با تعطيل کردن کليۀ دانشگاههاى ایران و اخراج هزاران استاد و دانشجو ادامه يافت؛ و حتی چند سالی مردم ايران را از تحصيلات عاليه محروم نمود. و نتيجۀ اين اقدامات سرکوبگرانه (که به نام انقلاب فرهنگى صورت گرفتند) اين بود که بعد از بازگشايى دانشگاهها تنها کسانى ميتوانستند به دانشگاه راه يابند (اعم از استاد و دانشجو) که ولايت فقیه و نظام استبدادی اش را قبول و آن را امضاء و اِعمال نمايند؛ و شعار مرگ برضد ولايت فقيه را همه روزه تکرار کنند؟؟!! و البته اين قيودات استبدادى را حتى به مدارس هم سرايت دادند. و اما بدتر از همۀ اينها اين بود که همگان! اعم از استاد، معلم، دانشجو، و دانش آموز می بايست این آمادگى را داشته باشند که راهى جبهه هاى خمينى و نظام استبدادی اش گردند؛ و طبعا در اين مسیر هزاران نفر از تحصيل کرده هاى مردم ايران فداى اهداف شوم خمينى و تداوم نظام صفوی اش گشتند. آری؛ خمينى و پيروان ولايت مطلقه خـــوب ميدانستند که به میان کشاندن استعمارگران و تحمیل قانون ولایت فقیهی و حذف جریانات سیاسی براى استقرار نظام فرقه ای - استبدادی و برای تحقق انحصار و يکه تازى کفايت نمیکند؛ و در نتیجه آنها نيازمند يک فضاى پر آشوب و خطرناک و طولانى بودند، تا بدين وسيله بتوانند سرکوبگريها و جنايتها و خيانتهاى خود را توجيه کنند و مخالفان و منتقدان خود را بکلی خفه نمايند. و همین بود که آنها بدنبال جنگ با همسايگان و مخالفان داخلى افتادند: در رابطه با جنگ باهمسايگان (که زیر عنوان صدور انقلاب صورت گرفت) عراق جاى مناسبى بود، و نظام استبدادی عراق هم که جواب جنگى کرد و بخشى از خاک ايران را اشغال نمود درگيرى شروع شد، اما چون حکومت عراق خواست که جنگ پايان پذيرد، نظام خمينى تن نداد و خواست آن را زیر عنوان صــدور انقلاب ادامه دهد، چونکه قطع جنگ بهانه هاى استبداد و سلطه گرى را کاهش و زمينۀ رسيدن به انحصار و يکه تازى را تا حد زیادی از ميان می برد. درچنين اوضاعى (که همه چيز به نفع خمينى و صفویت پيش می رفت) يکسره کردن کار مخالفين بنام مبارزه با ضد انقلاب و دست زدن به يک کودتاى همه جانبه و رسیدن به انحصار و يکه تازى بيش از پيش زمينه هايش فراهم می گشت، تا بالاخره اين هدف شوم و شیطانی (که خمينى و آخوندهای صفوی دنبالش بودند) در بهار١٣۶٠ و با برکنارى رئيس جمهور منتخب مردم (ابوالحسن بنی صدر) و درگيرى خونين با مخالفين صورت گرفت؛ و بدین شیوه انحصار و يکه تازى خمينى و آخوندهای صفوی به کرسى نشست و هنوز هم ادامه دارد.

مرحلۀ انحصــار و يکــه تازى

الف- دورۀ خمينى (سرکوب خونين و جنگهاى خونين تر): تمام اقدامات و سرکوبگریها و جنگهاى خونين و طى کردن مراحل کامل سازى نظام استبدادى و رسيدن به مرحلۀ انحصار و يکه تازى با حضور و تأیید و دخالت مستقيم خمينى صورت گرفت، و حقیقتا خمينى ايــران را به گـــورستان ايرانيان تبديل کرد؛ تا بلکه نظام استبدادى صفــوی - ولایــت فقیهی در ايران استقرار يابد و انحصار و يکه تازىِ جريان ولايت مطلقه کامل گردد. بعد از اينکه خمينى و نظامش توانستند جريانات و احزاب و سازمانهاى فکرى و سياسى را به کمک زمينه هاى بوجود آمده از ميدان خارج کنند و انحصار و يکه تازى را مستقر سازند، از يک طرف مشغول به اِتمام رساندن مقاومتهاى مسلحانۀ جرياناتى بودند که به مقاومت خود ادامه می دادند، و از طرف ديگر دنبال صدور شرک و خرافات صفوی به عراق از طريق فتوحات نظامى بودند؛ و بر اساس شعار: راه قدس از کربلا می گذرد می خواستند ایران را در وضعيت جنگى نگه دارند. اما طبق اصل قرآنى: نيروهاى باطل از جهتى که فکرش را نمی کنند مجازات ميشوند، خمينى و نظامش با مسائلى مواجه شدند که اصلا فکرش را نکرده بودند، و چیزی نمانده بود که بساط استبداد و صفوی گریشان در همان اوایل برچيده شود. لکن میبایست سنن الهی تکمیل گردد، تا سقوط و نابودی این ظالمانِ خرافه باز حتمی شود. خمينى و نظامش که بر اساس بحران و سرکوب و جنگ افروزى، به انحصار و يکه تازى و مطلقیت رسيدند، همين عوامل به نوبۀ خود آنها را در معرض سقوط نهايى قرار داد، تا جايى که حتى صلح با عراق و صدام حسین را به مثابۀ جام زهر! نوش جان کردند. و منظور خمینی از جام زهر، قبول صلح با عراق در تابستان ۶۷ بود که آن را تحمیلی! می نامیدند؛ و جهت بقاى نظامشان ناچارا آن را قبول و مثل زهر نوشیدند. البته خمینی که جامِ زهر نوشیده بود و شکست در جنگ سراپای وجودش را زهرآلود و کینه دار کرده بود؛ بلافاصله در نیمۀ دوم تابستان ۶۷ (که قدرت مطلقه و فوق قانونی هم داشت) زهر نوشیده را روی مردم و زندانیان سیاسی خالی کرد و در طی آن هزاران زندانی سیاسی اعدام شدند. و بدین شیوه بزرگترین قتلِ عام در ایران به وقوع پیوست؛ و تا حال نیز قتلِ عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ بزرکترین جنایت خمینی و نظام ولایت مطلقه بحساب می آید، قتلِ عامی که حتی مایۀ اعتراض و انشقاق حسینعلی منتظری (جانشین خمینی) گردید. اما بعد از اين هم؛ خمينى و نظامش از سرکوبگری و بحران سازى (که معتقدند بقاى نظامشان وابسته بدان است) باز نایستادند؛ و باز هم جهت خفه کردن خواستهاى مردم و اشغال فضاى تبليغاتى، مسئلۀ سلمان رشدى را به میان آوردند و خمینی فتوای قتل او را صادر کرد (که يک نوع گروگان گيرى جديد بود و شباهت زيادى به تسخير سفارت آمريکا داشت؛ و دستگاه خبرى استعمار هم از آن استقبال و بصورت گمراه کننده روی آن سر و صدا بپا کرد). در حالی که این مسلمانانِ ممالک دیگر بودند که به فحاشيهاى سلمان رشدى اعتراض داشتند؛ اما خمينى به کمک استعمار خبرى و با صدور فتواى قتل سلمان رشدى آن را به نام خودش ثبت کرد. و آنگاه همين فتواى قتل رشدى (بجای کشتنش!) همانند قضيۀ گــروگانهای آمریکایی وسيلۀ معاملات پنهانى و زد و بندهاى استبدادی - استعماری گردید. و اما خمينى در حالى مُرد که از نظر سیاسی واقعا مرده بود و معنایی برای وجودش باقی نمانده بود؛ و حتی از نظر رهبری نیز با کنار زدن منتظری نظامش را با تکیه بر خامنه ای و رفسنجانی آمادۀ سازش با غرب کرده بود. و اینچنین خمینی و اطرافیانش و نظام ولایت فقیهی قيام بزرگ ۵٧ ايران را عقيم ساختند و حتى آن را بلايى براى مردم ايران گرداندند؛ و بدینصورت خسارات جبران ناپذيرى را به همۀ اطراف وارد کردند.

ب- دورۀ خامنه اى (ولايت مطلقۀ قانونى و بازسازى نظام استبدادى): بعد ازمرگ خمينى، علی خامنه اى و هاشمی رفسنجانى (که تا آن زمان در سايۀ خمينى همه کارۀ نظام ولایت مطلقه بودند) جهت استمرار قدرت مطلقۀ خودشان نيازمند قوانینی بودند؛ قوانینی که هم قدرت و سلطه گری آنها را قانونی نماید و هم آن را وسعت بخشد. و اما در این مسیر جِدا مُحتاج حمايت مالى و سياسى و تبليغاتى غرب بودند؛ تا در سايۀ قوانين مطلقه و حمايت غربی بتوانند به انحصار و يکه تازى و سرکوب مردم ايران ادامه دهند. و طبعا بنابر جنگ ویرانگر ٨ ساله با عراق و مخالفت مُستمر مردم با استبداد ولایت فقیهی (که نظام خمينى را فرسوده کرده بودند)، و همچنین عدم زمینۀ این ايران گيتی ها (همانند خمينى)، پشتوانۀ قانونى و حمايت غربی جهت انحصارگرى و يکه تازى و سرکوبگرى (در مرحلۀ جدید) امری حیاتی می نمودند. و بر اين اساس آمدند و يقۀ قانون اساسىِ ولايت فقيهى را گرفتند؛ و احساس کردند که اين قانون براى مقاصد مدنظرشان نواقصات زيادى! دارد. و برای مثال در آن قانون ولايت فقيه وجود داشت، اما لفظ مطلقه کم داشت؛ و بر این باور بودند که اگر خمينى ميتوانست بدون قانون هم! ولى مطلقه باشد؛ ما نميتوانيم چنين باشيم و اين زمينه ها براى ما وجود ندارد. و بنابر این؛ برای استبدادی تر کردن قانون اساسى دست بکار شدند و ولايت مطلقۀ فقيهى که تا حال تنها عملا وجود داشت در تابستان سال ۶۸ جنبۀ قانونى بخشيدند؛ و ولايت مطلقۀ فقيه را همراه با گسترش موارد موجود و اضافه کردن موارد ديگر پايۀ قانون اساسى ايران! قرار دادند؛ و علی خامنه اى را بعنوان ولی مطلقه معرفی کردند (که تا حال نیز ولی مطلقه بوده و در واقع بُت اعظم ایران شده است). يا مثلاً رئيس جمهور که تا آن زمان بصورت غير مستقيم کار اجرايى میکرد و نخست وزير همه کاره بحساب می آمد، آمدند نخست وزيرى را از قانون اساسى حذف کردند و رفسنجانى را هم در مصدر رياست جمهورى قرار دادند؛ و آنگاه یک کابينۀ خدماتى (خدمت گذار!) هم برايش دست و پا نمودند. هرچند در این حدود هم متوقف نشدند و موارد و نهادهاى ديگر را نیز (جهت توسعۀ قدرت و ریاست رفسنجانی) به نهاد رياست جمهورى اضافه نمودند. و آنگاه برای جا انداختن این وضعیت استعمار خبرى هم شروع کرد به دروغ پراکنى و رجزخوانی و اينکه رفسنجانى واقعگراست و در پى ساختن ايران بعد از جنگ ۸ ساله است (همان جنگی که خودشان راه انداخته بودند؟!). و این در حالى بود که کار رفسنجانی در بازسازى نظام استبدادى و زد و بند باقدرتهاى غربى خلاصه می شد. آری؛ بازسازى نظام ولایت مطلقه دو وجه داشت: يکى وجهۀ قانونى، که آن را على الفور انجام دادند، و عبارت بود از مطلقه تر کردن و استبدادى تر کردن قانون اساسىِ نظام ولایت مطلقه، چیزی که بازماندگان خمينى بدان احتیاج داشتند، و ديگرى وجهۀ سياسى داشت و براى تـــداوم استبداد و سلطه گرى بکار می آمد؛ و خاصتا براى غرب و ارتباطِ مقبولتر! با دُوَل غربی ضرورت داشت. و خلاصه، اصلاح قانون اساسی و بازسازی نظام ولایت مطلقه چنین بود: قانون مطلقه تر و استبدادی تر + وجهۀ سياسى مقبولتر و در سایۀ سازش با غرب!. یعنی از طرفی مطلقه تر کردن و قانونی کردن ولایت مطلقۀ خامنه ای، و از طرف دیگر سازش و معامله گری با غرب استعماری؛ و به تبع آن به رقص درآمدن دستگاه خبری استعمار. و بدین ترتیب (جهت استمرار نظام استبدادی و فريب و اِغفال مردم)، استبداد و استعمار مُجددا متحد شدند و مُشترکا نظام ولایت مطلقه را در مسیر آزادی و مردمسالاری و آباد کنندۀ ايران معرفى کردند؛ تا جایی که برای رفسنجانیِ مُستبد و غربگرا و یار خمینی و خامنه ای اصطلاحاتی همانند سردار سازندگی و امیر کبیر جدید و...... بکار بردند.

اصلاح و بازسازى نظام ولایت مطلقه

اصلاح و بازسازى نظام ولایت مطلقه (بعد اصلاح و استبدادی تر کردن قانون اساسی ولایت فقیهی) در دو مرحله صورت گرفت، دو مرحله ای که تا نوشتن این مطلب ادامه دارد: مرحلۀ اول در دوران ٨ سالۀ ریاست جمهورى هاشمی رفسنجانى صورت گرفت، که بيشتر وجهۀ اقتصادى داشت. و مرحلۀ دوم هم مربوط به دورهٴ ریاست جمهورى محمد خاتمى میشود، که آن بيشتر وجهۀ سياسى داشت، دوره ای که حالا در اواخر چهار سالۀ اول قراردارد، و به احتمال زیاد چهار سالۀ دوم را هم (اگر نظام ولایت مطلقه دوام بياورد) شخصا بعهده خواهد داشت، و شوراى نگهبان استبداد (متشکل از دست نشاندگان خامنه ای) نه تنها او را مجددا تاٴييد میکند، بلکه حتى ممکن است او را نامزد خود معرفی نماید.

الف- هاشمی رفسنجانى: سردار وابستگى، قرضۀ خارجى، و فساد دولتى

هاشمى رفسنجانی و هم قطارانش، امید اصلى استعمارگران غربى در نظام ولایت مطلقه است؛ و در حقیقت غرب بسیار علاقه مند است که سرنوشت نظام ولایت مطلقه بدست رفسنجانی و اطرافیان او بیفتد؛ کما اینکه تا حال نیز چراغ سبز این نظام و دُوَل سلطه گر و غارتگر غربى همو بوده است. و شايد در اين رابطه اختلافی وجود نداشته باشد. و اما آقای رفسنجانى تنها در مسائل سياسى چراغ سبز غرب در نظام ولایت مطلقه نيست، بلکه در ابعاد مختلف سياسى و اقتصادى و فرهنگى و امنيتى و...... همین نقش را بازی می کند؛ و اصلا ایشان ذخيرۀ غرب براى روزهاى مباداى آینده بحساب می آید؛ کما اینکه تاريخ زنــدگى سياسى و اقتصادى و امنيتى او (بعد از قیام ۵۷) بیانگر ماهيت اوست؛ و اصلا ایشان یک ایران گیتی معروف است و در عمق داستان سفر ماکفارلین به ایرانِ ولایت مطلقه قرار دارد. آری؛ در ايرانِ ولایت مطلقه و در همان ایامی که شعار مرگ بر آمريکا نزد آخوندهای تُقیه چی از نماز واجبتر بود، هاشمى رفسنجانى رابط خمينى و دولت آمريکا در مسائل امنيتى و نظامى بود، و ماکفارلين و رفسنجانى دو نام آشنا براى ايرانيان و حتى جهانيان هستند، و حتى در اين اواخر آقاى رفسنجانى به ورود سلاحهاى اسرائيلى و پياده شدنشان در فرودگاه مهرآباد نیز (در گفتگو با شبکۀ ماهواره ای الجزيره) اعتراف نمود؛ چیزی که اگر خودش نمى گفت کمتر کسى آن را قبول می کرد. و سفر مخفيانه و نظامى - امنيتى ماکفارلين به تهران و ديدار او با سران نظام ولایت مطلقه (و خاصتا با رفسنجانى) سند گوياى ماهيت رفسنجانى و نظام صفوی - استبدادی اوست؛ و البته چگونگى آزادى گروگانها (که بنابر ساخت و سازشهاى پنهانى آنها را تحويل ريگان دادند) از اين هم واضحتر می باشد. همچنین آقای رفسنجانى نمايندۀ خمينى و چراغ سبز غرب در جنگ ٨ ساله با عراق بود، و به عبارت دیگر رابط استبداد و استعمار بحساب می آمد؛ بدین صورت که: براى تثبيت نظام استبدادى ولایت مطلقه و جهت انتقال ثرَوات مردم مسلمان ايران و عراق به غرب (اعم از ثرَوات مادی و انسانی، و از طريق خريد سلاح، ويرانسازى اين ممالک، استمرار روابط سلطه، واردات خارجی، فراری دادن مغزها و مهارتها و......) حداکثر تلاش به خرج داد. بعد از جنگ ٨ ساله نیز همين رفسنجانى و در دورانهای ریاست جمهوری اش چراغ سبز علنى و همه کارۀ استبداد و استعمار گردید، و در راستاى ارضاى غرب و اخذ قرضۀ خارجی و حمايت تبليغاتى، حتى پيروان خط خمينى را نیز از ميدان هاى حکومتى اخــراج کرد. و در مسیر این سازش استبدادی - استعماری حتی در ممالک دیگر (و من جمله لبنان) گروههاى سیاسی تحت سلطۀ نظام ولایت مطلقه وادار شدند تا گروگانهاى غربى را آزاد نمایند. و خلاصه رفسنجانىِ رئيس جمهور! و به رهبرى مطلقۀ خامنه اى هر کارى که می توانست انجام داد؛ تا رضاى غربی و قرضه هاى غربی و تبليغات غربى بدست آید. و غرب هم سخاوتمندانه! به روى رفسنجانى و نظامش آغوش باز کرد و به امید تحقق اهداف دورۀ پاریس هر آنچه خواستند در اختيارشان نهاد (اعم از دلارهاى ميلياردى، دستگاه خبرى استعمار، معرفى رفسنجانی بعنوان مردی پراگماتيک - مرد عمل - سردارسازندگى، کوشا براى مردم سالارى و.......). البته غرب به اين قدرها نیز اکتفا نکرد و علنا به همکاريهاى امنيتى با نظام ولایت مطلقه و در راه نابودى مخالفان آن پرداخت؛ و نمونۀ صریح آن سفر فلاحيان به آلمان به مثابۀ وزیر اطلاعات براى همکاريهاى متقابل امنيتى! و خريد کامپيوتر از آلمان براى شکار مخالفان نظام است. همچنين باز گذاشتن دست قاتلان و مأموران مخفی و مخوف ولایت فقیهی در شکار مخالفان در سراسر اروپا و حتى در سراسر جهـــان (که مثال بارز همکاريهاى امنيتى بين دول غربى و نظام ولایت مطلقه است) اين واقعيت را آشکارتر می سازد.

همچنین هاشمی رفسنجانى در ادوار رياست جمهورى اش، فساد مالى و سياسى و ادارى را بسیار گسترش داد و ايران را به ميدان مافياى حکومتى تبديل نمود، و بوسيلۀ دهها ميليارد دلار غربى (قرضۀ خارجی) و ٨ سال درآمد نفت ايران و ديگر ثرَوات و سرمايه هاى ايران به تحکیم سلطۀ استبدادى و گسترش روابط مافيايى با غرب پرداخت، و بدین شیوه ايران را در استبداد و قروض خارجى غرق نمود و بیش از دیگران اسراف و تبذیر دورۀ پهلوی را در اذهان زنده کرد؛ و در دورۀ رفسنجانى فاصلۀ فقرا و اغنياء هرچه عميقتر گرديد. و اما سیاهتر از همه در دورۀ ایشان قتل و کشتار مخالفين (قتلهاى زنجيره اى) و در سایۀ حمایت و سکوت غربی به جای خطرناکی رسید؛ و در واقع تمام ممالک جهان به میدان قتل و ارهاب نظام ولایت مطلقه تبدیل گشت؛ و تقریبا مملکتی نماند که مخالفان نظام ولایت مطلقه در آن امنیت داشته باشند. و جالب اینکه دو دوره ریاست جمهوری رفسنجانی کم به نظر می رسید؛ و همین بود که خواستند بخاطر ممکن نمودن سومین دورۀ ریاست جمهوری رفسنجانی! قانون اساسى ولایت فقیهی را مجددا تغيير دهند؛ و لکن چون مرحلۀ مافیاگری رفسنجانى سپرى شده بود از آن صرف نظر کردند و خاتمى را بجاى او علم کردند. آری؛ سردار استبداد و استعمار و سرمایه داری مافیایی، وظيفه داشت نظام ولایت مطلقه را (که در سايۀ جنگ ٨ ساله زهر خورده و فرسوده شده بود، و مقاوتهاى داخلى هم آن را بسوى اضمحلال کشانده بود) ترميم و بر اساس معامله گری با غرب بازسازی نماید، و در این راستا بهبود وضعيت اقتصادى را سرلوحۀ برنامه هاى خود قرار داد، تا مردم را نسبت به مصائب و خرابيها و بى کاريهاى ناشى از جنگ منصرف و به ادعای بازسازى مملکت و بهبود وضعيت اقتصادى مشغول کند و مردم را بنابر وعده هاى اقتصادى تطميع نمايد. و اما ٨ سالۀ رفسنجانى هم گذشت؛ و بجز سرکوب بيشتر، غرق مملکت در ديون غربى، گسترش فسادها، تعميق تبعيضات و...... چيزى عايد مردم ايران نگشت؛ الا اینکه روسیاهی استبداد و استعمار و دستگاه خبری شان عیانتر گردید. البته نظام ولایت مطلقه و غارتگران غربى از اول هم! می دانستند که بدون حضور فعــال مردم و آزادیهای سیاسی کارى نميتوان کرد، اما اصل مسئله نزد آنها اين بود که نظام ولایت مطلقه از این ٨ ساله نیز (بدون اينکه پاسخى به اينهمه خرابى و مصارف جنگى و و قتل کشتار مردم بدهد) عبور نمايد و سلطه اش ادامه يابد. آری؛ استبدادیان و استعمارگران در دورۀ هشت سالۀ رفسنجانى (که با تمام وجــودشان به ميدان آمدند) توانستند با همکاری یکدیگر نظام ولایت مطلقه را نجــات بدهند، اما با وجود این، در اواخر دورۀ رفسنجانى این نظام استبـــدادی آنچنان پــوسيده شده بود که برای سومین بار نیاز به ترمیم و بازسازى داشت، و لکن پوسیدگی اش اين بار عمیق تر از همیشه بود؛ زیرا علاوه بر فقر روز افزون اقتصادى، فساد گستردۀ ادارى، فرار وسيع ايرانيان و...... از درون خودش هم دچار شکاف و حتی سقــوط آن در افق ذهن استبدادیان قرار گرفته بود؛ و از این جهت شعارهای اصلاحات اقتصادی رفسنجانی به شعارهای اصلاحات سیاسی خاتمی ارتقاء پیدا کرد؛ شعارهایی که چون جعلی و برای تــداوم نظام ولایت مطلقه بودند؛ نتیجه ای ندادند و عقیم گشتند.

ب- محمد خاتمى: سردار سازش با غرب و اِغواگر مردم

مردم ايران (که دوره رفسنجانى و شعارهاى اقتصادى اش را شنيده و تجربه کرده بودند) امکان تکرار آنها توسط رئيس جمهور جديد ميسر نبود؛ و ميبايست شعارهاى اين دوره از نوع ديگرى باشند؛ تا بتوانند از قدرت غافلگير سازی برخوردار شوند. و چون نظام ولایت مطلقه حتی بيش از انتظار صاحبانش پوسيده شده بود (علاوه بر جديد بودن) لازم بود شعارها بوى غير استبدادى بدهند! و خواستهای مردمى از آنها به مشام برسد. و بدین ترتیب محمد خاتمى براى تمديد و بازسازى نظام استبدادى، بجــاى شعارهاى اقتصادىِ رفسنجانى (که فساد گستر و تبعیض آفرین بودند) شعارهاى سياسى را عَلَــم کرد و اصلاحات سياسى را (که احیانا میتوانست نظام ولایت مطلقه را هم مَس نماید) سرلوحۀ برنامه هاى رياست جمهورى خود قرار داد. و با پيش کشيدن امر توسعۀ سياسى در ایران، فضاى باز فعاليت، ايران براى همۀ ايرانيان، آزادى احزاب سياسى، سياست تنش زدايى و...... توانست آراى بسیاری از مردم را بدست بياورد و خاتمی بر کرسى رياست جمهورى تکيه بزند. اما زمان ثابت کرد که محمد خاتمى چکاره است، زمان ثابت کرد که خاتمى نامزد نظام استبدادى و خاصتا نامزد رفسنجانى است، زمان ثابت کرد که خاتمى نمايندهٴ نظام استبدادى و استعمار غربى است و سود کارش به جیب آنها می رود؛ و در واقع شعار اصلی او تنش زدایی با غرب است و بقیۀ شعارها پوششی هستند. آری؛ زمان ثابت کرد که خاتمى کارش بازسازى مُجدد نظام استبدادى و تطويل عمر آن به کمک استعمارگران غربی است، و زمان ثابت کرد که آقاى خاتمى همانند رفسنجانى در پى غافلگير کردن و تطميع مردم ايران است. الا اینکه نظام ولایت مطلقه که به سقوط و زوال نزديکتر شده است، شعارها از محدودهٴ اصلاح اقتصادى فراتر رفته و وجهۀ سياسى بخود گرفته اند، و همین است که خاتمى به جاى تطميع اقتصادى مردم به تطميع سياسى روى آورده است. و اعتراف بازسازان نظام ولایت مطلقه نیز این واقعيت را تاٴييد ميکند؛ آنگاه که ميگويند: خاتمى و اصلاحاتش آخرين شانس نظام است. بعبارت واضحتر، خاتمى و اصلاحاتش براى استمرار نظام ولایت مُطلقه و رنگ و رو دادن به این نظام استبدادی و سرکوبگر است، تا در سايۀ آن تطويل عمرش ممکن و ميسر گردد. و لکن بجاست در همينجا بگوییم که جناب آقاى خاتمى! حتى در بازسازى و چهره سازى برای نظام جنایتکارت ناتوان و شکست خورده اى؛ و مردم ايران نیز در بهار ١٣٨٠ جواب اصلاحات استبدادى و استعمارى ات را خواهند داد. و باز خطاب به ایشان باید گفت: آقای رئیس جمهور! بعد از چهار سال ریاست جمهوری؛ توسعۀ سياسى ات کجاست؟! فضاى باز فعاليتت کجاست؟! آزادى احزابت کجاست؟! امنيت اجتماعى ات کجاست؟! قانون حتى ولايت فقيهى ات کجاست؟! ريشه يابى قتلهاى زنجيره اى ات کجاست؟! جواب دانشجويان تهران و تبريز کجاست؟! و...... آری؛ زمان ثابت کرد که شعارهايت فريبکارانه و براى غافلگيرى مردم ایران است، زمان ثابت کرد که کارت در محدودهٴ نظام استبدادى و استعمار غربى است، و زمان ثابت کرد که با مردم ایران نه صادق و راستگو! بلکه خائن و پیمان شکن بوده اى؛ و کارهايت نه براى مردم ايران؛ بلکه براى نجات نظام شرک و استبداد ولایت مطلقه بوده است. و اگر چنين نبود: يا کارهايى می کردى يا روشنگرى مى نمودى و يا استعفاء مى دادى!!! اما حتى در برابر تعطيلىِ فلّه اى روزنامه ها نیز (که تنها مورد مثبت و قابل ذکر دورۀ شما بود) موضعى نگرفتى!!! و مجلس اصلاحاتِ جنابعالى هم خيلى زودتر از شما و بيش از حد انتظار همگان و عليرغم تبليغات و هياهوى استبدادى - استعماری وَزن و نقش و ماهيت آن روشن گرديد.

آقاى خاتمىِ رئیس جمهور؛ واقعا مایۀ شرمندگی است که وزير خارجه ات (کمال خرازی) در ولايات و شهرهاى مختلف آمريکا می گردد؛ و لکن حرفى براى آزادى حتى حسینعلی منتظرى ندارى؟! و اين فلسفۀ گفتگوى تمدنهاى توست؛ چيزى که از اول کار پيدا بود! و گفتگوى تمدنهای تو در واقع گفتگوى نامشروع نظام ولایت مطلقه و استعمارگران غربى و در راستای معاملات استبدادی - استعماری است. و طبعا در منطق ماکیاولی شما راه سازش و زد و بند با استعمارگران همیشه مفتوح است؛ لکن آنچه مربوط به مردم ايران و آزادى و مردمسالارى است قفل و راکد میباشد، و طرح و حيلۀ آرامش فعال که عبارتى فريبکارانه براى ساکت سازى مردم است، در همین راستا قرار دارد. البته بايد يادآورى کرد که در اين دورۀ چهار ساله بسيارى غافلگير شدند و بخشى از توده هاى مردم نیز به دام حيله گريهاى استبدادى - استعمارى افتادند، اما آنچه همه می بينند اينست که نظام ولایت مطلقه در درندگى و قساوت و جنايت در اين چهار سالۀ اخیر کم نظیر بوده و میتوان گفت دورۀ ریاست جمهوری خاتمی جزو سياهترين سالهاى نظام ولایت مطلقه بوده است. و اکنون هم بنام آرامش و براى اصلاح نظام! (و با همکاری استعمار خبرى) ميخواهند مردم را فريب دهند، تا دربهار آينده جناب خاتمى مجدداً راٴى بياورد؛ اما نظام ولایت مطلقه و استعمارگران غربى خوبست بدانند که هيچ انسان عاقل و آزاده اى به خاتمى و به فريبکاريهاى او راٴى نخواهد داد. آری؛ رؤسای نظام ولایت مطلقه (همانند استعمارگران) از آگاهی و حضور سیاسی مردم می ترسند؛ اما میخواهند اين ترس را با حيله گريها و وعده های دروغین جواب بدهند؛ نه اینکه خواستهای مردم را برآورد نمایند و از استبداد و سلطه گری و انحصارطلبی خود بکاهند؛ تا وقتی که کارشان به فساد و تباهی کشیده میشود و راهی جز اسقاط و سرنگونی و معاقبه و محاکمه آنها باقی نمیماند. و همین است که باید به این اصل ايمان و اعتقاد داشته باشيم: آزادى و مردمسالارى و کثرتگرايى تنها از طريق خواست مردم و قيام مردم و عمل مردم حاصل میشود، و مستبدين خيانتکار و استعمارگران جهانخوار (تا درتوان داشته باشند) نخواهند گذاشت که آزادى و مردمسالارى و کثرتگرايى در هيچ مملکتی بر قرار شود.

الله اکبـــــــــــــــــر الله اکبـــــــــــــــــر، ســـــــــــــــــلام بر مـــــــــــــــــوحدين،

مـــــــــــرگ بر استبـــــــــــــداد، بــر قـــــــــــــــرار بـــــــــــــــاد آزادى،

بــر کنــــــار بــاد نظـــــــام استبـــــــدادی ولايــــــــت مطلقــــــــه،

بر قــــــرار بــــــاد جمهـــــــــورى متحــــــــدهٴ مـــــــردمى،

شعله ور بــــاد قيـــــــام استبـــداد برانداز مـــــــردم،

پيش بسوى آزادى و مرد مسالارى و کثرتگرايى

سازمان مــوحدين آزاديخــواه ايـران

۴ رجب ۱۴۲۱ - ۱۱ مهر ۱۳۷۹

*********************
*****************
**************